خاطرات خانه متروک...
ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٦ : توسط : .

 ٨ صبح سرویس دم مدرسه پیاده ام می کند. عوض وارد شدن به حیاط مدرسه عرض خیابان را می پیمایم و وارد کوچه روبه رو می شوم. زنگ اولین در را می زنم. در را به رویم می گشایند. از دیدنم و دیدارهای سزرده گاه به گاه کله سحریم خوشحال می شوند ... مادربزرگم مانند همیشه دم سماور نشسته و پدربزرگم مانند همیشه رادیو گوش می دهد... همه دوست داشتنیند...هیچ کس نمی پرسد چرا عوض مدرسه سر از آنجا درآورده ام... برایم چای می ریزد....مشغول صحبت می شویم... مادربزرگ صدایت می کند...هر دفعه که نام تو را می برد تمام صورتش پر از خشم و عصبانیت و عجز است. برای کشاورزها هیچ چیزی سخت تر از این نیست که ببینند آفتاب سرزده و یکی درخانه هنوز سر ازبالین برنداشته. آنوقت انگار روی شانه هایشان یک بار یکصد کیلویی گذاشته ای... می خندم.

- الان خودم بیدارش می کنم.

در اتاقت را باز می کنم. همه چیز به همان شکلی است که باید باشد... وسط اتاق خوابیده ای و همه چیز به محوریت  تو چیده شده. یک ظرف پر از پوست تخمه و میوه...جاسیگاری که پر از ته سیگار است... گوشی تلفن... کنترل تلویزیون... ضبط صوت... نوارکاست ها... سی دی پلیر... جوراب های نشسته... کاغذها...جزوه ها... کتابها... دیکشنری... بازار شام است. پاورچین و با احتیاط  به سمتت می آیم و زیر پایم را نگاه می کنم که چیزی را لگد نکنم تا به زیبای خفته برسم. آرام صدایت می کنم. چشمانت را باز می کنی... با لبخند نگاهم می کنی.

- تو کله سحر اینجا چیکار میکنی؟

- کله سحرچیه، لنگ ظهره... پاشو... الان مامان بزرگ با جارو میاد به خدمتت برسه.

- وای... از دست اینا... ول نمی کنن... تا ۴ صبح بیدار بودم. مگه چقدر خوابیدم.

- این مشکل توئه...باید ساعت خوابتو مدیریت کنی... درهرصورت باید ٧ بیدار باشی...

می خندم. آنقدر سر به سرت می گذارم که خواب را از سرت می پرانم. می آییم با هم صبحانه می خوریم. مادربزرگ با دلخوری و عصبانیت نگاهت می کند. کل کل های همیشگی بین تو و او شروع می شود... زیر چشمی نگاهت می کنم و می خندم.

کتابها و مجله ها مرا می خوانند. وارد کتابخانه می شویم. مجله ها روی میز چیده شده اند. هرکدام یک بالشت برمی داریم و گوشه ای روی قالی پرگل لاکی رنگ می لمیم. روزنامه ها را ورق می زنم. مجله ها را می خوانم. گهگاهی سرم را بلند می کنم تا به مزه پرانی هایت جواب بدهم. ١۶ سال اختلاف سنی مرزی بین دوستی ما ایجاد نمی کند. نوبت اولین سیگار صبحگاهی توست. می روی دم پنجره...

- اینی که رو دیوار مدرسه تون نوشتن خیلی راسته...

می آیم کنارت می ایستم. حیاط دبیرستان مملو از دختران سرمه ای پوش است. زنگ تفریح اول است. روی دیوار رو به خیابان نوشته هرچه ناموختم از اوسِتاد، سیلی ایام به من یاد داد...

- خیلی راسته کیمیا...

حسرتی در صدایت است که متاثرم می کند. دستت را در دست می گیرم. دستم در مقابل دستان آزموده سرخ رنگت، کوچک و نحیف و رنگ پریده است. دستانت را می فشرم. همان لحظه با خودم عهد می کنم که همیشه خوب گوش کنم...

 

****************

 

یکی دیگر از دوستانم هم کم کمک آماده رفتن می شود. کارهای پذیرشش برای آلمان را انجام می دهد. برایش خوشحال می شوم. خیلی برایش خوشحال می شوم. از من می پرسد می خواهی چکار کنی؟ کمی لوده بازی در می آورم. جواب درستی ندارم که بدهم. می خندیم. ازلابلای خنده ها کلمات سرگردان را گیر می اندازد. کمی همدردی می کند. کمی به من حق می دهد. کمی نصیحتم می کند... گوشی تلفن را می گذارم. دلم تنگ می شود... این همه دوستی ها را پاس داشته ایم. این همه دلگرم به دوستی هایمان بوده ایم. نهال های دوستی هایمان را مراقبت کرده ایم که درختی شوند و حالا این درخت ها دامن ریشه هایشان را جمع می کنند و می روند. می روند یک جای دیگر ریشه بدوانند... دلم تنگ می شود... دلم تنگ می شود...

 

*******************

 

همیشه به عهدم وفادار بوده ام. همیشه  گوش کرده ام. می دانم ...نه برای ادامه تحصیل اقدام کرده ام و نه برای مهاجرت ... تلخ می گویی پشیمان می شوی... دلم به خاطرات خانه ای که دیگر کسی در آن نیست دلخوش است. به دری که دیگرغریبه است و به من لبخند نمی زند. به زنگی که دیگر مرا به خاطر نمی آورد. عهدم را فراموش نکرده ام. تنها این بار به جای تو به خودم گوش کرده ام...