دوستانه
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱ : توسط : .

دوست داشتن تو مثل داشتن یک غده سرطانی بدخیم است. دردناک است. دردناک است و کاریش هم نمی شود کرد. میهمان ناخوانده ای است اما ریشه دواندنش را کاری نمی شود کرد. آرام آرام در تمام بدنم رخنه کرده است بدون اینکه بفهمم... دیگران تنها می توانند نظاره گر باشند و با غصه نگاه کنند... از دست هیچکسی کاری ساخته نیست... دوست داشتن تو یک جاده یک نفره ی تنهایی است که تنها باید تا آخرش رفت و وقتی تمام می شود که من هم تمام شده باشم.

درخت توت صدایم می کند. فکر می کند کمی تاب خوردن مفید است. اطاعت می کنم. پنجاه بار تاب می خورم. می روم و می آیم. خورشید از میان شاخه های بی برگ بر من می تابد. جای خالی گرسی را می بینم. گرسی با آن چشم های اندیشمند و مغرورش.

اقای داروین اگر او را دیده بود شاید نظرش کمی تغییر می کرد. شاید با دیدن او کمی با احتیاط  نظر می داد و این را هم بررسی می کرد که شاید همه ما از درخت های آفریقا پایین نپریده باشیم و اجداد تعدادی از ماها، خصوصا آنهایی که برنامه شبکه چهار را تماشا می کنیم، با  اجداد گرسی نسبت های فامیلی داشته اند. گرسی در مقام یک گوسفند بالغ اخلاق های عجیب و غریبی داشت. اول ها که دیده بودمش فکر می کردم لال است اما بعدا فهمیدم گرسی خیلی موقر است و فقط در موارد خیلی خاصی بع بع می کند. عادت های غذاییش هم عجیب و غریب بود. اگر غذایش کمی خاکی می شد دیگر نمی خورد. کم مانده بود با قاشق و چنگال به او پوست خربزه و هندوانه بدهیم. یادم هست دور خانه اش جمع می شدیم و به کارهایش می خندیدیم و او محلمان نمی گذاشت و با آن چشم های درشتش، نگاه های عاقل اندر سفیه به ما می انداخت... اما یادم نمی آید آخرش گرسی چی شد. فکر کنم ما خوردیمش چون اگر ما نمی خوردیمش حیف می شد. حیف می شد اگر همینطور برای خودش زندگی می کرد و می مرد. خیلی ناشکری بود اینطوری... اما خنده های ما پس چی؟ حیف نبود؟... آن موقعی که گرسی را خوردیم قسمتی از خنده هایمان را هم از سر شکرگزاری بلعیدیم.

چشمم به گل های سفید ریز می افتد. من خانه می خواهم. اما نه فقط خانه ای که دیوار و آدم داشته باشد. خانه ای می خواهم که دیوار داشته باشد، آدم داشته باشد، گل داشته باشد، پرستو داشته باشد، توت فرنگی و تربچه داشته باشد، علف هرز داشته باشد، قمری داشته باشد و خرگوش و آفتاب و مهتاب و ستاره و آسمان هم داشته باشد و البته درخت با تاب هم داشته باشد و چه خوب است که گل ها و دیوارها و درخت ها و سنگ ها حرف نمی زنند و آدم را به حرف نمی کشند و اجازه می دهند که آدم هزار بار در سکوتی زمستانی تاب بخورد.

می دانی دوست داشتن تو خیلی سخت است. دوست داشتن تو که هر روز ریشه بیشتری در وجودم می دوانی، خیلی سخت است اما اجتناب ناپذیر است چون من نقشی در انتخاب آن نداشته ام... تو خودت مرا انتخاب کرده ای که عاشقانه دوستت بدارم و این البته مشکل تو نیست که من تابش را داشته باشم یا نه...