من و پنگوئن ها...
ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٦ : توسط : .

ما خیلی معصومانه چشمانمان را مالیدیم و روی تختمان نشستیم. بچه ها داشتند با سر و صدا صبحانه می خوردند و مابینش هم ما را صدا می کردند که اگه پا نشی غذا تموم میشه ها... و ما گفتیم ما یک خواب هیجان انگیزی دیده ایم... . بچه ها پیش پیش خندیدند و گفتند باز خواب چی دیدی و ما گفتیم که خواب دیدیم که در قطب جنوب بودیم و بعد کره زمین آنقدر که گرم شده بود تمام یخ های قطب جنوب آب شده و  تکه تکه شده و شناور شده بود و ما و یک خانواده پنگوئن روی یک تکه یخ بودیم و اما تکه یخه هی شکست و شکست تا اینکه دیگر جا برای همه نبود و خیلی وضعیت اسفناک تراژیکی بود. بعد ما با اینکه شنا بلد نبودیم می خواستیم بپریم توی آن آب منجمد جنوبی که بچه پنگوئن ها جا داشته باشند... که با سر و صدای شما از خواب بیدار شدیم و بعد دوستان نعره ها زدند و همه ریختند روی تخت ما و به خدمت ما رسیدند که این خواب های مزخرف چی است میبینی و گفتند که صحنه آخرش را از صحنه آخر فیلم تایتانیک کش رفته ام و مایه خجالت است و ما شدیدا تکذیب کردیم  و گفتیم هیچ به یاد این فیلم نبوده ایم و هیچ از فیلمش خوشمان نیامد و حوصله مان را سربرده بود و اصلا  آخرش را ندیده ایم و دوستان هم به سلیقه ما بد و بیراه گفتند و اوقات خوشی داشتیم....

پ.ن: آن موقع ها – یعنی خیلی  پیش از آنکه جیمز کامرون آواتار را بسازد که از آن هم خوشمان نیامد - پنگوئن ها را بسی بی دلیل دوست داشتیم تا زمانی که مستندی به نام  رژه امپراطورها یا نامی در همین مایه ها را دیدیم... و دیدیم که یک پرنده ای می آید و جلوی چشم پدر و مادر بچه پنگوئن را می خورد و خیلی از بی غیرتی و ماستی این جانور که بی حرکت می ایستاد و این صحنه را تماشا می کرد شوک شدیم و اینگونه بود که علاقه افراطی ما به این حیوان تعدیل گشت...