تاریخ روابط روس و ایران و شاه عباس و جمالزاده!
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۸ : توسط : کیمیا

خواندن متن زیر به دوستانی که قوه تخیل قوی دارند و نیز، دوستان گیاهخوارم پیشنهاد نمی کنم.

« شاه عباس آن ایلچی را طلب کرده از او پرسید که با ملازمانت چرا بدسلوکی کرده ای؟ او گفت من نکرده ام. دلماج بدو گفت که تو کردی. آخرالامر شاه عباس به دست خود بینی و گوش و لبهای او را بریده به خورد او می داد تا او را به جزای تمام بکشت. »

این حکایت که درباب سخت گیری شاه عباس در برخورد با ایلچیانی که به ممالک دیگر می فرستد به نقل از یک کتابی در کتاب تاریخ روابط روس  ایران به قلم سید محمد علی جمالزاده روایت شده است. جمالزاده در ادامه می آورد: چون مقصود نگارنده دراینجا فقط ذکر مطالب است از لحاظ تاریخ نه اظهار عقیده در حسن و قبح رفتار شاه عباس, این کار را به حکم خود خوانندگان محول می دارد...

ما از این همه حس بی طرفی جمالزاده غش کردیم... واقعا البته شاید خوانندگانی باشند که کاملا به شاه عباس حق بدهند. بالاخره شاه عباس بود دیگر! به نظر من اگر این قسمت های ماجرای شاه عباس فیلم می شد خیلی می فروخت! مردم در حال حاضر عاشق دیدن صحنه های هیجان انگیز هستند. کتاب تاریخ روابط روس و ایران یک کتاب فوق عالی برای آدم های عتیقه است. اما مایلم خواندن آن را به همه عتیقه ها و غیر عتیقه ها پیشنهاد کنم. کتاب تاریخ روایط روس و ایران اینگونه پایان می یابد:

تفصیل این عهدنامه آنکه دولت روس در 15 رجب 1137 در یکی از اولین جلسات مجلس عالی خاص، در پترسبورگ به اشکالات ضبط و نگاهداری ایالات ساحل جنوبی دریای خزر خورده  مصمم شد که نظر به این که آب و هوای سواحل جنوبی بحر خزر....

این جمله حتی تمام هم نشده. این کتاب ناتمام چاپ شده چون جمالزاده فرصت نکرده است این کتاب را تمام کند. گرچه کاش حداقل این جمله را به فعل می رساند. این کتاب پیش از انکه به روابط روس و ایران به دوره افشاریه و زندیه و قاجاریه برسد نا تمام ماند... البته نوشتن واقعا از اینجا به بعدش، خصوصا تاریخ هیجان انگیز روابط ایران و روسیه در دوران قاجار اعصاب می خواهد...

 این کتاب سرشار از خاطرات تاریخی بسیار جالب است که در فقط طبله عطاران قلیلی همچون جمالزاده ها یافت می باشد... خدایش رحمت کناد.


 
خاطره تصویری چناری مرد عنکبوتی
ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۸ : توسط : کیمیا

آقای مرد عنکبوتی که سخت مشغول مشق نوشتن است یک لحظه چشمش به صفحه تلویزیون می افتد و با دیدن صحنه ای از سریال در پناه تو در یک خیابان چنارکاری شده می پرسد: اینجا گرگانه؟

ما با لذت فکر کردیم چنارهای شهر گرگان چه هنرمندانه و نامحسوس در خاطرات تصویری یک مرد عنکبوتی هفت ساله جا خوش کرده اند...


 
رییس جنگلها گفت خطری جنگلها راتهدید نمی کند:)
ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۳ : توسط : کیمیا

ما خیلی خوشحالیم! دیگر بابت جنگل های ابر این ها احساس آسودگی می کنیم. خدا را شکر که دیگر خطری ایشان را تهدید نمی کند. دنیا باید بیاید یاد بگیرد از ما... توروخدا ای تمامی دنیا! خجالت نکشید! بدهید ما جنگل هایتان را برایتان نگه داریم! یکی بدهید دوتا پس بگیرید! ای تمامی دنیا! اصلن خجالت نکشید! ما متواضعانه آماده پذیرایی از جنگل های شما هستیم!

اصل خبر را از اینجا بخوانید.


 
دوستانه
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱ : توسط : کیمیا

دوست داشتن تو مثل داشتن یک غده سرطانی بدخیم است. دردناک است. دردناک است و کاریش هم نمی شود کرد. میهمان ناخوانده ای است اما ریشه دواندنش را کاری نمی شود کرد. آرام آرام در تمام بدنم رخنه کرده است بدون اینکه بفهمم... دیگران تنها می توانند نظاره گر باشند و با غصه نگاه کنند... از دست هیچکسی کاری ساخته نیست... دوست داشتن تو یک جاده یک نفره ی تنهایی است که تنها باید تا آخرش رفت و وقتی تمام می شود که من هم تمام شده باشم.

درخت توت صدایم می کند. فکر می کند کمی تاب خوردن مفید است. اطاعت می کنم. پنجاه بار تاب می خورم. می روم و می آیم. خورشید از میان شاخه های بی برگ بر من می تابد. جای خالی گرسی را می بینم. گرسی با آن چشم های اندیشمند و مغرورش.

اقای داروین اگر او را دیده بود شاید نظرش کمی تغییر می کرد. شاید با دیدن او کمی با احتیاط  نظر می داد و این را هم بررسی می کرد که شاید همه ما از درخت های آفریقا پایین نپریده باشیم و اجداد تعدادی از ماها، خصوصا آنهایی که برنامه شبکه چهار را تماشا می کنیم، با  اجداد گرسی نسبت های فامیلی داشته اند. گرسی در مقام یک گوسفند بالغ اخلاق های عجیب و غریبی داشت. اول ها که دیده بودمش فکر می کردم لال است اما بعدا فهمیدم گرسی خیلی موقر است و فقط در موارد خیلی خاصی بع بع می کند. عادت های غذاییش هم عجیب و غریب بود. اگر غذایش کمی خاکی می شد دیگر نمی خورد. کم مانده بود با قاشق و چنگال به او پوست خربزه و هندوانه بدهیم. یادم هست دور خانه اش جمع می شدیم و به کارهایش می خندیدیم و او محلمان نمی گذاشت و با آن چشم های درشتش، نگاه های عاقل اندر سفیه به ما می انداخت... اما یادم نمی آید آخرش گرسی چی شد. فکر کنم ما خوردیمش چون اگر ما نمی خوردیمش حیف می شد. حیف می شد اگر همینطور برای خودش زندگی می کرد و می مرد. خیلی ناشکری بود اینطوری... اما خنده های ما پس چی؟ حیف نبود؟... آن موقعی که گرسی را خوردیم قسمتی از خنده هایمان را هم از سر شکرگزاری بلعیدیم.

چشمم به گل های سفید ریز می افتد. من خانه می خواهم. اما نه فقط خانه ای که دیوار و آدم داشته باشد. خانه ای می خواهم که دیوار داشته باشد، آدم داشته باشد، گل داشته باشد، پرستو داشته باشد، توت فرنگی و تربچه داشته باشد، علف هرز داشته باشد، قمری داشته باشد و خرگوش و آفتاب و مهتاب و ستاره و آسمان هم داشته باشد و البته درخت با تاب هم داشته باشد و چه خوب است که گل ها و دیوارها و درخت ها و سنگ ها حرف نمی زنند و آدم را به حرف نمی کشند و اجازه می دهند که آدم هزار بار در سکوتی زمستانی تاب بخورد.

می دانی دوست داشتن تو خیلی سخت است. دوست داشتن تو که هر روز ریشه بیشتری در وجودم می دوانی، خیلی سخت است اما اجتناب ناپذیر است چون من نقشی در انتخاب آن نداشته ام... تو خودت مرا انتخاب کرده ای که عاشقانه دوستت بدارم و این البته مشکل تو نیست که من تابش را داشته باشم یا نه...


 
آدمها چی هستند؟
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۳ : توسط : کیمیا

ردیف های درختان دو طرف جاده به احترام اشرف مخلوقات به صف شده اند... به زیبایی، تمام قد...  جنازه  سگ های توی جاده منظره ثابت صبح های زیبای این روزهای سرد است...

از نظر درختان، انسان ها چه جور موجوداتی هستند؟ در ادبیات نمایشی آنها انسان ها چی هستند؟ وقتی درخت ها برای درختچه ها و نهال ها قصه می گویند، چه نقشی به انسان می دهند؟ از نظر گوسفندها، آدم ها چی هستند؟ از نظر ماهی ها و مرغ ها، آدم ها چی هستند؟ از نظر کوهها و دریاچه ها و تالاب ها، آدم ها چی هستند؟ آدم ها چی هستند؟ چجور موجوداتی هستند؟


 
← صفحه بعد