تا پاییز خدانگهدار جنگل کوچک بی پناه خسته...
ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٢ : توسط : .

بعد از مدت ها امروز احساس آرامش می کنم...کوله باری است که بر زمین گذاشته ام...به سوی رودخانه محبوبم می روم تا به او بگویم...

سیل خروشان جمعیت خسته ام می کند. دیدن ناهارخوران در این وضعیت یاس آور است...زیربار جمعیت دارد له می شود...همه جا آتش روشن است...ای وای بر من...چشمانم را می بندم...در شهر همه از هم تشکر میکنند...کسی حواسش انگار به این موجود بی دفاع نیست...گویا ازهم اکنون به خاطره ها پیوسته است...گویی که هرگز نبوده است...

دور فلکه ناهارخوران پیاده می شوم به سوی رودخانه می روم. دستانش را دراز می کند. کوله بارم را به او می دهم و می بینم که با جریان تند آب می رود...چشمانم را می بندم...لبخند می زنیم...

- اگه بترسی باختی...

- می دونم...

سرم را پایین میاندازم...روزهایی که گذراندم به سیاهی حس خیانت بود...پلید بود...ساقه های ترد پیچک محبت تو  به پاهایم  درهم تنیده، رخصت رفتن نمی دهد... می مانم تا تمام وجودم را فرابگیری...می مانم تا مرا از من تهی کنی... با تو می مانم...با تو ای سپیدی کودکانه...با تو می مانم.

- صبوری کن...خوف نکن...

- صبوری می کنم...صبوری می کنم...

می بوسمش. تا پاییز بازنخواهم گشت. مرا تاب دیدن چهره خسته و پشت خمیده تو نیست.

دستی برایش تکان می دهم. به سوی شهر ریاکارم بازمی گردم. ..