و این آزادی نفرت انگیز...
ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٩ : توسط : .

گاهی چشمانم را از برگ های کتابی که می خوانم به برگ های زیبای پاییزی چنارهای جاده می دوزم...ناخوداگاه لبخند می زنم و با لذت نگاهشان می کنم...دوباره سرم را به سطرهای کتاب برمی گردانم...دختری کنارم نشسته. ناگهان انگشتش را زیر یک کلمه ای می گذارد.

- این یعنی چی؟

نگاهش می کنم.

- خوب...

- برای چی کتاب می خونین؟ من تمام عمرم هیچ کتابی غیر کتابای مدرسه نخوندم...

جمله آخرش را با یک لبخند غرور آمیزی تحویلم می دهد...نگاهم رویش ثابت می ماند...تمام عمرش باید یک چیزی در حدود 21 یا 22 سال باشد...

- آم....ببین...

کتاب را ورق می زنم. یکی از اشکال جالبش را برایش می آورم...با ساده ترین کلمات ممکن دو جمله راجع به سارتر برایش می گویم. یکی دو جمله از کتاب را برایش می خوانم و بعد تشریحش می کنم...

- می دونی این یعنی اینکه مثلا تو دوست داری بری دبیرستان گرافیک اما بقیه اصرار می کنن که نه برو تجربی بخون بعد تو قبول می کنی...پیش خودت فکر می کنی که بقیه مجبورت کردن در حالیکه این واقعیت نداره...تو خودت خواستی که بقیه مجبورت کنن...تو خودت به بقیه اجازه میدی که وادارت کنن...در واقع با این کار مسوولیت کارای خودتو گردن یکی دیگه میندازی چون خودت جرات اینو نداری که پای تصمیمت که مخالف تصمیم بقیه هست بایستی...چون تحمل استرسش رو نداری...برای همین اجازه میدی که بقیه برات تصمیم بگیرن و خودت رو با این تصور که مجبورت کرد ن دلخوش می کنی...درواقع خودتو گول میزنی...میدونی...در واقع هیچکی مجبور به انجام هیچ کاری نیست...این کمترین چیزیه که از این کتاب میشه یاد گرفت...کتابها خوبیشون همینه...خیلی چیزارو حاضر و آماده یادت میدن...اونوقت لازم نیست همه چیو خودت تجربه کنی...میشه مثلا 20 سالت باشه اما 400 سال تجربه داشته باشی...

با لبخند به هم نگاه می کنیم. امید ضعیفی دارم که شاید ویروس کتاب خوانی را به او منتقل کرده باشم...

 

*********

...صبح زود برخاسته ام...خواب های پریشان دیده ام...در دالانی از لحظه های جنون آمیز قرار گرفته ام...

به دیوار تکیه می دهم...گاهی هیچ چیزی مهربان تر و آرامش بخش تر از دیوارها نیستند...با مهربانی تمام بی هیچ منتی در سکوت کامل اجازه می دهند به آنها تکیه کنی...چه خوب است که آدم های خیلی کمی در دنیا به آزادی سارتر باور دارند...چه خوب است که آدم ها همیشه خودشان را ملزم می دانند که دربند باشند...سنتی رفتار کنند...قابل پیش بینی باشند...چه خوب است که از هیچ و پوچ هزاران قید نامرئی محکم می سازند و همیشه خود را درون این قیدها نگه می دارند...چه جای امنی است جهان با این همه قیدهای دروغین...خوشحالم که آدم های کمی می دانند که چه قدر آزادی در فضا موج می زند...اگر می دانستند سنگ روی سنگ بند نمی شد...چقدردنیا با این آزادی سارتر جای مخوفی می بود اگر همه می خواستند که آزاد باشند...

اگر ویروس ها درخشان بودند الان دور من چیزی مانند هزار لامپ نئونی می درخشید...همه جا...روی بالشتم...روی دستگیره درها...روی دسته فنجان...روی در یخچال...روی کتاب خوشه های خشم...روی مداد رنگی ها...روی گوشی تلفن...روی صفحه موبایل...روی کلیدهای لپ تاپ...کلمات آرامم می کنند...کلمات آرامم می کنند...