:(
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱ : توسط : .

تازه وارد سلام می کند. من و کیمیای کوچک نگاهش می کنیم. خیلی لطیف و رویایی به نظر می رسد. آن لبخند طلایی اش را آدم می بیند یک جوری می شود. کیمیای کوچک با او راحت نیست. من از او بیشتر شوکه شده ام اما می توانم خودم را کنترل کنم و یک جایی به او تعارف کنم که وسایلش را بچیند. قبلن ها تنها صدای ضعیفی بود اما الان دیگر نمی توانم نادیده اش بگیرم. دیگر رسما اعلام حضور کرده است. مرا می ترساند... اعتماد به نفسم را از بین می برد... نه دلیلی... نه استدلالی... فقط می گوید: « نه! این کار را نکن!». در حالیکه هرجور به قضیه نگاه می کنی ایرادی در آن نمی بینی... هیچ هم نمی توانی بگویی که خوب اشکالش چیست. فقط لبخند می زند و بی هیچ توضیحی مصمم می گوید: « نه!... نکن!... حس خوبی ندارم.» اینقدر مهربان لعنتی است که وقتی این اواخر هیچ گوش به حرفش ندادم و نادیده اش گرفتم حتی سرزنش هم نمی کند... حتی نمی گوید:

« نگفته بودم نکن، پشیمان می شوی؟ » باز لبخند می زند. هرچند که به روی خودش نمی آورد اما خود حضورش یعنی: « دیدی حق با من بود؟ بهت گفته بودم... حالا به حرفم رسیدی...»