آرزوهای بزرگ...
ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٦ : توسط : .

ما نومیدانه اینجا ایستاده ایم. لج کرده ایم که تو بیایی...اما لجمان دیگر تمام شده است... ته کشیده است... دیگر لج نداریم. ما گمشده ایم... چرا کسی هرگز متوجه نشد که ما گمشده بودیم؟ چرا کسی به دنبال ما نیامد؟ شاید ما اصلا وجود نداریم... شاید به خیالمان ما وجود داشته ایم اما در واقع هیچوقت به وجود نیامده بودیم... شاید برای همین تو هیچوقت نتوانستی پیدایمان کنی... ولی حتی اگر ما وجود هم نداشته باشیم یادمان می ماند که تو هیچوقت دنبالمان نگشتی و دلمان بد غصه دار می شود از بی وفاییت... شاید اگر دنبالمان می گشتی ما هم به وجود می آمدیم. دلمان تنگ می شود. برای روزهایی که می شد باشیم اما نشد... دلمان می خواهد بمیریم اما حیف که نمی شود... آخر آدمی که به وجود نیامده چطور بمیرد...