برای بهار عزیز
ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٥ : توسط : .

از بچه ها می پرسم چرا؟

با خودم فکر میکنم چه حیف شد... چرا مراسم عروسی شان شرکت نکردم؟ چرا هیچ وقت آدمی که بهار دوستش داشت را ندیدم؟ و حالا دیگر این آدم نیست و من ابلهانه می پرسم چرا؟ دلیل می خواهد نبودن آدم ها؟

بودن دلیل می خواهد... هزار و یک علت کنار هم باید جور شوند تا بودنی در کار باشد. اما برای نبودن اشاره ای کافیست... به آنی... به لحظه ای... به ثانیه ای...

هنوز مرگ را نمی فهمم... هنوز درک نمی کنم یکهو جای یک آدمی خالی می شود یعنی چی... کلمه ای در خور تسلیت نمی یابم... فقط به غم عمیق دوستم می اندیشم... ترجیح می دهم سکوت کنم... و حرفی درموردش نزنم... حرف زدن درباره نبودن آدمها را دوست ندارم... حرف زدن درباره چیزی که نمی فهمم فقط غصه ام را بیشتر می کند و هنوز، نبودن را نمی فهمم... نمی فهمم یک آدمی که همه چیز یک آدم دیگری هست چرا از فردا جایش خالیست و خالی خواهد بود و هیچ کاری از کسی برنمی آید و ... شاید برای همین است که این روزها فقط ترانه های کودکانه گوش می دهم... و مثل یک کودک هنوز فقط می پرسم چرا؟ و سوال های بی جواب می پرسم و فکر می کنم عیبی ندارد که سوال های بی جواب بپرسم...