امروز روز تو است...
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۳٠ : توسط : .

می نشینیم درباره احساس یک گل حرف می زنیم. که مثلا گلی که خاطرخواه است چه شکلی حرف می زند... چجوری نگاه می کند... چه طوری رفتار می کند... کلمه ها را جابه جا کردیم... پس و پیش کردیم... تا صدای آوازی دلنشین به خود بگیرد...  

ما درباره گله به یقین رسیدیم. فهمیدیم... که گلی که خاطرخواه است حتما آواز هم می تواند بخواند... به صدایی روحبخش و دلنواز حتما! بعد زدیم زیر خنده... خنده ای از رضایت... بابت خیالی که پخته ایم... بابت گلی که آفریده ایم... 

حس خوبی است که بتوانی درباره احساس گلی که خاطرخواه است نظربدهی و این مکالمه خیالی ادامه پیدا کند و ادامه پیدا کند و ادامه پیدا کند... آنجوری عادی بتوانی درباره احساس گلی حرف بزنی که می توانی بپرسی لباس نشسته داری؟ که مثلا بپرسی ناهار چی می خوری؟ مثلا بگویی یادت نرود آشغال ها دم در بگذاری... 

 

پ.ن 1: بعضی حس ها را آدم می ترسد که باور کند...

پ.ن 2:زندگی قطعا خیالی است که جاری می شود... 

 


 
 
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢٠ : توسط : .

بانو ژولیت نازنینم

بانو فندق فینگیلی آمده است توی بغلم نشسته است و می فرماید: « یک لطفی برایت دارم. میشه؟» می گویم بفرمایید. می گوید « لطفا این اسباب بازی ها و وسایلم را جمع کن. صبح ممکن است جا بذارمشون» و بعد جای اسباب بازی ها را نشانم می دهد. 

بانو ژولیت عزیزم

دو روز و دو شب گذشته را من با فندق فینگیلی سپری کرده ام و فکر کرده ام باید حتما یک گیوتین تیز دولبه برای پدرها و مادرهایی آماده کرد که فکر می کنند بار معنایی بچه دوست دارم مانند بار معنایی سیب دوست دارم، فیلم دوست دارم، شکلات تلخ هفتاد و شش درصد دوست ندارم و ازین مدل کوفت هاست. گیوتینه باید کاملا صیقلی باشد برای پدر و مادرهایی که تا ساعت چهار بعد از ظهر کار می کنند و بعد می آیند خانه و حق دارند خسته باشند. 

نمی توانم تصورش را بکنم که مثلا یک روزی مامان یک بچه باشم. نه چون که از پسش برنیایم. ها! همه ی دنیا می داند که من مامان نامبروانی خاهم شد منتهایش همه اش فکر می کنم که اگر پشیمان بشوم چی؟ بعد آدم باید دقیقا کجا مراجعه کند و بچه اش را پس بدهد؟ 


 
من ماهی ام ... نهنگم...
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱۳ : توسط : .

خانمه شیشه خونم را آرود بالا تکانش داد... چرخاندش... دنبال چی می گشت؟ هرگز نخواهد فهمید که قورتت داده ام. خونم هرگز نمی تواند این را فاش کند... یک چیزهای سطحی را می تواند... یک چیزهای پیش پا افتاده ای مثل تعداد پلاکت ها را مثلا... نه بیشتر.

 من تو را بلعیده ام... من نهنگی هستم که تو در آن زندگی می کنی. این بار آنکه مجازات می شود منم...

 


 
کله سگ و دیگ و الباقی ماجراها...
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱۳ : توسط : .

بانوژولیت محبوبم

اقاهه گفت مردم برای خاطر "زن و بچه" هایشان "مجبور" می شوند دزدی کنند. فکر می کنم از هیچ فعلی اندازه "مجبورشدن" در تاریخ سواستفاده نشده است. من به اقاهه گفتم پس به نظر شما اگر مردم مجرد بودند دزدی ها کمتر می شد؟ گفت شاید که!

ولی به این سادگی ها نیست از نظر من! 

من می دانم چی آدم ها را حریص و دزد و طمعکار و دغل باز و ... می کند... حس محرومیت! حس محرومیت از خود محرومیت هم بدتر است...

حس محرومیت هم به نظر من اینجوری است که یکی که دوزار سواد و تخصص ندارد بتواند ماهانه خداتومن درامد داشته باشد. بعد ادم با خودش فکر می کند که مگر من فشلم؟ خوب من هم می روم یک جای دیگر را سوراخ می کنم...

حس محرومیت یعنی که حس نابرابری کنی... حس کنی معیار عادلانه ای برای تقسیم و تخصیص منابع وجود ندارد... ان وقت بی اعتمادی توی قلبت جوانه می زند... که اون بهتر بلده بخوره؟ من نخورم اون بخوره؟ 

و اینجوری می شود که ما اینجوری می شویم... سنگ روی سنگ بند می شود؟ نمی شود دیگر... نمی شود!


 
 
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٢ : توسط : .

عاقا! من خیلی عاشق این فیلمم. به کی باید مراجعه کنم؟


 
چرا چیزها می شکنند - 3
ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٢ : توسط : .

توی صفحه نخست کتاب نویسنده نگاشته است: 

 

تقدیم به شریل

که خم می شود ولی هرگز نمی شکند

 

اینکه شریل کی است یا چی است را نمی دانم اما یک چیز خوبی است حتما؛ که خم می شود بی انکه بشکند. یکجور قابلیت حسادت برانگیزی است... برای ماهایی که تکه تکه می شکنیم و هر بار تکه ای را جا می گذاریم و سبکبارتر به راهمان ادامه می دهیم... که مثلا شرمنده... تو را دیگر نمی توانم حمل کنم! شریل بودن حتمنی خیلی لطف دارد که ادم بتواند بی شکستن و ترک خوردن، یکپارچه بماند... 

تابستان خوبی است انگار. یکی یکی کتابهای نخوانده ام را دارم می خوانم. این یکی کتابه را شیرین دوست داشته ام. روان نوشته شده و روان ترجمه شده. لذت بردم از خواندنش.


 
چرا چیزها می شکنند -2
ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٢ : توسط : .

شادی برآمده از کاربرد مهارت ریشه تمامی هنرها و علوم است و سنگ شکنها، در جایگاه هنرمندان و مهندسان، نقشی بنیادین در این راه داشتند. نخستین چیزهایی که سنگ شکن ها ساختند بی انکه ارزش کاربردی آشکاری داشته باشد، پیکرهایی از سنگ های تراشیده بود که با نام ونوس شناخته می شوند. سابقه باستان شناسانه ی ونوس ها به بیست هزار سال پیش در جنوب اروپا می رسد. اینها سنگ هایی گرد و کوچک و صاف مانند پیکر زنان اند. مهارت در تراش سنگ به شکل دلخواه دیدگاه نوینی به روی کار با مواد می گشاید. 

سال های سال بشر کوشیده بود با شکستن و تراشیدن، از دل سنگ ابزاری بیرون بکشد، اینک افزودن سنگ ها بر یکدیگر شکلی نوین پدید می آورد. سنگ ها بریده می شدند، تراش می خوردند، و روی هم نهاده می شدند تا دیواری ساخته شود و از دیوارها خانه ای، و از خانه ها شهری و از شهر ها تمدنی. سنگ شکن ها بنا و معمار شدند و فن و هنرشان در سازه ها و شهرهای باستانی روم و مصر و یونان به نمایش درآمد که اینک ویرانه ای بیش از آنها باقی نمانده است.

 

چراچیزها می شکنند

مارک ابرهارت

محمدابراهیم محجوب

نشرنی

پ.ن: و معمارها هم! محض رضای شادی و خلوص دل و صفای باطن! 


 
چرا چیزها می شکنند؟ -1
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٢ : توسط : .


از روزگاری که تحولی بنیادین در اندیشه فن ورزان سنگ شکن پدید آمد دیری نمی گذرد، تحولی که روند پیشرفت انسان را دگرگون ساخته است. نزدیک به دومیلیون سال سنگ شکن ها ابزارهای سودمند ساختند. آنان یاد گرفته بودند با هماهنگی میان اشیا و دست هاشان، مهارت هایی بیابند که به ساخت ابزارهای پیچیده و پیشرفته می انجامید.
زمانی رسید که آنان رفته رفته از کاربری مهارت هایشان سرذوق می آمدند. از این رو به تکمیل مهارت خود و ساخت ابزارهایی دست یازیدند که برای شان شادی آور بود.
آنچه به راستی ما را از حیوانات جدا می کند شادمانی از چیزهایی است که با ابزارها می توانیم بیافرینیم، نه صرف کاربری ابزارها.
شمپانزه ها برای بیرون کشیدن مورچگان از کنده ها ابزار به کار می برند لیک دیده نشده آنها هنگام ساختن این ابزارها شاد شوند. برعکس فن ورزان سنگ شکن- پنجاه هزار سال پیش- ابزارهایی می ساختند با لبه هایی تیزتر از اندازه ی لازم. از این ابزارها در انجام کارهایی استفاده می شد که هنگام طراحی ابزارها مورد نظر نبوده است. بدین ترتیب فن ورزان از تکمیل ابزارها شادکام می شدند و چنین بود که چرخه پیشرفت فناوری پدید آمد.
چرا چیزها می شکنند
مارک ابرهارت
محمدابراهیم محجوب
نشرنی
پ.ن: حالا همه با هم فهمیدیم که مهندسی را نیاز به شادی به وجود آورده است! همینطوری با افریدن خوشحال و ذوق زده می شدند... پولش هم اصلا مطرح نبوده است! همینطوری! محض خاطر کیفور شدن!

 
ندانمت!
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱۱ : توسط : .

یکم. مامان مى گوید میوه ى خاک برسر! منظورش به هلوهاى توى یخچال است که الکى مى گندند.. انها خاک برسرند چونکه میوه هاى دیگر که چندین روز است توى یخچال اند اخ نگفته اند ولى هلوهاى سرحالى که دیشب رفته اند توى یخچال پخشان درامده.

یخچال خانم عزیزم دست هایش را زیر بغل مى زند و ارام مى گوید من هیچ مسوولیتى رو قبول  نمى کنم... اخه میوه اینقدر پخمه! 

هلوها خیلى شرمسار و شرمنده بودند و همه گناهان خود را پذیرفتند و چیزى را هم تکذیب نکردند... 

دوم. آفتاب تابیده بود روی فرمان اتولخان. بغایت داغ شده بود. من پنج ثانیه توی ماشین نشستم تا کمی آن زا جابجا کنم. نوک انگشتانم سوخت. نمی شد فرمان را گرفت. اما مجبور بودم بگیرمش. کم و بیش گرفتمش. وقتی آمدم توی خانه متوجه شدم نوک انگشت اشاره دست چپم واقعا سوخته! بی شوخی و بی مشخره بازی!

فرمان ماشینم تکذیب می کند. شانه هایش را بالا می اندازد. آفتاب تموز هم چینی به بینی اش می اندازد... مامانم چیزی نمی گوید و می گوید آخ! میوه اینقدر خاک بر سر ؟

 

سوم. ندانمت به حقیقت که در جهان به چه مانی؟! به که مانی؟ 


 
 
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٠ : توسط : .

یک چیزی درون من قهر است شاید. یا شاید که نیست. توی هوا می چرخد و فضا را سنگین می کند اما اینکه بتوانم نشانش بدهم که «آها! اونه! خودشه! همونه که گفتم!» نه نیست. یک وقتهایی قبلن ها لباسِ کلمه ها را به تن می کرد می نشست توی سطرها.. الانه آن را هم دیگر زیربارش نمی رود. مفت و مسلم می چرخد برای خودش. آزاد و رها و ... لال!

دلم برایش تنگ می شود اما هرکسی داستان خودش را دارد. سرنوشت خودش را دارد. قصه خودش را دارد. نمی شود که به زور سکوت کسی را ازش گرفت. 

می شود به رودخانه ها زور گفت؟ به آدمها هم نباید! هرکسی راه خودش را باید برود و سنگ هایی که لازم است را به سرش بکوبد... دوبار نه اما یک بارهایش حتما جایز است. حتی الزامی است... 


 
← صفحه بعد