من ماهی ام ... نهنگم...
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱۳ : توسط : .

خانمه شیشه خونم را آرود بالا تکانش داد... چرخاندش... دنبال چی می گشت؟ هرگز نخواهد فهمید که قورتت داده ام. خونم هرگز نمی تواند این را فاش کند... یک چیزهای سطحی را می تواند... یک چیزهای پیش پا افتاده ای مثل تعداد پلاکت ها را مثلا... نه بیشتر.

 من تو را بلعیده ام... من نهنگی هستم که تو در آن زندگی می کنی. این بار آنکه مجازات می شود منم...

 


 
کله سگ و دیگ و الباقی ماجراها...
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱۳ : توسط : .

بانوژولیت محبوبم

اقاهه گفت مردم برای خاطر "زن و بچه" هایشان "مجبور" می شوند دزدی کنند. فکر می کنم از هیچ فعلی اندازه "مجبورشدن" در تاریخ سواستفاده نشده است. من به اقاهه گفتم پس به نظر شما اگر مردم مجرد بودند دزدی ها کمتر می شد؟ گفت شاید که!

ولی به این سادگی ها نیست از نظر من! 

من می دانم چی آدم ها را حریص و دزد و طمعکار و دغل باز و ... می کند... حس محرومیت! حس محرومیت از خود محرومیت هم بدتر است...

حس محرومیت هم به نظر من اینجوری است که یکی که دوزار سواد و تخصص ندارد بتواند ماهانه خداتومن درامد داشته باشد. بعد ادم با خودش فکر می کند که مگر من فشلم؟ خوب من هم می روم یک جای دیگر را سوراخ می کنم...

حس محرومیت یعنی که حس نابرابری کنی... حس کنی معیار عادلانه ای برای تقسیم و تخصیص منابع وجود ندارد... ان وقت بی اعتمادی توی قلبت جوانه می زند... که اون بهتر بلده بخوره؟ من نخورم اون بخوره؟ 

و اینجوری می شود که ما اینجوری می شویم... سنگ روی سنگ بند می شود؟ نمی شود دیگر... نمی شود!


 
 
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٢ : توسط : .

عاقا! من خیلی عاشق این فیلمم. به کی باید مراجعه کنم؟


 
چرا چیزها می شکنند - 3
ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٢ : توسط : .

توی صفحه نخست کتاب نویسنده نگاشته است: 

 

تقدیم به شریل

که خم می شود ولی هرگز نمی شکند

 

اینکه شریل کی است یا چی است را نمی دانم اما یک چیز خوبی است حتما؛ که خم می شود بی انکه بشکند. یکجور قابلیت حسادت برانگیزی است... برای ماهایی که تکه تکه می شکنیم و هر بار تکه ای را جا می گذاریم و سبکبارتر به راهمان ادامه می دهیم... که مثلا شرمنده... تو را دیگر نمی توانم حمل کنم! شریل بودن حتمنی خیلی لطف دارد که ادم بتواند بی شکستن و ترک خوردن، یکپارچه بماند... 

تابستان خوبی است انگار. یکی یکی کتابهای نخوانده ام را دارم می خوانم. این یکی کتابه را شیرین دوست داشته ام. روان نوشته شده و روان ترجمه شده. لذت بردم از خواندنش.


 
چرا چیزها می شکنند -2
ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٢ : توسط : .

شادی برآمده از کاربرد مهارت ریشه تمامی هنرها و علوم است و سنگ شکنها، در جایگاه هنرمندان و مهندسان، نقشی بنیادین در این راه داشتند. نخستین چیزهایی که سنگ شکن ها ساختند بی انکه ارزش کاربردی آشکاری داشته باشد، پیکرهایی از سنگ های تراشیده بود که با نام ونوس شناخته می شوند. سابقه باستان شناسانه ی ونوس ها به بیست هزار سال پیش در جنوب اروپا می رسد. اینها سنگ هایی گرد و کوچک و صاف مانند پیکر زنان اند. مهارت در تراش سنگ به شکل دلخواه دیدگاه نوینی به روی کار با مواد می گشاید. 

سال های سال بشر کوشیده بود با شکستن و تراشیدن، از دل سنگ ابزاری بیرون بکشد، اینک افزودن سنگ ها بر یکدیگر شکلی نوین پدید می آورد. سنگ ها بریده می شدند، تراش می خوردند، و روی هم نهاده می شدند تا دیواری ساخته شود و از دیوارها خانه ای، و از خانه ها شهری و از شهر ها تمدنی. سنگ شکن ها بنا و معمار شدند و فن و هنرشان در سازه ها و شهرهای باستانی روم و مصر و یونان به نمایش درآمد که اینک ویرانه ای بیش از آنها باقی نمانده است.

 

چراچیزها می شکنند

مارک ابرهارت

محمدابراهیم محجوب

نشرنی

پ.ن: و معمارها هم! محض رضای شادی و خلوص دل و صفای باطن! 


 
چرا چیزها می شکنند؟ -1
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٢ : توسط : .


از روزگاری که تحولی بنیادین در اندیشه فن ورزان سنگ شکن پدید آمد دیری نمی گذرد، تحولی که روند پیشرفت انسان را دگرگون ساخته است. نزدیک به دومیلیون سال سنگ شکن ها ابزارهای سودمند ساختند. آنان یاد گرفته بودند با هماهنگی میان اشیا و دست هاشان، مهارت هایی بیابند که به ساخت ابزارهای پیچیده و پیشرفته می انجامید.
زمانی رسید که آنان رفته رفته از کاربری مهارت هایشان سرذوق می آمدند. از این رو به تکمیل مهارت خود و ساخت ابزارهایی دست یازیدند که برای شان شادی آور بود.
آنچه به راستی ما را از حیوانات جدا می کند شادمانی از چیزهایی است که با ابزارها می توانیم بیافرینیم، نه صرف کاربری ابزارها.
شمپانزه ها برای بیرون کشیدن مورچگان از کنده ها ابزار به کار می برند لیک دیده نشده آنها هنگام ساختن این ابزارها شاد شوند. برعکس فن ورزان سنگ شکن- پنجاه هزار سال پیش- ابزارهایی می ساختند با لبه هایی تیزتر از اندازه ی لازم. از این ابزارها در انجام کارهایی استفاده می شد که هنگام طراحی ابزارها مورد نظر نبوده است. بدین ترتیب فن ورزان از تکمیل ابزارها شادکام می شدند و چنین بود که چرخه پیشرفت فناوری پدید آمد.
چرا چیزها می شکنند
مارک ابرهارت
محمدابراهیم محجوب
نشرنی
پ.ن: حالا همه با هم فهمیدیم که مهندسی را نیاز به شادی به وجود آورده است! همینطوری با افریدن خوشحال و ذوق زده می شدند... پولش هم اصلا مطرح نبوده است! همینطوری! محض خاطر کیفور شدن!

 
ندانمت!
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱۱ : توسط : .

یکم. مامان مى گوید میوه ى خاک برسر! منظورش به هلوهاى توى یخچال است که الکى مى گندند.. انها خاک برسرند چونکه میوه هاى دیگر که چندین روز است توى یخچال اند اخ نگفته اند ولى هلوهاى سرحالى که دیشب رفته اند توى یخچال پخشان درامده.

یخچال خانم عزیزم دست هایش را زیر بغل مى زند و ارام مى گوید من هیچ مسوولیتى رو قبول  نمى کنم... اخه میوه اینقدر پخمه! 

هلوها خیلى شرمسار و شرمنده بودند و همه گناهان خود را پذیرفتند و چیزى را هم تکذیب نکردند... 

دوم. آفتاب تابیده بود روی فرمان اتولخان. بغایت داغ شده بود. من پنج ثانیه توی ماشین نشستم تا کمی آن زا جابجا کنم. نوک انگشتانم سوخت. نمی شد فرمان را گرفت. اما مجبور بودم بگیرمش. کم و بیش گرفتمش. وقتی آمدم توی خانه متوجه شدم نوک انگشت اشاره دست چپم واقعا سوخته! بی شوخی و بی مشخره بازی!

فرمان ماشینم تکذیب می کند. شانه هایش را بالا می اندازد. آفتاب تموز هم چینی به بینی اش می اندازد... مامانم چیزی نمی گوید و می گوید آخ! میوه اینقدر خاک بر سر ؟

 

سوم. ندانمت به حقیقت که در جهان به چه مانی؟! به که مانی؟ 


 
 
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٠ : توسط : .

یک چیزی درون من قهر است شاید. یا شاید که نیست. توی هوا می چرخد و فضا را سنگین می کند اما اینکه بتوانم نشانش بدهم که «آها! اونه! خودشه! همونه که گفتم!» نه نیست. یک وقتهایی قبلن ها لباسِ کلمه ها را به تن می کرد می نشست توی سطرها.. الانه آن را هم دیگر زیربارش نمی رود. مفت و مسلم می چرخد برای خودش. آزاد و رها و ... لال!

دلم برایش تنگ می شود اما هرکسی داستان خودش را دارد. سرنوشت خودش را دارد. قصه خودش را دارد. نمی شود که به زور سکوت کسی را ازش گرفت. 

می شود به رودخانه ها زور گفت؟ به آدمها هم نباید! هرکسی راه خودش را باید برود و سنگ هایی که لازم است را به سرش بکوبد... دوبار نه اما یک بارهایش حتما جایز است. حتی الزامی است... 


 
شبی چون چاه بیژن تنگ و تاریک...
ساعت ٥:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٥ : توسط : .

ما می کوشیم تا آنجا که می توانیم زندگی خود را قابل پیش بینی کنیم. در فرهنگ های غربی فرد تمایل به تفکر درباره کنترل فعال - فکر کردن به توانایی های خود برای ایجاد تغییر در محیط بیرونی - دارد. برای مثال اگر استرس را تجربه کنیم تمایل به پرداختن به رفتارهایی داریم که منابع ایجاد استرس را از زندگی ما خارج کند. اگر نتوانیم منابع استرس زا را از زندگی خود خارج کنیم شاید تصمیم بگیریم که از آنها فاصله بگیریم.

در فرهنگ آسیایی مردم تمایل بیشتری به تفکر بر حسب خویشتن داری دارند. آنها به جای اینکه فعالانه سعی کنند که از شر منابع استرس خلاص شوند تمایل دارند که تاثیر آن را با پرداختن به راهبردهای خویشتن داری کاهش دهند.

در فرهنگ آسیایی روانشناس ممکن است تمایل بیشتری داشته باشد فرد را آموزش دهد که نداشتن کنترل را بپذیرد و از راهبردهای خویشتن داری مانند مراقبه و آرمیدگی برای کاهش تاثیر عوامل استرس زا استفاده کند. وقتی افراد می کوشند موقعیت هایی اساسا کنترل نشدنی را کنترل کنند استرس بالایی را تجربه می کنند لذا این توصیه که آنها باید بکوشند هر موقعیتی را کنترل کنند توصیه خوبی نیست. آنها باید بپذیرند که موقعیت هایی وجود دارد که خارج از کنترل آنهاست. 

به همین ترتیب توصیه کردن به افراد برای پذیرفتن موقعیتی که به آسانی می توان تغییرش داد نیز توصیه خوبی نیست. این افراد حالات هیجانی منفی همچون اضطراب و افسردگی را تجربه می کنند. همانند استرس، این هیجان های منفی می توانند پاسخ های ایمنی را مختل کنند. برای داشتن سلامتی مطلوب، افراد باید نقطه ای را که فراتر از آن امکان کنترل وجود ندارد تشخیص دهند.

 

انگیزش و هیجان

رابرت فرانکن

نشرنی

حسن شمس اسفندآباد

غلامرضا محمودی

سوزان امامی پور

 

پ.ن: تشخیصش فکر کردی آسان است؟ اشک آدم را در می آورد... که تا کجا بس است؟ که تا کجا کافی است؟


 
بالاخره دنیای سوفی را خواندم...
ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٥ : توسط : .

من بالاخره موفق شدم کتاب دنیای سوفی را سر بکشم! بالاخره تمام شد. کتابی بسیار زیبا و دوست داشتنی است. فکر می کنم یکسالی پرونده اش روی میزم باز بود. به نظرم که نویسنده اش خیلی خوب نویسنده ای است. 

توی ویکی پدیا نبشته که یک بچه ای بعد از خواندن کتاب خودش را کشته. پدرمادرش گفته اند تقصیر سوفی بوده. راست و دروغش گردن خودشان. من البته بزرگسالم ولی موقع خواندن کتابهه اصلا دلم نخواسته خودم را بکشم. حتی یک سرسوزن. البته من بزرگسالانی را هم می شناسم که وقتی بچه بوده اند این کتابه را خوانده اند و هنوز زنده اند و همیشه بابت خواندن این کتاب ابراز خوشبختی می کنند. 

به نظرم این کتابه لیاقتش بیشتر از اینهاست که فقط یکبار خوانده بشود. 


 
← صفحه بعد