بر فراز زمین
ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٦ : توسط : .

 زندگی روزانه است. روزی اما ناگهان از گوشه یک روز، موشها به همراه شمشیرهایی از راه می رسند و می خواهند کوهستان را ببینند و مرا هم دعوت کرده اند. از شادی در پوست نمی گنجم. بقیه به شادی من نگاه می کنند. ابروها بالا می رود. بعضی از نگاه ها هم به سقف دوخته شده و من می روم که بخوابم. دو فرشته کوچک کنار بسترم اما به بحث می پردازند و خوبی ها و بدی ها را ستون می کنند و جمع می زنند.  هر چند وقت یکبار از خواب بیدار می شوم نگاهشان می کنم. تا صبح بیدارند. 6 صبح بیدار می شوم...نتایج مذاکرات را به من می گویند و حالا نوبت من است که تصمیم بگیرم.

- خوب کیمیا؟ چیکار می کنی؟

- فکر می کنم که میرم.

فرشته ها می روند. کسل و نگران و خواب آلود و خسته ام. دوربین عکاسیم را بر می دارم و می روم. به سمت کوهستان راه می افتیم. هر چقدر بیشتر ارتفاع می گیریم از اندوه ها و اضطراب ها و ناراحتی هایم کاسته می شود و شعف و شادی غریبی جایش را ذره ذره پر می کند. شمشیری در جمع ما عکاسی دوست دارد و نکاتی به من می آموزد. جاهایی که همیشه آرزو داشته ام نگه می دارد تا عکاسی کنیم. مستانه می شوم...مستانه می شوم...

از کوهستان به سوی زمین روانه می شویم. قسمت بزرگی از وجودم – که کولی بی خانمان سرگردانی است - را آنجا جا گذاشته ام. با من نیامد. آنجا آن بالاها با غصه نگاهم کرد و برایم دست تکان داد.

روزی به سویت بازخواهم گشت...روزی برای همیشه با تمام وجودم بازخواهم گشت...

 

پ.ن 1: صدا ی کیمیا غمگین است.

پ.ن 2: سنت ها گاه بسیار وحشی و خونریزند.

پ.ن 3: گاهی چه چیزهای کوچکی می شود رویاهای بزرگ...به کوچکی ایستادن روی تپه ای یا توقف در پیچ جاده ای...