دلتنگی...
ساعت ۳:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢۱ : توسط : .

کودک که بودیم می گفتیم کفشم تنگ شده... لباس هایم تنگ شده... کوتاه شده... بعدا یاد گرفتم  چیزی تنگ و کوتاه نمی شود... این ماییم که رشد می کنیم... قد می کشیم... بلند می شویم... الان دیگر چیزی برایم تنگ و کوتاه نمی شود اما دلم تنگ می شود...  دلم برای خودم تنگ می شود... حتما رشد کرده ام... دلم برای کودکانه بودن هایم تنگ می شود... یعنی... دیگر بالغ شده ام... مرز بین کودکی و بلوغ تنفر است... تنفر را یاد گرفته ام... بی اعتمادی را یاد گرفته ام... فصل کودکانه بودن ها تمام شده... دلم تنگ می شود... با شادی به دلتنگی ام نگاه می کنم.... مثل وقت هایی که با شادی معصومانه ای لباس های کودکیم را نگاه می کردم و می بوییدم... شادی عجیبی است... بالغانه به پشت سر نگاه می کنم... از بزرگ شدن و رشد کردنم خوشحالم... یک چیزی الکی توی دلم خوشحال است نمی دانم چیست... یک چیزی الکی باعث می شود شادمانانه دست هایم را توی جیبم بگذارم و توی خیابان ها قدم بزنم...شاید تاثیر باد و باران است... من روزها و ساعت ها توی زمستان می مانم و زمستان گرگان تازه به من رسیده است... به خودم بازگشته ام... باد و باران برایم آواز می خوانند... احساس در خانه بودن است... باز به خانه ام در زمستان رسیده ام... به فصل آخرین برگ های پاییزی زرد چنار بر روی شاخه ها... اینحا زمستان است...  شهرم را بسیار زمستانی دوست می دارم...