دیوانه ای از قفس پرید...
ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۸ : توسط : .

بر روی شن های سپید ساحل خانه ام نشسته ام و با دفترچه ی آرزوهایم, قایق های کاغذی می سازم و رویای شادی­هایم را، به موج های سرکش اقیانوس جزیره ی چنارانه می سپارم... که دورشان کند... که از پیش چشمانم محوشان کند... که وجودشان را فراموش کنم ... گویا که هرگز وجود نداشته اند...

می دانم مرا به اینجا تبعید کرده ای...

می خواهم سرشار از سکوت باشم... می خواهم از کلمات کوچ کنم... می روم در کلمات پنهان می شوم... در کلمات کمین می کنم... آن وقت هرگاه که به سرزمینم بیایی و نامم را بخوانی، من رها می شوم و تا گنبد آسمان، با صدای شیرین تو اوج می گیرم... آن گاه، تو ای زندانبان من، فرشته­ی نجات و رحمت من می­شوی...

آنگاه هربار که به جستجوی من، اینجا به سراغم بیایی، آزادم کنی... مرا به عرش برسانی...  و پرواز شادی بخش مرا با حسرت نظاره کنی و  هربار حسرتمندانه با خود بگویی: ای وای! دیوانه­ای دگر، از قفس پرید...