فرانسوا شاندرناگور
ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٧ : توسط : .

سر ظهری، که تلالو آفتاب پاییزی، روشنش کرده است، با عجله و با گام های بلند طول کتابفروشی کوچک دانشجو را طی می کنم و در انتهای یکی از راهروهای تنگش، کتاب هایی را که لازم دارم از قفسه بیرون می کشم و به سمت پیشخوان می روم. توی صف تا نوبتم شود، چشمم به کتابی با عنوان همسر اول، نوشته فرانسوا شاندرناگور می افتد. به نظرم عنوان کتاب و نام نویسنده خیلی آشنا می آید. حس خوبی از دیدن کتاب به من دست می دهد. احساس می کنم خیلی مشتاقانه تا حالا در انتظار خواندنش بوده ام. خانم پشت پیشخوان دارد کتاب های من را حساب می کند. کتاب همسر اول را اضافه می کنم: این رو هم حساب کنید...

همسر اول توصیف غمگینانه یک رنج است. رنجنمامه زنی که همسرش به او دروغ گفته، خیانت کرده و ترکش کرده است. زنی که شوهرش را عاشقانه دوست دارد و چاره ای جز پذیرفتن شرایط جدید به شیوه خودش ندارد. کل کتاب همانند نامه ای است که این زن خطاب به خودش و گاهی به همسرش نوشته است. پس از خواندن کتاب یادم می آید که مدت ها پیش، قسمت هایی از آن را در یک مجله هنری خوانده بودم...

این کلمات برای من آشنا هستند. رنج این آدم – کاترین کلی  – کلمه به کلمه اش، ملموس است و متاثرم می کند...  احساسات همه ­ی آدم های دنیا مشابه است. رنج ها و شادی ها مشترکند، فقط حروف الفبای ابرازشان، فرق دارد... احساسات بسیار محدودند و انسان ها بیشمار ...

« من سوگوار شوهرم هستم و چون این مرده زندگی می کند، سوگوار خانواده و دوستان او هستم.

اگر شوهرم را به طور رسمی از دست داده بودم، خانواده اش دورم حلقه می زدند و با گرمای بازوانشان، تسلی ام می دادند. اگر شوهرم را با تابوت و دعا به خاک می سپردم، دوستانش از من حمایت می کردند، مرا در آغوش می گرفتند.... اما از آنجا که او زندگی می کند و خوشبخت هم زندگی می کند، آنها دو تکه ام کرده اند.

بیست و پنج سال تقسیم کردن اسمی یکسان، میزهای یکسان و از فرداش، دیگر هیچ چیز مشترکی وجود ندارد: خواهر شوهر، پدرشوهر، مادرشوهر کلماتی هستند که من دیگر حق ندارم از آنها استفاده کنم. کلماتی که حالا یک نفر دیگر به کار می بردشان.

سوگوار دوستانمان هستم. از دست آنهایی که به من تلفن نمی زنند دلخورم و از دست آنهایی دلخورم که به من زنگ می زنند. چون وادارم می کنند از او حرف بزنم و من نمی توانم بدون ازار دادن خودم حرف راستی بگویم. در آرزوی سکوت هستم، در آرزوی تبعید، دلم می خواهد بگریزم، خودم را زیر خاک مدفون کنم اما آنها آنجا هستند تا به من پیشنهاد تفریح بدهند، از من توضیح بخواهند.

اول تمام آن بدبخت هایی هستند که نمی دانند و شادمانه زنگ می زنند تا ما را به شام دعوت کنند... بهشان خبر می دهم که دیگر ما وجود ندارد که ما مرده است. تقریبا باید عذرخواهی کنم. من شرمنده ام، آنها متاسفند. دست آخر من دلداری شان می دهم... چرا هنوز آگهی طلاق را ابداع نکرده اند؟ آگهی طلاق، آگهی کوچکی که در دفترچه لوموند یا یا فیگارو به آشنایان مان مرگ زوجی را اطلاع می دهد. مخصوصا حالا که دوستانم بی وقفه بهم تلفن می زنند تا متقاعدم کنند که نباید از چنین بدبیاری پیش پا افتاده ای، یک تراژدی بسازم...

مرا ببخشید: هر سال صد میلیون نفر هم می میرند، اما وقتی من بمیرم، بار اولم خواهد بود... »

 

همسر اول، 1998

فرانسوا شاندرناگور – متولد 1945، فرانسه

ترجمه اصغر نوری

انتشارات نگاه، چاپ اول، 1389