برای حاج حمید نعمت ا...
ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٤ : توسط : .

من قدم زنان از توی هال رد می شوم. یک میلیون کار تلنبار شده دارم اما صدای تلویزیون ناخوداگاه متوقفم می کند. بی اختیار به تماشا می ایستم و لذت می برم و زمان را ایستاده، از یاد می برم. به خودم می آیم و باز دست خودم را می گیرم و دور می شوم. به صداها توجه نمی کنم. در دلم بارها تحسینت می کنم اما به خودم قول داده ام که چیزی اهلیم نکند. حتی اگر این چیز،  وضعیت سفید حاج حمید نعمت ا... باشد. از هرچیزی که سکوت غارم را تهدید کند پرهیز می کنم گرچه این یکی گاه گداری از دستم در می رود و آنقدر ایستاده به تماشا می ایستم که یک آقایی آخرش می خواند: گفتم بدوم... و من پر از حس دویدن می شوم و من می فهمم این حاج حمید کارش را خوب بلد است... و می فهمم او در شکار سرکشی های من، استاد است... و می فهمم او شکارچی قابلی است آنقدر که حتی خودم هم نمی فهمم که صید شده ام...