از بافت تاریخی حمایت می کنم...
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٦ : توسط : .

به آواز قورباغه ها در آبگیر پای درخت توت لبخند می زنم. آرام آرام آبگیر پای درخت توت خشک می شود و قورباغه های سبزپرواز کنان از سرزمین من می کوچند... و من و توت ها و تاک ها می مانیم... و آن روز که نبودم توت ها و تاک های سبز کودکیم بی پناه ماندند و آجرها و دیوارها در نبود من بر آنها تاختند... و آنها هم کوچیدند و به قورباغه ها پیوستند...

تنها زمانی که تو می آیی اینجا می نشینی و مستانه سازت را در دست می گیری، با  اوج فرودهایت قورباغه ها شادمانه باز می گردند و آبگیر دوباره جان می گیرد و در خت توت خرامان از راه می رسد و برگهایش را به دست نوای تو می سپارد و باز صدای آواز تو همه جا طنین می اندازد  و گنجشک ها و پرستوها  باز می گردند و بر فراز سر ما  هیاهوکنان پرواز می کنند و من باز ایمن به خانه بازمی گردم و  پابرهنه و شاد و مست توی حیاط می دوم و...

 

چند می گیری که خاطرات کودکی ما را سرگردان و ویران نکنی؟

چند می گیری که خاطرات کودکی ما را آواره و بی خانمان نکنی؟