آرزو بازی!
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٦ : توسط : .

من روی ایوان خانه نشسته ام و به آسمان نگاه می کنم. خانوم باربی می آید و کنارم می نشیند. کفش های تق تقی مامانش را پوشیده. می خندم. من هم می روم کفش های تق تقی می پوشم و دوتایی پاهایمان را به پله می کوبیم تا تق تق کفشها در بیاید. با هم به آسمان زل می زنیم. برای اینکه چند دقیقه بتوانم مهارش کنم تا اینقدر از سر و کولم بالا نرود پیشنهاد می کنم:

- بیا آرزوبازی. یکی من میگم یکی تو بگو. آرزوت چیه؟

- من آرزو دارم که توی یه جنگل گم بشم بعدش شاهزاده بیاد منو پیدا کنه

- واقعن؟

- آره

- خوب اگه توی جنگل گم نشی شاهزاده نمیتونه بیاد پیدات کنه؟

- نه. آخه همیشه توی قصه ها اینجوریه دیگه. مثل سیندرلا و سفیدبرفی. بعد تازه باید غش کنم بیفتم...

- چرا؟

- تا شاهزاده بیاد بگه وای! این خانوم زیبا کیه؟ بعد منو با خودش ببره قصر. حالا نوبت توئه جون جون.

در برابر آرزوی با شکوه خانوم باربی من دیگر هر چیزی بگویم بی جلوه است.

- مممممم.... من دوست دارم کفش های پرنده داشته باشم باهاشون بپرم. پرواز کنم.

صورت خانوم باربی پر از ذوق می شود. در لحظه مرا در حال پرواز تصور می کند

- حالا نوبت توئه.

- من دوس دارم ماه رو بگیرم بذارم توی اتاقم.

به ماه خیره می شود. چشمانش پر از تمنا است.

- اگه ماه نباشه شبا تاریک میشه. مردم چیکار کنن اونوقت؟

- اونوقت مردما میتونن چراغ قوه بگیرن.

- آها! راست میگی! به فکرم نرسیده بود.

- برم بالای اون نردبون میتونم ماه رو بگیرم؟

- مممم... نه اون یکم کوتاهه! شاید اگه بتونی بری بالای اون کوه بتونی.

- خورشید هم میخام.

- اون یکمی داغه! اما اون رو هم فکر کنم بتونی از بالای اون کوه بگیری. اما قبلش حتمن دستکش بپوش!

لبخند زیبایی تمام صورتش را می پوشاند.

- جون جون تو خیلی آدم خوبی هستی.

- جدی؟ از کجا فهمیدی من آدم خوبی هستم؟

- ممممم... چون باعث میشی آدمها مهربون بشن.

- واقعن؟ من چکار میکنم که آدمها مهربون میشن؟

- خانوم باربی در حالی که به من لم داده است: باهاشون بازی می کنی!