ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱۳ : توسط : .

بانوژولیت عزیزم

ملتفت شده ام که من خیالم... خیالی ام... مثل رویایی که توی هوا شناور است خرامان ازین سو به آن سو می روم... مثل یک خواب سرگردانم که هنوز در خواب کسی نیامده ام... هنوز متولد نشده ام به نوعی... 

گاهی یادم می رود - چون به شکل تقدیرناکی - من یک آدم خوشبینی هستم... و خوشبینها برای این زاده شده اند که به چشم هایشان اعتماد نکنند... 


 
والله که شهر بی تو حبس می شود مرا
ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢۳ : توسط : .

بانو ژولیت ارجمندم

لباس مشکی پوشیده ام. سرتاپامشکی. پوشیدنش اتفاق بود. اما درنیاوردنش دیگر اتفاق نیست. دلم نمی خواهد یک رنگ دیگر بپوشم. با لباس های مشکی ام احساس یگانگی می کنم. به قیافه ام می آید. هماهنگ است با احساساتم. به منگی ام. به هاج و واج ماندنم. 

توی آینه که نگاه می کنم خودم را با موهایی که افشان است و شانه هایم را غلغلک می دهد سخت می شناسم. این آدمه یکجوری است. شبیه لاک پشت سرگشته ای است که لاکش مفقود شده. شبیه من است! 

بانو ژولیت 

هیچ می دانستی که معنای یک شهر می تواند وابسته به حضور یک آدم باشد؟ شبیه پاندولی هستم که بین عقل و جنون در نوسان است...

عشق تو پشت جنون محو شده
هوشیاری است، مگو سهو شده
من و رسوایی و این بار گناه
تو و تنهایی و چشم سیاه
از من تازه مسلمان بگذر
بگذر از سر پیمان، بگذر

 


 
 
ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٢ : توسط : .

بانو ژولیت عزیزم

بعضی اشتباهات مدل سریال هستند. اپیزود اپیزود پیش می روند. هی وارد مراحل جدید می شوند و در قسمت های مختلف یقه آدم را می گیرند... و آدم را خرد خرد تباه می کنند. بانوژولیت بعضی اشتباهات جبران ناپذیرند... 


 
 
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۸ : توسط : .

بانو  ژلیت عزیزم

حتمنه که ما داریم فیلم بازی می کنیم. یا داریم خواب می بینیم. چون بعضی جاهایش فکر می کنیم الانه کارگردانه کات بدهد. ولمان کند. چند دقیقه لا اقل! 

اینطوری که ما مدوام فیلم بازی می کنیم- توی تک تک ثانیه هایمان - و حتی توی خواب هم - خوب نیست. این فیلمه - که بی وقفه - جریان دارد- خر است اصلن. 

یک جاهایی - به قول کلوچه عسلی- واقعنی باید بگویند کات! مهلت بدهند برای برداشت بعدی. که کمی بیاساییم. کمی ببینیم چه خبر است. چه کار کرده ایم. که اصلن برویم خرابکاری های برداشت قبلی را راست و ریست کنیم. کاش اینطوری بود فیلمه. کمی می ایستاد. مکث می کرد. کمی رهایمان می کرد. کمی فرصتمان می داد.  

کاش کمی نقش هایمان ولمان می کردند تا یک فنجای چای با هم بنوشیم و جرعه ی جام براین تخت روان افشانیم... 


 
 
ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٧ : توسط : .

بانو ژولیت عزیزم

این دفعه از خودم پرسیده ام که چه درختى را بیشتر از همه دوست دارى؟ درحالى این سوال را از خودم پرسیدم که زل زده بودم به چنارهاى جاده و عاشقانه نگاهشان میکردم. بعد پاسخم این بود: صنوبر! و متعجب شدم! و بعدش به حالت مشکوکى گفتم:شاید هم بیشترتبریزى و بعد صنوبر، بعدش چنار! کمى با خودم درباره تغییر سلیقه ام گفتگو کردم و به این نتیجه رسیدم که ادم ها عوض مى شوند دیگر! سلیقه هایشان فرق مى کند. اشکالى دارد؟ به نظر خودم نه! اشکالى ندارد... چیز قابل سرزنشى در ان نمى بینم. شاید خوشایند نباشد اما دلیل خاصى هم براى همیشه یک جور بودن افکار و احساسات هم ندارم... 

بانو ژولیت نازنینم

همچنان در مذاکراتى طولانى با خودم بالاخره کشف کرده ام که من بیش از اندازه قابل اعتماد به نظر مى رسم... بیش از اندازه مى شود روى من حساب کرد، بیش از اندازه مى توان به رفتارهاى من مطمىن بود و همه ى اینها باعث مى شود که قسمتى از مسىولیت فکر کردن به عواقب رفتارهاى دیگران با من به عهده ى خودم باشد! وظیفه من است که از جهات مختلف هم چیز را بررسى کنم. همیشه ى خدا توپ توى زمین من است.... این به نظرم منصفانه نیست! دوستش ندارم... مى خاهم توپه را اصلن منکر بشوم ازین به بعد و دیوار حاشا البته بلند است...

بانو ژولیت

دیروز به همراه مادمازل پاریس رفتم در بازار موبایل  و از دیدن ان همه ادم و غلغله و مشغله و اینها انجا شوکه شدم و بالاخره فهمیدم که  و کشف کردم که ان همه ادمى ک به اموزشگاه هنرى نمى روند کجا مى روند پس...