باغ سیب من...
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۳ : توسط : .

 

باغ سیب خیلی چیزها را با من یادش هست. باغ سیب خیلی جاها با من بود...نقش مدرسه عمادیه زیر شاخه هایش پنهان است... سیب ها و برگ ها با من یادشان هست که چطور آفتاب خلوت پاییزی روی سنگفرش مدرسه عمادیه پهن شده بود و چطور آنجا در شادی و شعف فرورفته بود و وجد و آرامش خفته ای را در من بیدار می کرد... یادشان هست که در سکوت به صدای همهمه شورانگیز سایه ها که توی حیاط طنین می انداخت و از پله ها بالا می رفت و در فضا به پرواز در می آمد و می خندید گوش دادیم... سیب ها رد سایه ها روی نرده های چوبی و چهره های خندان پشت تمام پنجره ها را یادشان هست... یادشان هست که درخت های نارنج مدرسه لبخندزنان مسحورمان کرده بودند. سیب های ناتمام یادشان هست که آفتاب و سایه های عمادیه کاری کردند که گفتم دلم نمی آید از اینجا بیرون بروم...

سیب ها و برگ ها درخت های توت بازاری که پشت میدان عباسعلی قایم شده را هم یادشان هست... پرنده های بیچاره زندانی روبه روی مدرسه عمادیه را هم یادشان است... تمام خانه ها و کوچه های تنها و غمزده پشت امامزاده نور را هم یادشان هست...

باغ سیب نجوای زنی در بازار نعلبندان که با نجابت و کمرویی تقاضای یک کیلو بادمجان کرد را با درد به خاطر دارد... سیب های شاد و مست و قرمز، خاطره آن چهره فروافتاده و آن مصیبت هوار شده ای که حتی رد شدن از حیاط مسجد جامع از شدت اندوهباریش نکاست را در خود پیچیدند...

آنها خزان چنارها و باران تند ناهارخوران را به یاد می آورند که رنگ های زیبای پاییزی درختانش را جلوه دوچندان بخشیده بود و طراوت بارانش برگ های باغ سیب من را هم بی نصیب نگذاشتند... دلم نمی آید رنگ هایی که باران شسته را تجدید کنم... می خواهم رد باران روی آسمان و برگ های باغم باشد... تنها من و باغ سیبم می دانیم که چگونه گذشت... زیر هر برگش... پشت هر شاخه اش غصه ای پنهان است... و اینگونه یک فصل زندگی من پشت برگ های سبز و سیب های سرخ پنهان می شود...

می برزند ز مشرق، شمع فلک زبانه

ای ساقی صبوحی، درده می شبانه

عقلم بدزد لختی، چند اختیار دانش؟

هوشم ببر زمانی، تا کی غم زمانه؟

گر سنگ فتنه بارد، فرق منش سپر کن

ور تیر طعنه آید، جان منش نشانه

صوفی و کنج خلوت، سعدی و طرف صحرا

صاحب هنر نگیرد بر بی هنر بهانه