ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳۱ : توسط : .

 

 

 

 

کیمیا ی کوچک اصرار دارد که موهایش را ببافم. می خندم.

- فینگیلی...موهات اونقدر بلند نیست که بشه گیس کرد...

- یه کوچولو هم نمیشه؟

- چرا...اما به هم می ریزه.

- اشکالی نداره.

با موهای گیس کرده کنار پنجره ایستاده است.

- کیمی...چیو نگاه می کنی؟

- من کیمی نیستم. راپونزلم...

- راپونزل؟!

- آره...منتظر شاهزاده هستم. هروقت اومد گیسامو از پنجره میندازم بیرون که بتونه بیاد بالا منو نجات بده.

- کیمی!...راپونزل تو قلعه زندانی بود. اینجا تو هروقت بخوای می تونی خودت بری بیرون و هرجایی که دوست داشتی بری با شاهزاده قدم بزنی...

- خوب پس...درو کلید کن...کلیدشم بنداز تو دستشویی...بعد سیفونو بکش که زندانی شم...

- خوب تو موهات کوتاهه...اونقدر بلند نیست که از طبقه چهارم تا زمین برسه...

- اشکالی نداره...تا اون بیاد موهام بلند میشه.

- اگه نیومد؟ اگه پیدات نکرد چی؟

با جدیت نگاهم می کند. پیشانی اش را نشان می دهد.

- نمی تونه پیدام نکنه...آخه من دارم بهش فکر می کنم. حتما میاد می بینه منتظرشم.

بر می گردد. باز مشغول تماشای خیابان می شود. می شود به کودکان گفت افسانه ها حقیقت ندارند؟ دنیای کودکانه به افسانه ها استوار است...

کیمیای کوچکم...چگونه یادت بدهم افسانه ای وجود ندارد. کیمیای کوچکم...برای روزی که دریابی دنیای افسانه ها توهم ساعت های خستگی و تاریکی بزرگسالان است می ترسم. برای روزی که تمام سرزمین امن کودکانه ات و تمام اعتمادت به افسانه ها از کف برود می ترسم. کاش هیچوقت بزرگ نشوی...