قایم باشک بازی
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٩ : توسط : .

وسایلم یک بازی جدید را شروع کرده اند:

تا سرم را برمی گردانم موبایلم نیست. موبایلم می خندد و می گوید اگر گفتی کجا قایم شده ام و من، همه جا را به هم می ریزم تا پیدایش کنم. کیفم را زیر و رو می کنم، روی میز، کنار رختخوابم، توی آشپزخانه... و مضطربانه با خودم می گویم این دفعه دیگر گمش کرده ام! با اوقات تلخی و ناامیدی، در حالیکه ابروهایم را در هم کشیده ام، تلفن خانه را برمی دارم و به موبایلم زنگ می زنم. موبایل بیچاره نقطه ضعف بدی دارد. هروقت به او زنگ بزنم دیلینگ دیلینگ صدا می کند و پناهگاهش را لو می دهد.

تلفن خانه به  صحنه ی این بازی با حسرت نگاه می کند. او نمی تواند هیچوقت هیجان قایم باشک بازی را تجربه کند. آخر او یک تلفن ثابت عهد بوقی بینواست که همیشه ی خدا یک دستش توی پریز است ...

از همه بدجنس تر مداد ها هستند. هیچکس به خوبی آنها بازی را بلد نیست. تا یک لحظه پایین می گذارمشان، از جلوی چشمم ناپدید می شوند و بعد، من جستجو را شروع می کنم. همه ی جاهایی که از 5 دقیقه قبل از ناپدید شدن مداد رفته ام، را مرور می کنم و دوباره سرکشی می کنم. هرجایی که فکرش را بکنید می توانند قایم شوند. اما اگر بین گل های قالی قایم بشوند که آخر بدبختی است و تا آدم پایش را روی آنها نگذارد، نمی تواند پیدایشان کند. مدادها خیلی ناقلا هستند برای همین ممکن است حتی تا چند روز این بازی را ادامه بدهند اما بالاخره خودشان را نشان می دهند و وقتی مطمئن می شوند که امکان ندارد بتوانم پیدایشان کنم، از بازی خسته می شوند و سر راهم سبز می شوند تا ببینمشان. کاش می شد به مدادها هم زنگ زد تا آنها هم صدایشان دربیاید. آن وقت دیگر نمی توانستند سر به سرم بگذارند.

تازه اینها که چیزی نیستند. اسم ها هم این بازی را یاد گرفته اند. اسم شهر ها، اسم آدم ها، اسم فیلم ها...

یکهو ناپدید می شوند و درست موقعی که باید اسمی را به زبان بیاورم، می گریزند و هرهرمی خندند  و می گویند :اگه گفتی اسم من چی بود؟ و من فقط در آن لحظه می توانم بگویم: چیزه! چیز! اسمش تک زبونمه! الان میگم!... و تک زبانم تا یک هفته، گاهی حتی تا چند ماه هم باقی می ماند.

حتی به تازگی جمله ها هم این بازی را یاد گرفته اند. به وسط های یک جمله که می رسم، ته جمله ناپدید می شود، یکهو غیبش می زند! و من می مانم که جمله ام را چطور تمام کنم؟ مجبورم یکجوری سروته قضیه را هم بیاورم و یکدفعه بدون اطلاع قبلی، موضوع جدیدی را مطرح کنم و  حرف توی حرف بیاورم تا کسی نفهمد ته جمله ام ناپدید شده است.

بدی قصه اینجاست که مردم فکر می کنند حواس پرت شده ام. برای همین بعد از اینکه جایی را ترک می کنم، مردم آنجا به من زنگ می زنند تا به من یاداوری کنند که چه چیزهایی را "جا گذاشته ام". اما این مطلقا حقیقت ندارد. کذب محض است. من چیزی را جا نمی گذارم. فقط وسایلم کمی بازیگوش شده اند و گاهی هوس می کنند دایره بازیشان را به خانه این و آن و محل کار این و آن بسط بدهند. همین! چون مکان های جدید برایشان جالب است. همین! بارها به آنها تذکر می دهم که این بازی فقط در خانه ی خودم مجاز است. اگر یک جایی غیر از خانه خودم قرار است بازی کنند دست کم به من اطلاع بدهند که غافلگیر نشوم و مکالمه ای شبیه به این رخ ندهد:

عزیزم! چطوری؟ خوبی؟ ساعت مچی ات رو خونه ما جا گذاشتی.

نه! نه! احتمالن اشتباه می کنید. مال من نیست. ساعت مچیم دستمه!

واقعن؟

ممممممم... خوب الان که گفتید متوجه شدم ساعتم دستم نیست...

من در ادمه باید بگویم که کمی ساعت مچیم بازیگوش شده و جدیدا خیلی مستقل از من خانه این و آن می ماند، حتی بدون این که به من اطلاع بدهد. اما خوب واقعن نمی توانم این را بگویم. مردم باورشان نمی شود که وسایل من بلدند قایم باشک بازی کنند. مردم فکر می کنند که من انها را جا می گذارم. اما آنها خودشان می روند. با پای خودشان می روند.

 اما من سکوت می کنم و حرفی نمی زنم، چون کسی حرف مرا باور نمی کند. مردم این روزها خیلی بی اعتقاد شده اند...