زین آتش نهفته که در سینه من است...
ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢ : توسط : .

 دوست دارم تا قیامت بخوابم...نمی گذاری...می آیی بر بالینم می نشینی...بر سر و رویم می باری...ملافه های سپید را بر سر می کشم...می خندی...می خندی...می خندی...از میان تمام منافذ رد می شوی...همه جا نور می پاشی...نگاهت می کنم...

- باز هم که تویی...

در چشمان خسته ام می تابی...

- امروز دیگر بس است...امروز بر من متاب...مرا به حال خودم رها کن...

با لطافت نگاهم می کنی...

- پس کودکانی که به انتظار تواند؟ پس درختانی که نامت را می خوانند؟ پس دنیایی که آن بیرون به انتظار توست؟ پس هزار پیچی که در سکوت و خلوت به انتظار قربانی شدن است؟

اشکها می غلتند...دندان هایم بر هم می لغزند...

- سهم من از دنیا چیست؟ من بسیار نمی خواهم...به اندکی قانع می شوم...

- برخیز و طلب کن...در روزی که فردایی است...

- مرا تاب این همه نیست...

- آری...می دانم...مرگ منتهای آزادیست...

در سکوت آرام، هزاران سال به هم می نگریم...بر می خیزم...از نو آغاز می کنم...از نو می چینم...از نو فراموش می کنم... دگر در آینه نخواهم نگریست تا موج دلتنگی را در چشمانم نبینم...آنقدر از تو دور می شوم که بتوانم انکارت کنم...گویی که هرگز نبوده ای...