بوی ماه مهر...
ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٦ : توسط : .

نم نم بارانی که چشم انتظارش بودم بالاخره بر ما بارید و بوی نمناک  پائیز در شهر پیچید...

 معلممان جدول ضرب می پرسد. مدادتراش قل می خورد و می افتد زیر میز. می روم برش دارم. یادم می رود برگردم. زیر میز می مانم. مشغول نمی دانم چه چیزی شده ام. به گمانم تراشه های مداد آن زیر سرگرمم کرده.

- هفت هشت تا؟

- پنجاه و شیش تا.

- سه پنج تا؟

- پونزده تا.

- هفت هفت تا؟

- چهل و نه تا.

کلاس به دنبال صدای ناهنجاری می گردد که از زیر چاه دارد با هماوایی با دیگران جواب ها را می گوید. چند لحظه همه جا ساکت می شود. سرم را بلند می کنم. چند جفت چشم از روی میز به من خیره شده اند و چشمان معلمم از پشت عینک بزرگش با تعجب به من دوخته شده...