سرزمین کیمیا-1
ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٩ : توسط : .

یخچال ِ خالی تر از خالی، سبد به دستم می دهد. روانه بازار نعلبندان می شوم. بویش را دوست دارم... بوی طالبی و سبزی های معطر و ادویه و خشکبار درهم آمیخته...بوی زندگی است. بوی گرمای تابستان است. بادمجان...کدو...نخودفرنگی...سبزی...میوه...خریدم تمام شده است. با شعفی کودکانه مشغول چشیدن و بوییدن حس زندگی در بازارم. باز دلم می خواهد مسیر های نرفته را بیازمایم. کوچه پس کوچه های بازار را بگردم. دم اذان مغرب است. عقربه های ساعت مچی ام، اما راهم را می بندند..... از کنار مسجد جامع رد می شوم. بارها از کنارش بی توجه رد شده ام. نمی دانم چه چیزی متوقفم می کند. عقربه های ساعت مچی ام هم ایستاده اند. اطراف رانگاه می کنم. چند قدم جلو می روم. زیاد نه. کمی گیجم که پی چه آمده ام. کمی هم خجالت می کشم. شاید نباید داخل شوم. شاید قلمرو مردان است. چند خانم را می بینم و کمی آسوده می شوم. نمی دانم به چه هوایی  وارد می شوم. اصلا نمی دانم. پایم را که در صحن مسجد می گذارم گویی به سرزمین دیگری وارد شده ام. در میان بازار، سرزمینی از جنس دگر یافته ام. نمی دانم چه حس خوابیده ای را از خواب بیدار کرده است. نمی دانم سرچشمه این همه مهر از کجا آمده است. فقط می جوشد...غلغل می کند...گریبانم را گرفته است...می آید...در قلبم می نشیند...سرزمین تازه کشف شده ام را، به رسم کاشفان، نامی باید بنهم...سرزمین کیمیا...

نرسیده به حوض، از راه آمده باز می گردم. با خودم می گویم باز خواهم گشت...باز خواهم گشت...نمی دانم تو راه دلم را یافته ای یا من نشان کویت را...