از کیمیای مهر تو
ساعت ۳:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٧ : توسط : .

جایی هست که خانه می ناممش. خانه من. جایی که به دنیا آمده ام. جایی که اولین دندانم درآمده و هروقت لبخند زدم همه به تنها دندانی که درآورده ام با ذوق نگاه کرده اند. جایی که اولین قدم را با سختی برداشتم و برایم هورا کشیدند و دست زدند. مهم نیست که بعدش چقدر تیپا خورده باشم. اینجا همیشه برای خاطرات متعلق به سال های دوری که حتی چیزی از آنها به یاد نمی آورم، خانه بوده است. خاطرات دوردست فراموش شده ای که تمام مرارت هایی که آنها را هر روزه به یاد می آورم، از ماندگاری آنها نمی کاهد. خانه برای من سپیدی عجیبی است محصور درسیاهی. از این سپیدی اساطیری در عجب می مانم. تمام این روزمرگی ها و کسالت های سیاه که به آن هجوم می آورد باز هم  سفید و پاک و معصوم است.

من اگربه جای گرگان، یزد هم بودم باز هم به همین اندازه می توانستم در آنجا زیبایی بیابم. اگر در کشور دیگری به دنیا می آمدم شهرهای آن کشور خانه من می شدند. چیز اغراق آمیز و ویژه ای که آن را منحصر به فرد در جهان کند در ذاتش نمی یابم. اما شاید بسیاراز چیزها باشد که بتواند شهر ما را سربلند کند. اینکه چقدر آن را دوست داشتنی بیابیم. چقدر برایش زحمت بکشیم. آن وقت می شود گفت این شهر منحصر به فرد است.

اینجا با آدم هایی آشنا شدم که با زیبایی شهرشان را دوست می دارند و تو را به این اعتقاد می رسانند که اینجا متفاوت است. آری متفاوت است. نه به خاطر طبیعتش...دشتش...اقوامش...به خاطر ساکنانی که شهرشان را با عشق دوست می دارند.

اینجا به چیزی که همیشه توجه می کنم این است که در تمام ساعات شهرداری مشغول کار است و شهر را پاکیزه و شاد نگاه می دارد. اینجا اراده ای را می بینم که آثار تاریخی شهر را مرمت و نگهداری می کند. اینجا دستانی را می بینم که همیشه تالار فخرالدین را پراز برنامه و آثار هنری نگاه می دارد. دوست دارم به شهراین مردمان ایمان بیاورم و دراین دوست داشتن، مشارکت داشته باشم.