یک فنجان قهوه ی تلخ!
ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٧ : توسط : .

تو مثل همیشه قهوه سفارش می دهی و من هم قهوه سفارش می دهم. نگاه پرسشگرت مرا می کاود چون می دانی که همیشه بستنی می خورم.

- نه.... حس بستنی نیست... حس یه چیز تلخ هست...

ابروهایت را می بری بالا و داخل فنجان قهوه ات شکر می ریزی.

- نمی دونم شاید دوست دارم خودمو شکنجه بدم واسه همین دارم قهوه می خورم ...

می خندم.

- راستی من تو یه جامعه آماری هشت نفره متوجه شدم که آدمایی مثل تو به ندرت لبخند میزنن...

لبحند میزنی...

هرکسی مشغول هم زدن قهوه خودش است... همانطور که سرم پایین است فکرمی کنم... با خودم فکر می کنم اگر اولین فیلمنامه ام را اصغر فرهادی فیلم کند چه حسی خواهم داشت... فکرش مرا به وجد نمی آورد... حسی ندارم... آن روز هم حتما به همین بی خیالی قهوه ام را هم خواهم زد. آن روز هم حتما روزی مثل امروز است... نگاهت روی صورتم سنگینی می کند. نگران نگاهم می کنی...

- چیزیم نیست... نه اینکه چیزی نباشه ها... یه چیزی هست... اما به زبون نمیاد... یه وقت فکر نکنی که نخوام بت بگم... نه... به تو همیشه میشه همه چیو گفت... مساله منم...

اشکهایم سرازیر می شود... صدایم می لرزد...

- من اصلا نمی دونم اشکام از کدوم قسمت بدنم دستور می گیرن...

دستمال به دستم می دهی و در سکوت نگاهم می کنی.

- از مغزم که دستور نمی گیرن... چون هی مغزم داره میگه بس کنین، اما نمی تونه کنترلشون کنه... من نمیدونم... فقط گاهی احساس حماقت می کنم... مساله اینجاست که من گیج میشم... حیرون میشم... گاهی نمیتونم خودمو درک کنم...

همینطور خیره نگاهم می کنی...

- دیگه باید برم... داره دیرم میشه... خوشحال شدم دیدمت...

قهوه را نخورده از جلوی آینه برمی خیزم... وقتی دارم در را می بندم چشمم از لای در به آینه می افتد... هنوز تو آنجا نشسته ای... تو هم قهوه ات را نخورده ای و با نگرانی و محبت نگاهم می کنی... چشم های غمگینمان به هم لبخند می زنند...