دیوار تاریخی پرافتخار مردانه گرگان
ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۳٠ : توسط : .

صحنه اول: حیاط خانه ما – دوران خیلی کودکی

 

پسرا شیرن مث شمشیرن                  دخترا موشن مث خرگوش

 

صحنه دوم: تعطیلات بهارانه - حیاط خانه مادربزرگ – دوران کودکی

پسرها دور هم جمع شده اند. می خواهند بروند در مزارع بگردند و در رودخانه شنا کنند.

- من هم میخوام برم رودخونه رو ببینم.

- نه! قربونت برم...تو خسته میشی بری. دخترا بمونن خونه خاله بازی کنن.

 

صحنه سوم:صبح روز تعطیل – حیاط خانه ما – دوران نوجوانی

- منم بازی...

- نه! فقط اگه بخوای دروازه میشه وایستی. ولی تو بازی نه...

 

صحنه چهارم: چندین سال پیش – حیاط دانشگاه – ترم اول

اولین امتحان پایان ترم برای همه ما بسیار سخت است. همه قیافه ها ماتم زده و بیچاره است. هنوز کودکانه تر ازآن هستیم که بدانیم تمام دنیا با یک امتحان ناجور به پایان نمی رسد. به سمت کتابخانه می روم. همکلاسی های پسرم را می بینم که با نشاط و هیجان مشغول بازی بسکتبال در حیاط دانشکده هستند.

 

صحنه پنجم: تمام فصول بهار – تمام دوران زندگیم

- میشه یه لحظه صبر کنین ازین بنفشه ها عکس بگیرم؟ ...میشه بریم میانکاله؟...میشه لطفا بریم برگهای سبز درخت های توسکا رو ببینم؟ میشه بریم دشت های سبز پر از علف رو ببینم؟... میخوام شالی زار ها رو ببینم...گل های آفتابگردان چی؟

- بوندوس لیگا شیره.....

 فصل بهار را دیگر دوست ندارم.

 

صحنه....ام – گرگان – پس فردای پیمایش دیوار تاریخی گرگان

قرار نبوده من آنجا باشم. دوست داشتم اما چندان هم اصراری یا برنامه ای برای رفتن نداشتم. گرچه دعوتی هم درکار نبوده است. عکس ها را می بینم. مبهوت زیبایی دشت گرگان می شوم. عکس ها را تا آخر که می بینم کمی جا می خورم...تعجب می کنم. شاید هم نباید تعجب کنم. عکس ها می خندند. مرا به دوران کودکی می برند:

پسرا شیرن...مثل شمشیرن             دخترا موشن...مثل خرگوشن

تمام روز حوصله ندارم. طول می کشد به حرف بیایم. طول می کشد تمام صحنه های زندگی مرور شود. طول می کشد که شادی یک روز و انتظار دیدن عکس های پیمایش، برایم تجدید خاطرات نا خوشایند باشد...

- مساله: موش ها نمی توانند مسیر 20 کیلومتری را طی کنند. ( این پیش فرض ذهنی شمشیرهاست. شاید هم می توانستند- شمشیرها همیشه با پیش فرض قاطع قریب به یقین به سمت حل مساله می روند.)

- حل مساله: موش ها را حذف می کنیم... هور هور هور...خودمون شمشیرها میریم. بیشتر هم خوش میگذره.

- آره بابا ولشون کن. اینجوری هی باید مواظب حرف زدن و شوخی کردن و اینا باشیم. خودمون می ریم دیگه. چه کاریه...

- همه موافقن؟

- شمشیرها: بعععععععععععععععععععله...

- موش ها چی موافقن؟

- شمشیرها:بعععععععععععععععععععله...حالا بعدا عکسا رو نشونتون میدیم. گریه نکنین...هور هور هور...

 

یک موشی در میان موشها فکر می کند این منصفانه نیست. اینجا شهر ماست. شهر موش ها و شمشیرها. میشد کار دیگری انجام داد. به جای حذف ضعیف ها می شد برنامه ها را جوری چید که آنها هم همراه باشند. آنها هم در اکتشاف افتخارات شهرشان سهیم باشند. شاید موش ها کم می آورند (شمشیرها هم گاهی کم می آورند.) ...شاید گرمازده می شدند...( شمشیرها هم گاهی گرمازده می شوند.)...شاید موش های کوچک ترسویی باشند ( که نیستند )...اما هرچه هستند قسمتی از شهرند.  شناساندن آثار تاریخی شهر مراسم هفت روزه نمی خواهد. اگرتبلیغات درست انجام شود 6 ساعت هم کافیست. لازم نبود تمام مسیر 200 کیلومتری طی می شد. 10 کیلومتر هم برای آنکه نام آن را بر سر زبان ها بیاندازد کافی بود.

یک موشی در میان موشها فکر می کند این منصفانه نیست. دریا از آن شمشیرهاست...کوهها هم...تپه ها...آفتاب  هم حتی...حالا دیوار تاریخی هم به قلمرو شمشیرها اضافه شده است...مبارکشان باشد...

پ.ن. آقایون شمشیرها خسته نباشند.