خاطرات سوئیسی یک ذهن فراموشکار...
ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱۳ : توسط : .

ای خدای زیبای مهربانم...گاهی  من یک چیزهایی می گویم که باعث می شود دوستم نگاه معناداری کند و بگوید شاید که از سوئیس آمده باشی...شاید هم...گاهی خودم هم همین فکر را می کنم...خدای زیبای مهربانم...جدیدا حس می کنم غیر از من یک نفر دیگر هم کلید صندوقچه حافظه ام را دارد. خیلی چیزها یادم نمی آید دیگر...وقتی به صندوفچه حافظه ام سر می زنم می بینم خالیست...عجیب است...به گمانم یک آدم مرموزی می آید خاطراتم را می برد...شاید هم او آمده خاطرات سوئیسی مرا برده...شاید آن وقت ها که همه قاره ها به هم چسبیده بودند من خوش خوشان پی یک شاپرکی رشته کوه های آلپ را ترک کردم وبه رشته کوه های البرز رسیده ام...شاید اگر دوباره قاره ها به هم بپیوندند باز آن شاپرک بیاید و مرا دوباره به آلپ بازگرداند...

خدای مهربانم...هیچ می دانستی خیلی دوستت دارم؟...خودم گاهی یادم می رود...اما تو یادت بماند...آن وقت که آن خانم آن شعر دوستت مولانا را می خواند: « ...تورا به مهر بردارم....تو را به مهر بگذارم....تو را عزیز تر می دارم...» :((...یادم نمی آید...:((...وقتی آن شعر را می خواند اشک هایم سرازیر می شود...می توانی لطفا مرا خیلی دوستم بداری؟...می شود گاهی خیلی کوتاه...خیلی کوتاه...در چشمانم بنگری؟

 

پ.ن: من یک عدد دلفین می خواهم...