جایی در بهار توسکاها...
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٥ : توسط : .

لبخند بر لب دارم...جایی بین جوانه های مخملی بهاری شاخه های توسکا نشسته ام و آفتاب نورسیده ای در چشمانم تابیده است... آفتاب چشمانم و بهار توسکاها را قاب می گیری و بر دیوار می کوبی... هر روز و هر شب من با لبخند نگاهت می کنم...می روی... می آیی... می خوابی... می خندی... می گریی و من همچنان با لبخند نگاهت می کنم. توسکاها به خزان می رسند... توسکاها سفیدپوش می شوند و من با صبوری در بهار به انتظار تو نشسته ام... بهار می شود و من و تصویرم به هم می پیوندیم و تو از برابر ما با لبخند خواهی گذشت و دعای خیر ما را خواهی داشت...

 من همواره در یک روز بهاری در میان آفتاب نورسیده و جوانه های مخملی، با چشمانی که آفتاب در آن تابیده به تو می نگرم... حتی روزی که نباشم...حتی روزی که تو نباشی و ما دست در دست هم از میان توسکاها در حالی که آفتاب به چشمانمان تابیده باشد بگذریم، من با لبخند به تو خیره می شوم...من تا ابد جایی در بهار توسکاها به انتظار تو خواهم بود... من تا ابد خواهم اندیشید مگر چقدر از دنیا سهم ما می شد؟ شاید ما زیاده خواه بودیم...