به دنبال شکار در کتابفروشی اوستا...
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٧ : توسط : .

مثل همان موقع ها به کتابفروشی که می رسم دختر کوچولویی پیدایش می شود و پیش پای من می دود. دختر کوچولو موهایش را خرگوشی بسته است و با ذوق پله ها را پایین می رود. موهای خرگوشیش وقتی از پله های زیرزمینی اوستا پایین می رود در هوا با شادی تاب می خورد. من و دخترک طبق یک سنت دیرینه کتاب های معروف را نمی خریم. خریدن کتاب های معروف لطفی ندارد. عوضش ما به دنبال اسم های ناآشنا می گردیم. مثل شکار در یک خلنگزار می ماند. ما به شکار کتاب ها می رویم... با دقت قفسه ها را می پاییم و حرکت هر جنبنده ای را زیر نظر داریم...

آه... اریک امانوئل اشمیت!... جناب اریک امانوئل اشمیت!... از دیدار شما بسیار خوشحالیم. دو ماهی می شود اسم شما توک زبان ماست.

آه... لیدی رمانس! من هم از دیدن شما بسیار خوشبختم. تمام راه از آن طرف دریاها تا اینجا یعنی کتابفروشی اوستا آمده ایم که شما را زیارت کنیم.

بسیار عالی. بفرمایید در زنبیل ما...

بعد اینطوری اولین کتاب شکار می شود. دخترک موخرگوشی باز بالا و پایین می پرد. با ذوق به قفسه های کتاب نگاه می کند. تمام نویسنده های مشهور را رد می کند و جایی در کنار یک کتاب می ایستد و کتابی را از قفسه بیرون می کشد.

سینیوریتا لورا اسکوییل با لبخند به ما نگاه می کند. کتابش بوی خوشی دارد.

بله. بله. مایه خوشیختی است که شما را هم در مجموعه کتاب هایم داشته باشم سینیوریتا.

سینیوریتا لورا باز هم لبخند می زند.

ما به همراه آقای اشمیت و خانم اسکوییل به خانه باز می گردیم. در یک اتاق دنج و آفتابگیر کتاب ها روی ردیف هایی که روی زمین چیده شده اند قرار می گیرند تا سروقت صرف شوند. آقای اشمیت و خانم اسکویل زمان اندکی را میهمان اتاق من خواهد بود...

ما کتاب ها و مجله هایمان را خیلی دوست داریم. برای همین آقای اشمیت و خانم اسکویل را به زودی همانند مابقی کتاب های دوست داشتنی مان به کتاخانه اهدا خواهیم کرد.

ما از هرآنچه زمین گیرمان کند می ترسیم. دوست داریم همانند کولی ها هر زمان که قصد سفر کردیم همه وسایلمان در یک ساک دستی جا بشود... ما از هرآنچه خاطرش را بخواهیم پرهیز می کنیم...

 

*رنج های بسیاری امشب در گوشه ی از خاک زمین به خاک سپرده شد و یکی دیگر از قصه های این دنیا هم ستاره شد و در کنج آسمان لمید... حیف که آدمها و ستاره ها زبان هم را نمی فهمند... وگرنه حرف های بسیاری برای گفتن بود...