زینهار!
ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٥ : توسط : کیمیا

یک روزی بود که خیلی کوچک بودم و در اتاق نیمه تاریکی به گمانم انباری یا چیزی شبیه به آن جمع شده بودیم. یادم می آید همگی در آن اتاق نیمه تاریک چپیده بودیم. همه یعنی یک عالمه بچه... داشتیم وول می خوردیم آنجا، پی حتما فضولی. بچه ها برای جمع شدن در یک مکان خاص دلیل خاصی نمی خواهند. یکهو جمع می شوند الکی و الکی هیاهو می کنند. آن میان یک بچه بزرگتر یک دانه تیغ تیز پیدا کرد و به محض اینکه خواست آن را بردارد خون از دستش سرازیر شد. تیغ را انداخت و دوباره همه های و هوی کنان بیرون رفتند و من توی اتاق نیمه تاریک باقی ماندم... با خودم فکر کردم اینقدر تیز است که به این سرعت خون جاری کند؟

بعد تیغ را آرام برداشتم و کف پایم را بالا گرفتم و به آرامی تیغ را به کف پایم کشیدم و به ثانیه ای خون از کف پایم جاری شد. من با تعجب به خونی که بدون درد و سوزش از کف پایم خارج می شد نگاه کردم و فهمیدم تیغ خیلی تیز است... خیلی تیز!

بعضی چیزها همیشه همینطوری هستند... به قیافه شان نمی آید. آدم از دور فکر می کند بعید است... فکر می کند نمی تواند به این بدیها هم باشد و ...

به دریا مرو! گفتمت زینهار!

وگر میروی تن به طوفان سپار...


 
به من به من
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٤ : توسط : کیمیا

 

 

داری زکات حسن و ندانی که را دهی

من مستحقم ای شه خوبان به من به من

لطف و احسان به من به من

خوش و شادان به من به من

 

پ.ن: زلف سرکج - عشق دیرین - سالار عقیلی


 
چی به چی مربوط نیست!
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۳ : توسط : کیمیا

لپتی پقانس چند وقت پیش، همان چند وقت پیش گفته بود که اگر جنگ بشود چی؟ و او پس نمی تواند سه تا دختری که همشه آرزویش را داشته، داشته باشد. من هم به او گفتم که بچه آوردن هیچ ربطی به جنگ و اینها ندارد چون اگر قرار بود آدمیزاد به خاطر جنگ دیگر جوجه کشی نکند حتما نسلش ور می افتاد. به عنوان نمونه ما کلی آدم­های متولد 1320 تا 1324 – یعنی دوران اشغال ایران توسط متفقین – داریم که با اینکه جنگ بوده اما به دنیا آمده­اند و با اینکه ارزاق قحط بوده اما نمرده­اند و اتفاقا خوب هم مانده­اند و اتفاقا خوب آدمهایی هم از میان آنها درآمده اند از جمله گلی امامی، بها الدین خرمشاهی،علی حاتمی، و یک عالمه آدم فرهنگی و غیر فرهنگی دیگر ... چرا؟  چون در این دنیا هیچی به هیچی دیگر مربوط نیست! تازه ما در دوران جنگ اخیر هم یک عالمه بچه متولد شصت داریم که هی به دنیا آمده­اند و حتی موشک باران هم نتوانسته جلوی خیل عظیم کودکان متولد دهه شصت را بگیرد! و به لپتی پقانس گفتیم با توجه به اینها اصلن ناامید نباشد و ایشان هم با توجه به اینها کاملن امیدوار شدند و خیالشان جمع شد و مطمئن شدند که حتما جنگ هیچ ربط و ارتباطی معکوسی به قوه محرک زاد و ولد آدمیزاد ندارد. و آدمیزاد البته همیشه ثابت کرده­است که خوب جنسی برای زندگی روی کره خاکی می باشد...


 
آقای کاف کاف ستودنی!
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۱ : توسط : کیمیا

آقای کاف کاف سازش را در دست می گیرد... اوج... فرود... اوج... فرود... مثل دلفینی که در یک خلیج جست و خیزکنان به روی آب می آید و باز ناپدید می شود... ناگهان سازش یک اسب می شود و آقای کاف کاف سوارش می شود و می تازد و می تازد... و من هیجان زده نگاهش می کنم... سرکشی دلپذیر اسبش را دوست دارم... اما این اسب تنها در دست های او رام است، سوار کار ماهری است این آقای کاف کاف!

پ.ن: کاف کاف: کیهان کلهر


 
فیلم های زرد خوبند گاهی
ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٧ : توسط : کیمیا

این فیلم های غیر اساسی گاهی اینقدر خوبند که نگو... یکهو همه چیز حل می شود یکهو وقتی آدم به کمک احتیاج دارد همه از در و دیوار و حتی شاید از توی دیوار سر می رسند... همه می دانند تو دقیقا کی به کمک احتیاج داری... همه همانجایی که آدم آرزو می کند باشند قرار دارند... همه از توی دل آدم خبر دارند و می دانند چجوری شادش کنند... اینقدر همه جا امن است، همه جا خرم است که دل آدم باز می شود، که آدم کیف می کند، پر از شادی درون می شود، آنقدر که یادش می رود که گاهی آدم ها حتی جایی که قول می دهند باشند هم نمی مانند... حتی جایی که لازم و حیاتی و ضروری است هم نیستند... حتی جایی که به خاطر اینکه آنجا باشند دارند پول و دستمزد و حقوق و اینها دریافت می کنند... دیدن فیلم های غیر اساسی و غیر اسکاری بغضی وقتها واقعا می چسبد...

پ.ن: واقعا اینطوری بودن و اینطوری زندگی کردن خیلی غریب است که فقط سر و کله اش توی فیلم ها پیدا می شود؟ چرا آدم ها آنجایی که باید باشند به ندرت هستند اما آنجایی که نیاز نیست و حتی شاسیته است که نباشند به کثرت یافت می شوند... حقیقتا آدمها پیچیده هستند...


 
فایده ای نداشت...
ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٦ : توسط : کیمیا

 

می دانی! فایده چندانی نداشت... مثل بومرنگ می مانی... هرچه با شدت بیشتری پرتابت می کنم تو با شدت بیشتری بر می گردی...

می دانی! فایده چندانی نداشت... باید کاری به کارت نمی داشتم... باید بودنت را باور می کردم... باید به عوض گریختن تو را به رسمیت میشناختم... باید می پذیرفتمت همانطور که پوست بدنم را پذیرفته ام... همانطور که رنگ چشم هایم را پذیرفته ام... همانطور که گرد بودن زمین را پذیرفته ام...

می دانی! فایده چندانی نداشت... جنگیدن با تو بی حاصل بود... همه دنیا هم که آمدند باز تو جای خودت را داشتی و من نتوانستم چیزی را جایگزین تو کنم...

می دانی! فایده چندانی نداشت... تو هستی همانطور که باید باشی مثل خیلی چیزهای دیگری که هستند... که من دستور بودنشان را نداده ام... اما بدون آنها هم نمی توانم زندگی کنم... می دانی تو هستی... تو خواهی بود... تو از گذشته تا آینده همیشه با من خواهی بود...


 
کیمیا در سرزمین عجایب
ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٤ : توسط : کیمیا

نور سبز و سفید همچون هاله ای تمام اتاق را پر می کند. توی رختخواب می نشینم و چشم هایم را می مالم. با حالت گیجی فکر می کنم کجا هستم؟ کم کم یادم می آید... کم کم به خاطر می آورم... این که میزم هست... اینها هم کتابهایم هستند... این هم لپ تاپم هست... اینها هم رخت و لباسم هستند... کم کم همه چیز را به خاطر می آورم... من هر صبح زندگی را از نو شروع می کنم. از سپیده دم خلقت... من هر صبح از نو با رنج متولد می شوم...

هر صبح می ترسم... هر صبح جسارتم به چالش کشیده می شود... گاهی حتی گیجی ابتدای صبح گاهی تا تمام شب باقی می ماند. گاهی حتی ترسی که تا مغز استخوانم رخنه می کند تمام روزم را به باد می دهد... صبح ها همیشه وحشتناک ترین قسمت روز است... چالش برانگیز ترین قسمت آن...

مثل آدمی که توی خواب راه می رود به کارهای روزانه ام نگاه می کنم. یک صدایی توی وجودم می پرسد: کیمیا! اینها چی هستند؟ داری چکار می کنی؟

من با صدای توی ذهنم همدردی می کنم. من جواب خاصی ندارم به صدای توی ذهنم بدهم... مثل فیبی چند قطره اشک می ریزم و  به او می گویم: من نمی دونم صدا جون! من نمیدونم چرا دارم این کارا رو می کنم یا چرا دوست دارم که این کارا رو بکنم... من دلیلش رو نمی فهمم... من دلیلش رو نمیدونم... فقط میدونم باید این کارا رو بکنم... بعد صدای توی ذهنم هم با من چند قطره اشک می ریزد و درکم می کند و دیگر حرفی نمی زند. بعد دوتایی اشک هایمان را پاک می کنیم و شروع می کنیم... بعد آرام آرام یادمان می رود... بعد می خندیم... بعد شفت می شویم... به نور سبز و سفید توی اتاق با لذت نگاه می کنیم... با لذت چند صفحه کتاب می خوانیم... صدای پرنده ها را سر می کشیم... آش می پزیم... چند صفحه می نویسیم... با دوستانمان گپ می زنیم... دوباره یادمان می رود که اینجا سرزمین عجایب مهیبی است... دوباره به همه چیز عادت می کنیم... و نوشته های توی برگه کارهای روزانه مان را دانه دانه تیک می زنیم...

تا شب همین کارها را می کنیم... تا آنجا که خواب در آستانه ی در، منتظر این پا و آن پا می کند و من خمیازه کشان می گویم نه همین چند خط دیگر... همین چند صفحه دیگر... و صدایم توی صدای خمیازه هایم گم می شود و پرده یک روز دیگر در سرزمین عجایب فرو می افتد...

پ.ن: تصویر بالا مربوط به پوستر فیلم سینمایی فیبی در سرزمین عجایب است...


 
 
ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٠ : توسط : کیمیا

حکایت تلخ من است این شعر نزار قبانی:

 

آیا هرگز به کجا فکر کرده ای؟

کشتی ها از مقصد خود آگاهند!

ماهی ها و سیکای پرستوها نیز...

ولی ما،

دست و پا می زنیم در آب

بی غرق شدن...

رخت سفر می پوشیم

بی سفر رفتن...

نامه می نویسیم

بی که پستشان کنیم...

برای هر پروازی بلیط رزرو می کنیم

اما در فرودگاه باقی می مانیم!

تو و من،

ترسوترین مسافران تاریخیم!


 
شهری که برای کودکان نبود...
ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٩ : توسط : کیمیا

 

این  پشت صحنه رقت انگیز متعلق به آقای کلوچه عسلی و خانوم باربی می باشد که مشغول تماشای صحنه هیجان انگیز سفارش حصار به توسط پدر محترمشان برای پنجره های اتاقشان می باشند.

در اثر تلاش های فروان آنها برای کشف دنیای خارج و بالا رفتن از مبل و سه پایه و صندلی و چهار پایه برای رسیدن به پنجره ها و در نتیجه خطر سقوط آنها تصمیم گرفته شد که پنجره های خانه آنها که در طبقه سوم یک ساختمانی است حصار کوبی شود. 

از اینک ایشان می توانند پرواز کلاغ های شهر را از پشت پنجره های بسته و از پشت توری های پشت آن  و حصارهای پشت توری ها تماشا کنند البته به شرطی که پرده ها مهربانی به خرج دهند و کمی خودشان را جابجا کنند.

چه تعداد از شهروندان گرگانی را کودکان و خردسالان تشکیل می دهند؟ به نسبت تعداد جمعیت آنها که به یقین درصد بالایی از جمعیت حال حاضر را تشکیل می دهد چه مقدار از شهر مناسب حال آنها طراحی شده است؟ سهم آنها از شهری که در آن زندگی می کنند چیست؟ فعالیت های طبیعی کودکان در خانه های آپارتمانی به شدت محدود است  آنها پیاپی به خاطر فعالیت های جسمی و بدنی که طبیعت سن و سال آنهاست مورد سرزنش و بازخواست قرار می گیرند... در حالیکه حتی محیط های شهری و فضاهای عمومی نیز جایی برای خوشامدگویی به آنها ندارند...

« کودکان در ارتباط با شرایط خود علاقمند به بازی، ورزش، شعر، موسیقی، نقاشی، مطالعه، احساس شخصیت، قصه خوانی، دیدن حیات وحش، فضای باز و سبز و... هستند که قسمت وقت عمده آنها را به خود اختصاص دهد.»

 

متن بالا برگرفته از کتاب:

آماده سازی شهر برای کودکان

نویسنده: دکتر اسماعیل شیعه

نشر شهر، سازمان فرهنگی و هنری شهرداری تهران، چاپ دوم 1386، 2400 تومان

این کتاب را که بخوانید متوجه می شوید که قریب به اتفاق والدین ایرانی بعلاوه شهرسازان و برنامه ریزان و شهرداران و  مسوولان شهری کشور ما بر طبق برخی قوانین ممالک متمدنه  به  علت به رسمیت نشناختن حقوق کودکان و  محروم کردن آنها از حقوق طبیعی و انسانی خود ، به دلیل طراحی ساختمانها و مکان های عمومی ای که نه تنها مفید حال کودکان نیست بلکه دردسرهایی را برای آنها به وجود می آورد و امنیت جسمی و روانی آنها را تهدید می کند، مجرم محسوب می شوند... به نظرم برایشان خوب است که هر روز صبح اول بیندازنشان توی گونی کنفی و درش را ببندند و بگویند حالا شصت بار پروانه بزنید...

 


 
خانواده من و بقیه حیوانات
ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٧ : توسط : کیمیا

خانواده من و بقیه حیوانات یک کتاب خوبی است که خواندنش مفید فایده است. خاطرات کودکی است که برای زندگی  از انگلستان به یکی از جزایر یونان مهاجرت می کند و آنجا کلی برای خودش ماجراجویی می کند و خوش می گذارند. کتاب به نثر بسیار شیوایی نوشته شده است و به خوبی توسط گلی امامی ترجمه شده است. به همان اندازه که از حیوانات مطرح شده در این کتاب خوشم آمد، از خانواده جرالد دارل هم که مجموعه ای از شخصیت های دوست داشتنی و متفاوت و بامزه هستند نیز خوشم آمده است.  بخصوص از لری و مادرش!

جرالد دارل در بزرگسالی یک طبیعی دان و حشره شناس جانورشناس و اینها شد و در واقع گشت و گذار او در یک جزیره با طبیعتی بکر، مسیر آینده او را تعیین نمود. از همه بامزه تر این است که من در حال خواندن کل کتاب به این فکر می کردم که این خانواده چطوری تامین مالی می شود و تا آخر کتاب هم نفهمیدم که چطوری تامین مالی می شود چون همه اعضای خانواده مشغول و سرگرم به فعالیت های مورد علاقه خود بود و کسی کاری چیزی نمی کرد. کلی به جرالد کوچک غبطه خوردم! بخصوص که چندتا سگ هم داشت! و تازه یک قایق هم برای خودش داشت! فکرش را بکنید! آدم یک قایق برای تولدش هدیه بگیرد و با آن برود خلیج را گشت بزند! فکر می کنم دیگر هر کادویی هم که برای تولدم بگیرم به نظرم خیلی محقر و ساده می آید!

خواندن این کتاب را به کسانی که به طبیعت و حیوانات علاقمند هستند توصیه می کنم. البته اعتراف می کنم که من با اینکه همچین خیلی هم علاقمند به حیوانات نیستم و از حشرات فقط کفشدوزک را می پسندم و از غیر حشرات، پنگوئن و سگ و دلفین و لاک پشت، و کمی هم اسب و الاغ، اما باز هم کتاب را دوست داشتنی و شیرین یافتم.

 

خانواده من و بقیه حیوانات

نوشته جرالد دارل

ترجمه گلی امامی، مرحوم نشر چشمه، چاپ دوم 1386

قیمت 4000 تومان

در شهر کتاب گرگان این کتاب موجود می باشد.

 

پ.ن: نسخه اصلی این کتاب در سال 1956 منتشر شده و ترجمه آن به فارسی، از روی پنجاهمین چاپ این اثر در سال 1979 ، انجام شده است. چاپ اول این کتاب در سال 1363 در ایران و چاپ دومش در سال 1386 منتشر شده است که هنوز هم چاپ سال 86 که تنها 2000 نسخه بوده است تمام نشده است. نتیجه گرفتن اخلاقی از این اعداد و ارقام را به عهده خودتان می گذارم!

 


 
← صفحه بعد