بدون عنوان
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٦ : توسط : .

تعداد کلمات روزانه ام محدود است. نمی دانم زیاد حرف زدن چطور شکل می گیرد. این همه کلمه ای که در هوا شناور می شوند را نمی فهمم. همکارم عادت کودکی هایش را با خود به سی سالگی اش آورده است: اون چیه دستته؟ ناهار چی آوردی؟ دیشب سریال رو دیدی؟ دیشب کی خوابیدی؟ چی داری می خونی؟

 بعد که بازجویی تمام می شود من تبدیل به یک گوش بزرگ می شوم و آدم ها ناآشنا با اسمهای بسیاری وارد می شوند و ماجراهایشان را تعریف می کنند و خارج می شوند.

همکارم بیرحمانه تمام کلمات ذخیره یک روزم را تمام می کند. وقتی از محل کارم بیرون می ایم دیگر چیز خاصی باقی نمی ماند. فقط تک کلمات ضروری باقی می مانند: بله! نخیر! باشه! مرسی! خداحافظ!