در سرزمین نقاشی ها...
ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٢ : توسط : .

مداد رنگی های روی میزم را نگاه می کنم... این روزها خیلی به یاد سایمون در سرزمین نقاشی ها می افتم...

دلم می خواهد تو را نقاشی کنم... بعد تو خندان جان بگیری و با هم رهسپار کوهستان ها شویم... و دیگر هیچگاه بازنگردیم...

ساعت ها روی تصویر تو با وسواس کار می کنم... روزی که خندان چشم به جهان بگشایی باورت نخواهد شد که همچون منی...  همچون تویی آفریده باشد... هیچکس باورش نمی شود...