سرزمین کیمیا- 2
ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٥ : توسط : .

مسیرهای بسیاری را پیاده می روم. در شهر می چرخم. نمی دانم چه کنم... افکارم را باز در خانه زندانی کرده ام. آخر روزی برای همیشه ترکش می کنم...می خواهم به سوی جاده ناهارخوران بروم شاید کمی آنجا بیاسایم. تلفنم زنگ می خورد. جایی احضار می شوم. تا ساعت 8 عصر کارم طول می کشد. دیگر برای قدم زدن کمی دیر است...میدان کاخ ایستاده ام. آوای سرزمینم را می شنوم. پاهایم بی اختیار مسیر بازار نعلبندان را در پیش می گیرد. سرزمینم آنجا به انتظارم ایستاده، آواز زیبایی می خواند. برای اولین بار پا در سرزمینم می گذارم. کاشی های زیبایش مفتونم می کند. چون جامی می شوم که از آرامش لبریزم می کند این کاشی های زیبای فیروزه ای...

در حیاط سرزمینم چرخی می زنم. از در پشتی اش که می خواهم خارج شوم بر می گردم دوباره نگاهش می کنم. چشمم به مناره زیبای آن می افتد. لبخندی تمام قلبم را در می گیرد و بر صورتم نقش می زند. نور سبزی آن را در برگرفته. می ایستم...تماشایش می کنم...چه زیباست...چه زیباست...در کتاب ها بارها ملاقاتش کرده بودم. اما نمی دانستم که او خیلی قبل از اینکه من ببینمش، لبخند به لب، بارها مرا مشغول چرخیدن در بازار نعلبندان دیده است. به گنجینه های قلبم یکی دیگر اضافه شده است. راه خانه در پیش می گیرم...