تلخانه...
ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٩ : توسط : .

از ردیف اول شروع کرد. به ترتیب روی هر کف دست دو ضربه با خط کش. هروقت در کلاس یکی شلوغ می کرد همه بچه ها کتک می خوردند...به ردیف ما رسید... خط کش به دست بالای سرم ایستاده بود و من ستیزه جویانه نگاهش می کردم. از من خواست که دستم را بالا بیاورم و من تمرد کردم. دستهایم را در جیب پالتوی مشکی مخملم فروبردم و بازخصمانه نگاهش کردم...چند بار سعی کرد دستم را از جیبم بیرون بکشد...مقاومت کردم و در نهایت به من گفت ازکلاس بیرون بروم. کیفم را برداشتم و راهی خانه شدم. با چهره ای عبوس به پدرم گفتم دیگر مدرسه نمی روم. با لبخند نگاهم کرد و علت را پرسید. با ناراحتی گفتم:

- معلمم منو خواست کتک بزنه...

- چرا؟

- نمی دونم...

باز با لبخند نگاهی کرد و گفت:

-  فردا با هم میریم مدرسه ببینم چه خبره...

با هم رفتیم. من رفتم سر کلاس و پدرم به دفتر دبستان رفت. معلممان دیر سر کلاس آمد. در چشمهایش اشک جمع شده بود. رو به همه کلاس گفت :

- من کی شما رو تنبیه کردم؟

صدایش می لرزید... و بعد از همه بچه ها خواست که دستهایشان را روی میز بگذارند و مانند همیشه از ردیف اول شروع کرد. به من که رسید خودم دستهایم را دراز کردم. دلم برایش سوخت...با خودم گفتم بگذار دلش خنک شود...موجود حقیقتا حقیر محتاج ترحمی بود...