کی می رسد باران؟
ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱ : توسط : .

 صبح روز پنج شنبه

ناشتا لباس می پوشم. 3 ساعت هم نخوابیده ام. افکارم اما تا صبح بیدار بوده. افکارم مرا تهدید می کند.

- تصمیمتو بگیر...

- بعدا حرف می زنیم.

دوربین و چند کاغذ سفید بر می دارم. نگاهم می کند. در را رویش می بندم. دوبار قفلش می کنم تا مطمئن شوم با من نمی آید. در حیاط را که باز می کنم نسیمی به ملایمت به صورتم می خورد و غافلگیرم می کند. میدان کاخ، واحد شهری سوار می شوم. پارک کودک ناهارخوران پیاده می شوم. همه جا خلوت است. هوا عالیست. دوست دارم فقط درجوی آب راه بروم اما به راه رفتن در لبه جوی آب بسنده می کنم. در عوض میوه های خشک درختان را از زمین بر می دارم و داخل جوی آب می اندازم. بالادست پسرکی 4 ساله جیغ می کشد و می گرید و کنار جوی آب می دود. مادرش می خندد  و پدرش هاج و واج از دور نگاهش می کند. به جوی آب که نگاه می کنم دمپایی آبی رنگی در آب شناور است. کنار جوی می نشینم. منتظر دمپایی می شوم...نشانه می گیرم و  دستم را در آب فرو می کنم. دمپایی را از آب می گیرم و  به او باز می گردانم. پسرک می خندد. از خوشحالی بالا و پایین می پرد. من هم خوشحالم، هم برای شادی او هم به خاطر اینکه بالاخره به نوعی به آب زده ام. دلم می خواهد ببوسمش اما فقط نگاهش می کنم و با او می خندم. مادرش تشکر می کند و می گوید نزدیک بود سکته بزنه. با لبخند جوابش را می دهم. نگاهی به آدم کوچولوی خوشحال می کنم و به راهم ادامه می دهم. آدم بزرگ های عجیبی هستیم. نمی دانم اگر ماشین آدم بزرگ ها را آب ببرد آنها چه حالی می شوند. فکر می کنم سکته بزنند. آنوقت نوبت به دنیای آدم کوچولوها که می رسد چه بی فکر می شویم. مگر همه دنیای آنها چیست؟ غیر از ماشین کوکی و عروسک مومشکی و بستنی و دمپایی های کوچک آبی رنگشان است؟ دنیای عجیبی است...آدم کوچولوها باید با آدم ها بزرگ ها زندگی کنند و موشها با شمشیرها...هیچکس دنیای آن دیگری را نمی فهمد. به میدان ناهارخوران می رسم. کمی می نشینم کاغذهایم را خط خطی می کنم. اما اینقدر هوا خوب است که دوست ندارم با واحد برگردم.

پیاده راه می افتم. بوته های تمشک با گل های  بنفش و زیبا خود را آذین بسته اند و پروانه ها و زنبورها به دور آنها جشنی برپا کرده اند. از جشنشان عکس می گیرم. از گل های شیپوری سفید که لبخند می زنند...از برگهای سبز بلوط ...جزئی از طبیعت می شوم...قسمتی از من با پروانه ها پرواز می کند. قسمتی بانسیم ...قسمتی از من با آب جاری می خروشد... احساس رها شدگی میکنم. ..در فضا شناورم...

تا پل سید مسعود قدم می زنم و بعد سواره وارد شهر می شوم.

 

 

 

 

ظهر روز پنج شنبه

می روم نعلبندان پی خرید. بوی آن را سر می کشم. سرزمینم را طواف می کنم و به سوی خانه بر می گردم. وارد خانه که می شوم افکارم پشت سرم راه می افتد.افکارم

می پرسد: نتیجه؟

- نمی دونم. هنوز تصمیم نگرفتم.

- کجا...؟ تصمیمتو بگیر!

- باشه...باشه...شب که برگشتم بهت میگم.

باز در خانه می گذارمش و می روم.

 

بعد از ظهر روز پنج شنبه

 از شهر دور می شوم. نگاهش می کنم...شهرم پیچیده در برگ های سبز چنار را در دستان تو می گذارم و می روم. قلب وسیع تو را که به وسعت یک شهر است، می ستایم. قلبی که غیر از خودت ساکنان بسیاری دارد...تمام مردم شهر به همراه تمام خیابان ها و کوچه ها و پس کوچه ها...به همراه تمام شاپرک ها و تمام چنارها...با خیال آسوده می روم...چون می دانم تو حواست به همه آنها هست. می دانم که جهان امن است تا زمانی که تو باشی و بتوانی محبتی به این عظمت را در قلب جای دهی. می دانم تا زمانی که هستی احساس امنیت می کنم. می دانم رنج ها و مرارت ها بسیار است. می دانم که تلخکامی ها و سرزنش ها فراوان است. اما تو هستی...تو با وجود همه آنها مانده ای...شهر من غیر از چنار، بسی سروهای آزاده دارد...

 

عصر و شامگاه روز پنج شنبه

از میان کوهستان می گذرم. اینقدر مناظر زیباست که نمی توانم خودم را کنترل کنم. می دانم که عکس انداختن از داخل ماشین در حال حرکت چه کار عبثی است. اما مشغول می شوم. نمی توانم  بی حرکت بنشینم. این همه زیبایی مرا به وجد می آورد.

موش موشک خانومی که خاطرش برای آقای شمشیر عزیز است و تلاش مذبوحانه مرا می بیند دلش برایم می سوزد. می گوید یه جایی نگه دار این طفلک دُرُس عکس بندازه. آقای شمشیر متمدن فی الفور پا برترمز می کوبد. کمی شرمنده شده ام اما از شادی در پوست نمی گنجم و همانند پرنده ای که از قفس آزاد شده، ازین سو به آن سو می دوم و چیلیک چیلیک از همه چی عکس می اندازم. موشک موشک خانوم مشغول درست کردن حلقه گلی می شود و می گوید عکس میندازی که چی؟

- الکی...همینجوری...هرکسی تو زندگی یه سری دیوونه بازی داره دیگه.

می خندم. جوابم اینقدر قانع کننده است که موش موشک خانوم سوال دوم را نمی پرسد. دیگر که می بینند دارم شورش را در می آورم و از گارد ریل، رد شده ام و خودم را قرار است به کشتن بدهم، جنون مرا کنترل می کنند به قفس چارچرخ برم می گردانند.

 با ذوق به عکس های دوربینم نگاه می کنم...نیشم تا بناگوش باز است. گنجینه ای گویا به دست آورده ام. بی صبرانه منتظرم روی کامپیوتر ببینمشان.

کمی جلوتر چهار عدد شمشیر خان مشغول بر پاکردن چادر در گوشه ای دنج از جاده هستند. دارند خوشحال و خرم برای شب هیزم جمع می کنند.... تمام گنجینه ای که در دست دارم و جنون من در برابر جنون آنها بازیچه ای بیش نیست. تا جایی که پیچ جاده اجازه می دهد جنون آنها را تماشا می کنم. دوربینم را داخل کیفم می گذارم و سعی می کنم یک موش موشک خانم موقر باشم...

 

نیمه شب به خانه بر می گردم. افکارم به خواب رفته است. چراغ ها را روشن نمی کنم تا در خواب بماند...