حق و حقوق ما ادمهای پیزوری بیزور پرادعای ترحم برانگیز...
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۳ : توسط : .

تو که نمی دانی توی ذهن من چی هست. تو که نمی دانی... شاید پر از بمب باشد... توکه صداهای توی ذهنم را را نمی شنوی... شاید صدای غرش هواپیماهای جنگی بدهد... و این خیلی خوب است، خیلی ارامش بخش است. تو همانقدر می دانی که من به تو گفته باشم. حتی یک قدم جلوتر نمی توانی بیایی... تو که نمی دانی من به چی فکر می کنم. تو که نمی دانی در پس چشمانم که با آرامش و طمانینه به تو خیره مانده به چی فکر می کنم. شاید در ذهنم دسته گلی باشد یا جامی از آتش... این اخرین دیوار بین ماست که می توانم در پشت آن پنهان شوم... چقدر خوشحالم که تا بلند فکر نکنم هرگز نخواهی دانست به چه می اندیشم. هنوز توان این را دارم که این بازی را ادامه بدهم...

تو که نمی دانی عشق است یا نفرت است یا خشم است یا هرچی. تو فقط چشمهای مرا می بینی و پشت ان متوقف می شوی. نمی توانی یک قدم جلوتر بیایی. بقیه اش ملک خصوصی من است. قلمرو شخصی من است و سربازها با نیزه بر سر راه می ایستند . تو که نمی دانی که هرلحظه چه چیزهایی دلم را گرم می کند و مرا به زندگی امیدوار می کند. تو تنها می توانی حدس بزنی و من می توانم حاشا کنم... خودت که می دانی دیوار حاشا چقدر بلند است...

 اینجا سرزمین من است و تنها خودم می دانم توی سرزمینم چه خبر است و تو چاره ای نداری، جزاینکه به حرفهایم اعتماد کنی...

بعد تو خیال می کنی که من حالا که اینجا هستم قرار است همیشه، همینجا، کنار تو باقی بمانم. اما تو که نمی دانی من کی قرار است غیب بشوم... معلوم است که نمی دانی، خودم هم نمی دانم! ممکن است همینطوری که با تو دارم قدم می زنم یکهو بدوم و از تو دور شوم یا خودم را از بالای دره ای به پایین پرتاب کنم یا توی دریاچه ای شیرجه بزنم... تو که نمی دانی. و من می توانم تو را بفریبم، چه لذت بخش!

من هم نمی دانم. من هم هیچ حقی ندارم. من حتی حق ندارم به تو عادت کنم. چون ممکن است دنیا نخواهد تو باشی و تو دیگر نتوانی باشی و یا حتی خودت دیگر نخواهی باشی. خودت نخواهی باشی خیلی سخت تر است چون باید فکر کنم چه کاری کرده ام که دیگر نخواسته ای باشی. شاید هم من اصلا کاری نکرده باشم و تو خودت از بودن خسته شده باشی. و من حق اعتراض ندارم. من اصلن حقی ندارم. اگر من به بودن عادت کرده ام دلیلی ندارد که تو به ماندن پایبند باشی...

بعد من هر از چندگاهی به نوشته های یک آدمی که سالهاست نوشته هایش را و صفحه اش را خیلی دوست داشته ام سر می زنم و او خیلی خیلی بی مقدمه اشکهایش را در صفحه اش گذاشته و گفته که دیگر از بودن خسته شده است و می رود. و من که نمی توانم مجبورش کنم که باش! و نمی توانم که وادارش کنم باز هم بنویس! تنها کاری که می توانم بکنم این است که در خاطراتم حفظش کنم. و او نمی تواند مجبورم کند که خاطراتش را دور بریزم. بخواهد یا نخواهد، باشد یا نباشد، در خاطرات من ، تا هستم، خواهد بود...