دراما... دراما... دراماتیک!
ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۳٠ : توسط : .

دخترک طول و عرض اتاق را بی هدف هزاربار سوت زنان و جیغ زنان پیموده است و زیرزیرکی نگاهم می کند تا مطمئن شود تمام حواسم به شیرین کاری های اوست. در یک اقدام ضربتی طلبکارانه مرا از همه می دزدد و به اتاقش می برد تا با غنیمت جنگی خود تنها باشد. مرا با کسی تقسیم نمی کند.

- من مامانم تو بچمی!

- باشه.

- دخترم خیلی سرفه میکنی هی کلاهتو نپوشیدی... شربتتو نخوردی... اینطوری شدی... باید بریم دکتر!

- مامان من می ترسم!

- نه عزیزم ترس نداره.همینجا رو تخت باش!

نقش دوم را هم به عهده می گیرد.

- سلام، من دکترم.

- پس مامانم کو؟

- من دکترم...مامانت رفت.

- ( من زرزنان...):  من مامانم رو میخوام.

لبخندش را جمع می کند و با خشونت می گوید:

- مامانت مرد... تازه جون جونت هم مرد!

- ( من مشوش و گریان): ....اوووووووووووووووووووووووووووووم... مامان...

نقش سوم را هم خودش به عهده می گیرد و با شرارت چشمانش را تنگ می کند و می گوید:

- من دزدم...اومدم بکشمت.....

- ( من زرزنان): نه!...کمک!....کمک!

دخترک با ابراز همدردی ناگهان چشمانش را برق شکوه و اطمینان و محبت در برمی گیرد و نقش چهارم را وارد صحنه می کند:

- من پلیسم! الان دزده رو می گیرم.

من راضی و خشنود در سکوت با افتخار و لبخندی گل و گشاد نگاهش می کنم.

- ( دخترک با عشق) سلام دخترم ترسیدی؟ من همینجا بودم... بریم خونه عزیزم!

و من یک دور ترس های او را مرور می کنم: دکتر...  دزد... غیبت مامان و یکبار حس امنیتش را: مامان...  پلیس...  خانه...

پ.ن١: باربی کوچک علاوه بر قوه تخیل اعجاب انگیزش کارگردان قابلی هم هست. مدام وسط خاله بازی توضیح می دهد که چه حسی باید گرفت.

پ.ن2: کودکان در استفاده از کلمات در بیان احساسات خود ناتوانند. ترس... تشویش... احساس گناه... و ... احساسات پیچیده ای هستند که حتی آدم بزرگ ها هم نمی توانند به راحتی درباره آنها صحبت کنند. تنها در بازی با کودکان است که می توان به ذهن آنها نفوذ کرد...