و همه چیز به اندازه آفریده شده...
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱۳ : توسط : .

خانمه ی توی فیلم می گوید:«ما سحر و جادو نمیکنیم... ما از یک روند پیروی میکنیم...»

چیزی که به سختی بتوان قبولاند... که روندها هستند که کارگرند... سحرو جادویی در کار نیست... همه چیز از طریق یک سری فرآیند اثر میگذارد. از «آ» به «ب» می رسیم. از «ب»، «سی» نتیجه می شود... و آدمها ساده لوحند - اغلب - که روندها را نمی بینند و تنها می بینند که «آ» پرواز کنان خودش را به«سی» رسانده است! به همین آسانی! به همین خوشمزگی!


 
من مینیمالیست هستم!
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٧ : توسط : .

بعد از دقت در احوالات و افکار و مدل هایی که شگفت زده و هیجان زده ام می کند من در می یابم که همانطور که زندگی ام مینیمال است! معماریم هم مینیمال خواهد بود! 

 

بر حسب توفیقی که خوشبختم می کند دو سه روزی خوشحالانه در خانه حبسم تا کتاب آشنایی با معماری جهان را بخوانم... و دلم پر می کشد که بروم و از نزدیک هند و چین و ژاپن را ببینم و .... و در کمال شگفتی از میان آن همه معبد و پیکره و قصر و پرستشگاه با شکوه که کلاه از سر میاندازد من از دیدن معبد ایسه کیفم کوک تر است... و من مینیمالیستم گویا...


 
 
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱٤ : توسط : .

شاهزاده قورباغه

برای بزغاله هایم موسیقی گذاشته بودم. موسیقیه آرام بود. لطیف بود. یکجوری آدم را می کشید توی خودش. بفهمی نفهمی غمناک هم بود. قرار بود بزغاله هایم همراه با موسیقی به این فکر کنند که چطور یک «نوا» می تواند فضای یک محیط را عوض کند. فضای همه ی ما عوض شده بود... توی سکوت عمیق بزغاله ای که دقیقا مقابل من نشسته بود نجواکنان پرسید:« به شخص خاصی دارید فکر می کنید؟» من توی چشمهایم بزغاله ام خوفناک نگریستم و قاطعانه انکار کردم. اما همان وقت هم احساس کردم انکارم بی فایده بود. شاید صدایم لرزیده بود. شاید چشمانم گشادی محسوسی یافته بود. فکر کردم شاید انکارم خیلی مذبوحانه بود. شاید که او توانسته بود توی چشم هایم یک جفت قورباغه که تاجی شاهانه بر سر داشت را ببیند...

بزغاله ام با لبخندی ادامه داد:« اما من دارم به یک نفر فکر می کنم.» نفری که بزغاله ام داشت به او فکر می کرد دیگر وجود خارجی نداشت. روی سیاره زمین زندگی نمی کرد. خاطره ای مبهم در فضا بود که موسیقی به کلاس ما کشانده بودش...خاطرات سبکند. شناورند توی فضا. به کمترین بهانه ای ظاهر می شوند. خودنمایی می کنند.

شاهزاده!

به این فکر کردم چقدر زنده تر از خاطره بزغاله ام هستی؟ نیستی اما... موسیقی مردگان را احضار می کند...


 
 
ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٦ : توسط : .

دیروقت است و من جوری رفتار میکنم که انگاری سرشب است.  پنج تا تسک مهم تیک نخورده دارم که چهارتایش به بزغاله هایم مربوط است. بزغاله هایم امروز کاملن در جریان بودند که خیلی آرام باشند. به نفع همه ی ما بود. فقط در مورد مسائلی سوال کردندکه راه حلشان را نفهمیده بودند و من فقط درباره مسائلی حرف زدم که راه حلشان واضح نبود. 

یک چیزی امروز خیلی آرام و مطمئن در درونم نجوا کرد که من معلم نیستم. آنقدر آرام و مطمئن که انگار رو به رویم ایستاده بود و چشم در چشمم دوخته بود. معلم هستم. اما نه معلمی که توانایی هر روز به مدرسه رفتن را داشته باشد. خلوت من مثل یک لاک باید همیشه دم دستم باشد که هر زمانی که لازمش داشتم - بدون اینکه کسی را بترسانم - بتوانم بخزم تویش. 

نجوا خیلی جمله اش را صریح و کوتاه و مطمئن گفت. یکی دیگر توی وجودم گفت خوب پس چه کار می شود کرد؟ نجوای آرام گفت برو بنویس. بعد همه خندیدند. محل نگذاشت. ادامه داد: برو تایپ کن. تایپیست شو. برو کارت ویزیت طراحی کن. برو نقاشی روی بوم بکش. برو هرکاری میکنی بکن فقط کاری کن از لاکت خیلی دور نشوی. 

نجوای توی قلبم شفت است. دیوانه است. مثل هوای گرگان. مثل موهای پریشانم. مثل خودم. مثل دوستانم. برای همین دوستش دارم و حرفش را گوش میدهم...


 
 
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢ : توسط : .

زندگی است لابد این چیز لزج چسبناکی که به سر و صورت و رویم چسبیده. دست و پا می زنیم. همین است زندگی لابد که میگویند همه جا آسمان همین رنگ است. همین رنگ است. که فرقی نمی کند... از آسمان آن رنگی نمی شود گریخت... 


 
 
ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢٧ : توسط : .

گلی که روی بوم کشیده ام رو به روی من نشسته است. اولین باری است که روی بوم نقاشی می کشم. رنگ ها زهم حالم را می زدایند. می برند لا به لای خود پنهان می کنند. رنگها پناهگاه منند. کاش هشت تا بوم دیگر هم خریده بودم... 

خانم شیکه می پرسد حالا واقعا قرار است معماری را ادامه بدهی؟ می پرسم ندهم؟ لابد قیافه ام شبیه این است که قرار نیست ادامه بدهم. شک دارد که بتوانم. شکه حتمن از توی قلب خودم توی فضا رخنه کرده است. شکه حتمن از توی چشمهای خودم، از توی بی حوصلگی هایم، از توی خستگی هایم جست زده است و جار زده است... 

سی و چهارسالگی از دور دست خسته و اخم آلود از توی آینه نگاهم می کند. پیشکشی ندارم هنوز که خستگی راه را از تنش بزدایم... 


 
 
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢۱ : توسط : .

یکم. یک هفته از پایان تعطیلات گذشته است و به نظر می آید ذهنم دوباره حالت عادی خودش را به دست می آورد و از حالت گیجی و منگی خارج می شود. سلام زندگی واقعی!

 

دوم. توی مغزم یک چیزی دارد پخته می شود. یک جور آشی است انگار که خودم هم نمیدانم که چیست. فقط می دانم یک چیزی دارد طبخ می شود. منتظرم ببینم آشی که دارد پخته می شود آخر سر چه طعمی پیدا می کند. فعلن فقط دارم هی چیز میز توی آن قابلمه میریزم!

 

سوم. بالاخره موبایل خریده ام. درواقع بقیه آن را برایم خریده اند و به یک وضعیت فلسفی پایان داده اند. دیگر نمیتوانم ادعا کنم که موبایل فقط برای کال کردن لازمم است. حال در ندارد که ندارد. حالا دوربینش از کار افتاده که افتاده. حالا دگمه هایش شکسته که شکسته. حالا بلوتوث ندارد که ندارد. حالا تمام سیستم تاریخ و مسیج آن به هم ریخته که ریخته. اصلن هم که ربطی به آراستگی آدم ندارد. حالا همه ی اینها با خرید یک گوشی کوچک ال.جی به پایان رسیده. دست کم فقط به این وفادارم که گوشی صفحه گنده نمیخاهم و گوشی باید کوچک و سبک باشد و به این که گوشی فول امکانات خریدن بیخود است چون آدم از امکاناتش که استفاده نمی کند!

یک وضعیت مسخره ای است الان که دیگر نمی توانم تمایز شخصی خودم را در باب موبایل های لمسی و نپیوستن بی دلیل به جرگه طرفداران آنها حفظ کنم! حالا در سیل خروشان مویل بازان - که نمی فهممشان - من فقط یک گوشی سفید ال جی کوچک دارم که به معنای آن است که نقدینگی آن را نداشته ام که یک گوشی مدل سیب گاز زده در اندازه یککف دست بخرم! 

 

چهارم. اگر من می خواستم نمای دادگستری را سنگکاری کنم یا هرچیزی، آن را به رنگ سفید خالص درمی آوردم.

 

پنجم. وقتی جوراب تورتوریم به سگک کفشم گیر می کند و نمی توانم با یک حرکت آزادش کنم عصبانی می شوم. در حد نمی دانم چی. بوندوس لیگا؟ و فکر می کنم حال آدمی که مدام برای چیزهای مسخره ی این شکلی صورتش قرمز می شود چقدر ممکن است بد باشد؟ میس دراگون به عصبانیت های این تیپی یک هفته ی اخیرم با چشمانی گشاده خیره شده است. راه حلی ندارد این بار. 

 

ششم. یک جور عجیبی است که آدمها می میرند و عجیب تر اینکه تا یک دقیقه قبل از مردن نمی دانند مردن چیست و عجیب تر اینکه جوری زندگی می کنند که انگار مرگی هیچ وقت در کار نیست و عجیب تر اینکه نبودن را نمی فهمند... من نبودن را نمی فهمم. درک نمی کنم آن آدمی که هست چطور یک دفعه نیست... چطور دیگر حرف نمی زند. نمیخندد. خاموش می شود. خنگم. نمیفهمم. 


 
 
ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱٦ : توسط : .

یکم. با خودم فکر می کنم مثلا چرا این همه وقت کار کردن آدم را یکجوری نمی کند که دلش برای کار کردن تنگ بشود اما بیست روز تعطیلات چنان بلایی به سر آدم می آورد که از روز هجدهم تعطیلات آدم حالش از تمام شدنش بدجوری بد می شود! نه واقعن چرا؟

GoldenGateBridge-001.jpg

دوم. این پل سانفراسیکو - گلدن گیت - است. این پل در سال 1937 گشایش یافت! 

 

سوم. بزغاله ام - که از قضا بزغاله ی بسیار باهوشی است - امروز از من پرسیده است که آیا همسترش بچه اش را بالا آورده است یا چی؟ چون کسی به او اجازه نداده که به دنیا آوردن بچه همسترها را ببیند! من یک مقداری روحم به فنا رفت که بزغاله ام چرا باید چنان تخیلاتی بورزد؟ یا چرا باید دراین مورد چنان تصور ابلهانه ای برایش ایجاد بشود؟ به شعور بزغاله ام توهین شده است! لذا کمی برایش توضیح دادم که بچه ها چطوری به دنیا می آیند. آیا کلن مثلن چیز شرم آوری در زاییدن بچه همستر وجود دارد؟ چرا کلن ما ملت شرمنده ای هستیم اصولن؟ اصلن به ما ربطی دارد؟ ندارد!

 

چهارم. یکجایی توی یک صفحه ای نوشته آنهایی که بابت تفاهم هسته ای خوشحال نیستند یکجور مرضی دارند لابد. من مرض دارم لابد. کلن خوشحال نمی شوم. خوشحال با هیچ نوع قراداد و تفاهم و اینهایی نمی شوم. همینطوری فقط نگاه می کنم و فکر می کنم بقیه شاید مرضی دارند که خودشان را به در و دیوار می کوبند؟ خوشحال کردن من سخت است؟ 

 

پنجم. صدای گنجشک ها خوشحالم می کند. متر کردن خانه مادریم هم. کشیدن نقشه کدی آن مشعوفم می کند. مریضم؟

 

ششم. من متوجه شده ام که بیشتر تصمیم های زندگیم تصمیماتی منطقی بوده اند که آنها را قابل دفاع نشان داده ام! تا بقیه سعی نکنند که قانعم کنند که غیرمنطقی عمل کرده ام! گیرم که منطقم چندان منطبق بر منطق عمومی نباشد! اصلن آیا چیزی به نام منطق عمومی وجود دارد؟ 

 

هفتم. بیست و اندی روز من حرص خورده ام! هنوز هم می خورم! توی ذهنم هی جوابیه و متنی به سبک مسعود فراستی خطاب به بانویی که آمده است تا به بزغاله هایم درباره پل روگذر - و پاره ای توضیحات دیگر - اطلاعاتی بدهد می نویسم و دوباره پاکش می کنم!

هر روز به خودم می گویم چطور اجازه دادی؟ اما واقعیت امر این است که من اجازه ندادم! برنامه یکهویی شد - کاملن - و من نتوانستم وسط حرفش بپرم و بگویم که لطفا شهروندان سوئدی را به رخ بزغاله های من نکشد! همینطوری بدون تصویر کردن آنها چارتا نکته اش را بگوید و برود! خوب است من شهرداری چی ها و ترافیک چی های دانمارکی را به رخ شهرداری چی و ترافیک چی های گرگانی بکشم؟ که پل روگذر نمی سازند؟ که پل روگذرشان را توی حلق مردم نمی کنند؟ اگر پل سانفراسیسکو مثلن توی گرگان ساخته می شد آیا ما مثلن شاهد جشن های چندین ساله شهرداری به مناسبت تشکر از خودش و باحال بودنش و کف بر بودن از باحال بودنش می شدیم؟ آیا خوب است مثلن من بگویم در سال 1937 میلادی شهرداری گرگان داشت چکار می کرد؟ نه خوب است؟ 


هشتم. یک سوالی توی فضا موج می زند که شنیده نمی شود. پاسخش اما هوار می زند روی در و دیوار شهر: آی مردم! ببینید. بشنوید. باخبر باشید. پل روگذر داریم. زیرگذر داریم.

سواله چی می تواند باشد؟ سوال من با دیدن این همه تبلیغات این است: چرا شهرداری انجام وظایفش - به زعم خودش - را توی بوق و کرنا می کند؟ و می آید مدرسه به مدرسه و کوچه به کوچه مردم را دعوت می کنند بروند پل ببینند؟ جوابش را هم من بگویم؟

 

نهم. هر روز که تمام می شود فکر می کنم یک روزی هست که فردایش را من نمی بینم. یاد مادری هستم که سه روز است که نیست. که بزرگ شدن بچه هایش را نخواهد دید. روزهایی که نیست را می شمارم. نبودن خیلی آسان است. خیلی راحت است. همینطوری فرت ممکن است از فردا من نباشم. اصلن بودنمان بیشتر معجزه است انگار! این سه روز را خوب تماشا کرده ام. به خودم می گویم روزهایی که تو نمی بینی این شکلی است. مردم صبح بیدار می شوند کشان کشان می روند سر کار. می خندند. موقع استراحتچایی می خورند و چرت و پرت می گویند. دستور غذا توضیح می دهند. منتظرند که دنیا جای بهتری بشود. امیدوارند که تحریم ها برداشته بشود... و تو نیستی... و شاید کسی باشد که روزهایی که نیستی را بشمرد... 


 
 
ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱٠ : توسط : .

روی ایوان چوبی خانه ی هفتادساله ی مادریم، که برای برداشت انتخاب کرده ام، مربع های ده دوازه سانتی شکیلی بریده شده است. شاید روی هم هفت تا از این برش ها در سرتاسر ایوان وجود دارد. هیچ ایده ای ندارم که این سوراخ ها برای چی در کف ایجاد شده اند. فقط می دانم که وجود این برش ها نباید بی دلیل باشد. 

از پدربزرگم می پرسم. می گوید برای خاطر ابریشم ریسی است. برای خاطر پشم ریسی است. خانم ها می نشستند روی ایوان و کنار این شکاف ها ابریشم می ریسیدند. از این سوراخ های توی ایوان قرقره هایشان را تاب می دادند تا پایین. من هرهر می خندم. از هیجان و شگفتی! هر نکته ای درباره این خانه مجذوب و هیجان زده ام می کند...

Image result for ‫پشم ریسی‬‎

فکر می کنم سنت اینطوری است. اینطوری منتقل می شود. مثلا اگر قرار بود من یک خانه ی سنتی بسازم ممکن بود روی تخته های چوبی ایوان طبقه ی دوم شکاف هایی بگذارم. ولی ندانم برای چی! به عنوان یک قاعده رعایتش می کردم. به عنوان یک مدل! 

مانند انواع مدل هایی برای زندگی که به عنوان قواعد پذیرفته ایم و نمی دانیم چی است اما رعایتشان می کنیم! 

سنت ها برای خاطر رفع نیازهایی به وجود آمده اند و بعد از برطرف شدن نیازها، به زندگی مستقل خود ادامه داده اند یکجوری که اصلن فلسفه وجودیشان فراموش می شود و خودشان دلیل خودشان می شوند... دلیل وجودیشان متکی به نفس می شود و به این شکل ساده تقلیل میابد: رسم است! همیشه اینجوری بوده است! 


 
 
ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱٠ : توسط : .

«طراحان چگونه می اندیشند» بالاخره تمام شد! و من لحظه شماری می کردم که تمام بشود بس که خواندنش روی اعصاب بود و البته نصفه خواندنش بیشتر روی اعصاب می رفت اگر قرار بود نخوانده - حتی به این شکل نیم بند! - برگردد توی قفسه کتاب ها! - که البته قرار نیست برگردد - کتابی نیست که دوستش داشته باشم. خوب ترجمه نشده است به گمانم!

هرکتابی را که می خرم فکر می کنم حتی اگر یک جمله جدید یادم بدهد خوب است. از این کتاب هم یادگرفته ام. یادگرفته ام که طراحان خیلی وقتها واقعن نمی دانند که چگونه می اندیشند! بقیه هم نمی دانند!

یا اینکه معماری نمی تواند "حل مساله" باشد آنجوری که فیزیک می طلبد: با یک راه حل متقن و درست... و این برای موجودی که هشت سال علوم دقیقه با راه حل های بهینه و کاربردی و «درست» خوانده است به این راحتی ها نیست که یاد بگیرد به هشت راهِ حلِ درستِ همزمان فکر کند! و آنها را به شکل موازی پیش ببرد! تا بالاخره با یکی به نتیجه برسد!

خط خطی ها و ایده های اولیه چندمعمار لا به لای کتاب ها بوده و دیدنشان یادم داده است که خط خطی هایشان خیلی با خط خطی های آماتورها فرق ندارد. انتظار انگاره های دقیق تر و شیک تر و شکیل تری را داشته ام اما اینطوری نبوده است! ایده های اولیه طرح های کلی بوده اند که هنوز روی کاغذ وضوح خاصی نداشتند! همینطوری کج و کوله و راحت و روان ترسیم شده اند!

یاد گرفته ام دقت کنم که آدمها معما حل کردن را دوست دارند! الکی لذت می برند از حل جدول های متقاطع و جورچین ها و پازل ها و این بازی های معمایی برای خودش صنعتی است اصلن! - کاملن بیربط!! 

و اینکه گفتگو با کارفرما چقدر مهم است!

و اینکه بهترین راه فهمیدن اینکه یک چیزی چطوری کار می کند این است که واقعن انجامش بدهم! و اینکه ما در تمام زندگیمان در حال طراحی هستیم!!

کلن این چیزهای بیربط به عنوان را با خواندن کتاب یادگرفته ام گواینکه تصویر درستی از اینکه کتاب درباره ی چیست ندارم اما خوشحالم که با خواندن یک کتاب 380 صفحه ای حداقل این چیزها دستگیرم شده است! 

این هم یکی دیگر از پلن های نوروزیم!:)


 
← صفحه بعد صفحه قبل →