موجود ناشناخته ای به نام سطل آشغال
ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٥ : توسط : .

دیگر قدم زدن در ناهارخوران جز برنامه های هفتگی من شده. مانند نان شب بر من واجب است. دیروز که برای قدم زدن رفته بودم  با خودم فکر کردم تعداد آدم هایی که  اینجا را برای قدم زدن و ورزش انتخاب می کنند – ونه مثلا خیابان های شلوغ و پرسروصدای شهر را-  یعنی اینکه ما این تعداد شهروند داریم که به فضای سبز اهمیت می دهند و دوست دارند از آن لذت ببرند، پس حامی آن هم خواهند بود. چند ثانیه ای از این فکر نگذشته بود که دو خانم جوان از کنارم رد شدند و بطری خالی آب را داخل بوته های تمشک پرت کردند. تعجب کردم.. سه قدم بالاتر یک سطل آشغال بینوای زرد رنگ کمر به خدمت بسته، ایستاده بود. فقط سه قدم بالاتر...به فکر فرو رفتم. دینگ دینگ دینگ دینگ...

دینگ 1: سطل آشغال برای ما یک موجود ناشناخته است. شاید هم این را مخصوص آدم های سوسول می دانیم که قدری تامل کنیم و آشغال را در دست نگه داریم و بعد آن را تحویل سطل زباله بدهیم.

دینگ 2: سواد بصری ما پایین است. عملا سطل آشغال را نمی بینیم.

دینگ 3: سواد بصری ما پایین نیست. سطل آشغال را می بینیم اما ذهن ما بین زباله و سطل زباله ارتباط منطقی برقرار نمی کند و بین بوته های تمشک یا جوی آب یا سطل آشغال فرقی نمی بیند...البته معمولا گزینه سوم را اصلا در نظر نمی گیرد. ( عجیبا غریبا...)

دینگ ها را پیگیری می کنم. به خانه هایمان فکر می کنم. اما متوجه می شوم همین موجود در خانه ما کاملا یک موجود شناخته شده است و کسی جرات نمی کند سطل زباله را نادیده بگیرد. دینگ 1 رد می شود. سوال و جواب درونی شروع می شود.

سوال: چرا در خانه سطل زباله را آدم به حساب می آوریم اما در بیرون خانه نه؟

جواب: یاد گرفته ایم که اینطور باشیم. از زمان طفولیت...با تشویق و تنبیه.

سوال: چرا پس بیرون خانه اینکار را نمی کنیم؟

جواب: یاد نگرفته ایم که اینطور باشیم. تشویق و تنبیهی در کار نبوده. آموزش ندیده ایم. ضررهای داشتن یک شهر کثیف را نمی دانیم. کسی تا حالا گوشمان را به خاطر کثیف کردن شهر نکشیده است.

نتیجه گیری: من خیلی متاسفم که ما شهرمان را جز اموال خصوصی خود نمی دانیم و مسایل شهری را به اندازه مسائل خانه جدی نمی گیریم. ما آدم هایی سوار بر یک کشتی هستیم که فقط کابین های اختصاصی خود را به رسمیت می شناسیم و فکر می کنیم کشتی به من چه. ما کمی خنده داریم. دینگ 2 و 3 به واقعیت نزدیک است.

 پ. ن 1: کمی که از دیدن درختان فارغ شدم. از آن بالاها کمی به زیر پایم هم نگاه کردم. جوی آب نازنین، حاشیه سبز کنار جاده ناهارخوران و رودخانه بیگناه...همه جا پر از زباله بود. حتی کف پیاده رو. فکر می کنم اینجا هم قسمتی از شهر است و رسیدگی به نظافت این منطقه کمی فراموش شده است. آن هم قسمتی از شهر که پر از مسافر است و تمیز بودن آن از اوجب واجبات است.

پ. ن 2: چه اشکالی دارد شهرداری و شورای شهر خلاق شهر گرگان – که همیشه عملکردشان در نگهداری از شهر مرا به وجد می آورد - از مسافران و شهروندان دوست داشتنی  که برای ورزش و هواخوری به جاده ناهارخوران می آیند، در برابر زباله هایی که به زمین می ریزند جریمه بگیرد و آن را صرف هزینه زیبا سازی و نظافت این منطقه توریستی کند و نیروهای نظافتچی این منطقه را بیشتر کند؟ فکر می کنم این خیلی منصفانه است.

پ.ن 3: اگر به من بود عوض جریمه نقدی، کسانی که محیط شهر را آلوده می کنند به چند ساعت خدمت اجباری شهری که شامل نظافت همان منطقه می شد مجبور می کردم  ببینم دفعه دوم از اینکارها می کنند یا نه؟

پ.ن 4: جایی در دور دست ها خوانده بودیم: شهر ما خانه ما...یادش بخیر. عمق نفوذ مسائل آموزشی گویا از لق لقه زبان آنطرف تر نرفته. شاید چون کسی در قلبش به آن باور و ایمان نداشته است.