ببار ای بارون ببار...
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٥ : توسط : .

در دلم اخگرهای فراوانی به پا شده... نمی دانم آتشفشان خاموشیست که سر به سوی آسمان دارد بلند می کند یا اژدهای خفته ایست که سر از خواب چند هزارساله دارد برمی دارد...

بانوی لبخند طلایی شانه هایم را می گیرد و به شدت تکانم می دهد:

- کیمیا! کیمیا!... سرزمین سوخته تحویل من نده!...