من و مامان...
ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٦ : توسط : .

هفت سالم که بود مامان صبح پا می شد لباس تنم می کرد. مقنعه ام را روی سرم جابجا می کرد...و گوشه هابش را چین می داد و مرتب می کرد. من با لبخند نگاهش می کردم. هیچ خوشم نمی امد که گوش های مقنعه ام را چین بدهد... فکر می کردم مثل خانم های پیر می شوم. اما ارام می ایستادم تا مامانم به دلخواه و سلیقه خودش مقنعه ام را مرتب کند. بعد با خواهر بزرگم که خیلی خانم بود راهی مدرسه می شدم. بعد توی مدرسه خواهر بزرگم گوشه های تا خرده مقنعه ام را صاف می کرد و مقغنه ام را می داد عقب... و می گفت اینجوری بهتر است... و خودم هم فکر می کردم اینجوری بهتر است و بعد که او با دوستانش می رفت من دوباره گوشه های مقنعه ام را چین می دادم. همانجوری که مامان برایم درست می کرد. در عالم کودکی فکر می کردم... نمی دانم چی فکر می کردم....فکر می کنم صورت پر از محبت مامان را یادم می امد و یادم می امد که چطور انگشتانش با دقت روی گونه هایم می لغزید تا گوشه مقنعه ام را درست کند... بعد مثل حس بی احترامی یا خیانت بود... دوست داشتم وقتی هم که او نیست به مدل کار او احترام بگذارم...

پ.ن: کلن بچه باشعور و با احساس و باکمالاتی بودم:)...