گفتن یا نگفتن...
ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٦ : توسط : .

یک چیزی توی دلت آماس کرده است. مثل یک غده رشد می کند و راه نفست را می بندد. با خودت فکر می کنی بگویی... نگویی... بگویی... نگویی... بعد قیصر در حالیکه دست هایش را پشتش به هم قلاب کرده است از زمینه فکرت می گذرد و با خودش زمزمه می کند: قطار می رود... تو می روی... تمام ایستگاه می رود و من چقدر ساده ام که سال های سال در انتظار تو، کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام... و بعد قیصر می رود، قطار می رود، ایستگاه می رود و تو هنوز در خیالات خود غرقی و با خود می اندیشی: بگویم... نگویم... بگویم... نگویم...