ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٤ : توسط : .

یک چیزی گیزگیز می کند توی تنم... یک کسی توی دلم رخت می شوید...  مثل وقت هایی که قرار است بروم دندانپزشکی، دلهره و ترس و اضطراب می رود آمیخته ی خونم می شود... دلتنگی است که صبح بی مقدمه پریده لابلای کتابی که در دست دارم... دلتنگت شده ام و دلتنگی چاره ای ندارد... فقط باید گذاشت زخمش را بزند و بنوازاندت و برود... 


 
والله که شهر بی تو حبس می شود مرا
ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢۳ : توسط : .

بانو ژولیت ارجمندم

لباس مشکی پوشیده ام. سرتاپامشکی. پوشیدنش اتفاق بود. اما درنیاوردنش دیگر اتفاق نیست. دلم نمی خواهد یک رنگ دیگر بپوشم. با لباس های مشکی ام احساس یگانگی می کنم. به قیافه ام می آید. هماهنگ است با احساساتم. به منگی ام. به هاج و واج ماندنم. 

توی آینه که نگاه می کنم خودم را با موهایی که افشان است و شانه هایم را غلغلک می دهد سخت می شناسم. این آدمه یکجوری است. شبیه لاک پشت سرگشته ای است که لاکش مفقود شده. شبیه من است! 

بانو ژولیت 

هیچ می دانستی که معنای یک شهر می تواند وابسته به حضور یک آدم باشد؟ شبیه پاندولی هستم که بین عقل و جنون در نوسان است...

عشق تو پشت جنون محو شده
هوشیاری است، مگو سهو شده
من و رسوایی و این بار گناه
تو و تنهایی و چشم سیاه
از من تازه مسلمان بگذر
بگذر از سر پیمان، بگذر

 


 
 
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢۳ : توسط : .

یک آدم جوانی مرده است. من آن آدم جوان را نمیشناسم. شنیدم که آدمه از مردن هم میترسیده. اما ناچار شده. مجبور شده. چند روز آخرش را نخوابیده. می ترسیده که چشمانش را ببندد. اما چشمانش را بست. همه مان می بندیم. مرگ جیز غریبی است. خوف دارد حتمن.

من خودم را جای او می گذارم. من عادت دارم خودم را جای بقیه بگذارم ببینم چطوری است و این یک مرض است. مرض سختی است. و موقع مردن من رسید. من هم جوان بودم... 

رفته بودم کوه. به سرزمینم. بی رمق به درختی تکیه داده بودم. همه چیز زیر پایم بود. سکوت بود و سکوت بود و فقط صدای باد بود که می پیچید لا به لای علف های سبز... و فقط این نبود... و امید خفیفی بود - چون چراغ صبحدم - و شاید هم که تنها خیال امید بود - که نرم  و هوسناک در فضا پرسه می زد. منتظر بود تا صدای پای تو را بشنود... 


 
نه به قتل می رهانی.
ساعت ٦:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٥ : توسط : .

گنجشک ها توی حیاط نیمه روشن می خوانند. من خوابم. چشم هایم اما بیدارند. ماهی کوچک توی قلبم بی وقفه جست و خیز می کند. صدای توی دلم می گوید بگذارش برود.  من می ترسم. از قلب خالی بیم دارم. تنگ بی ماهی چه معنایی دارد آخر؟


 
گشت شیرین لب گزان...
ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢٩ : توسط : .

وقتی دلم تنگ می شود کلمه ها بیقرار می شوند. می گریزند. لج می کنند. صدای گرومپ گرومپ قلبم را این روزها دوباره می شنوم. انگار یک گله اسب وحشی تاخت می روند آنجا و سم هایشان را بر زمین می کوبند. 

یک روز صبح زل می زنم به خودم و می گویم بس است. این دویدن ها بس است. اسب ها بروند. یک تک درخت بزرگ روی تپه بیاید. تاب داشته باشد. بلمم روی تاب. چشم هایم را ببندم. پاییز باشد و آفتاب باشد و تو باشی.


 
 
ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٢ : توسط : .

خانم چنارانه در حالیکه یک طرف صورتش ورم کرده است و توی این دو روز دو لیتر بستنی خورده است از خودش می پرسد که آیا زور است؟ زورکی است؟

 بعد در مقام وکیل مى پرسد: زورکی می شود آدم ها را عوض کرد؟ با این بهانه که ان ادمه قبلنه حرفی زده است و باید پای حرفش بایستد؟ خو شاید آدمه دیگر مثل قبل فکر نکند. شاید آدمه آن موقع نفهمیده است چه عسلی خورده است. بعدن فهمیده و پشیمان شده. شاید شرایط آن روز با شرایط امروزی تومنی صنار فرقش است.  افکار که سند نیستند. افکار که ثبت نمى شوند. بلکم ثبت بشوند. افکار ثبت شده تاریخ اعتبارش همان فقط روز ثبتشان است!

خانم چنارانه بعدش در مقام دادستان مى پرسد اگر کسی آن وقت روی این حرفها برج بلندی ساخته باشد چی؟ خانم چنارانه در مقام وکیل پاسخ مى دهد تقصیر کسى نیست که! ادمى که برجش را روى حرف دیگران بنا مى کند باید احتمالش را بدهد ممکن است زمین زیرپایش خالى بشود. دادستان مى پرسد پس تکلیف اعتماد چى مى شود؟ وکیل پاسخ مى دهد تکلیف اعتماد که معلوم است. قمار است. شاید ببازى شاید هم ببرى... قمار اجتناب ناپذیرى است البته... 

خانم چنارانه ملتمسانه با خود مى اندیشد هوا را از من بگیر اعتماد را نه!

خانم اژدها که شاهد این مکالمه است مى پرسد چطور توانستى ساعت داروهایت را اشتباه کنى حقیقتا و چپه انها را بخورى؟ و این هم البته بدعتى است در سن سى و چند سال؛ نوبرانه!

پ.ن1:  دومین کار سخت دنیا براى خانم چنارانه تنظیم خوردن یک داروى شش ساعت یکبار به طور همزمان با یک داروى هشت ساعت یکبار است.

پ.ن 2: اولین کار سخت دنیا خود دارو خوردن است.


 
 
ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۸ : توسط : .

زندگى بدون عشق عظمتش را از دست مى دهد. .. چه فقیریم و تنگدست بى عشق... جرات عاشقى روزیمان باد...

 

پ.ن: همواره بشر ستوده است معدود انسان هایى را که به زندگى کردن مطابق معیارهاى اکثریت اهمیتى نداده اند... و چه مدیونند ان جمع کثیر حضور شجاعانه ى این جمع قلیل را...


 
 
ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۳٠ : توسط : .

من دفترچه ام را - که آرام و ساکت و وزین است - ورق می زنم. هربار ورقش میزنم باورم نمی شود که این جملات زیبا را من نوشته ام. هیچکدامش درباره ی تو نیست اما همه اش برای توست.

روزی که دفترچه را خریدم یادم هست. روزش مثل امروز بود. سرد بود. یادم هست جای خالی تو فراخ بود. با چیزی پر نمیشد. قدم زدن ها فاصله هایمان را کم نمی کرد. هیچ فایده ای نداشت. دلتنگی جولان می داد... مثل الان که دلتنگی رو به رویم نشسته است و در سکوت گاهم می کند. دلتنگی ها سکوت سنگینی دارند...

یادم هست سرما صورتم را می سوزاند. یادم هست که ناخوداگاه قدم هایم مرا به شهر کتاب رساند و دست هایم با وسواس یک مداد و یک و دفترچه برایم خریدند و روانه منزل شدیم و من نوشتم و نوشتم و نوشتم. نه از خودم. نه از تو. همینطوری فقط نوشتم. از هوا از زمین از آسمان از همه چیز... کلمات بند نمی آمدند. هرچه می نوشتم تمام نمیشد. کلمات مرا می ترساندند. فکر می کردم اگر بند نیایند چی؟ اگر تمام نشوند چی؟ تو را با کلماتم به صفحه صفحه دفترچه ام دوختم و زنجیر کردم...

دفترچه ام را باید نشان بزغاله ام بدهم که می پرسد دلش برای مادرش تنگ می شود باید چکار کند؟ باید برایش بگویم که دلتنگی ها را نمی شود کاری کرد. دلتنگی ها را باید سرگرم کرد. رام کرد. اهلی کرد. باید یک کار اساسی کرد تا دست از سر آدم بردارند.

برای دلتنگی ها باید بلز زد یا  آواز خواند یا پشتک زد یا رقصید یا نوشت یا  آشپزی کرد... یا هرچیزی... تا کمی آرام شوند و همه جا را بنفش تیره رنگ نکنند.

باید برای بزغاله ام  بگویم که دلتنگی ها را کاری نمی شود کرد. باید زندگی شان کرد. باید به آنها توجه کرد. مثل یک بوته گلند. رسیدگی می خواهند. باید مطمئن شوند که فراموششان نمی کنیم... مثل دفترچه ی من... مثل کلمات من... مثل دلتنگی من که آرام شد، که اهلی شد، که قرار گرفت... کلمات دلتنگی ام را اهل کردند...

آنوقت دلتنگی خیلی پر پیراهنم را نمی کشد... کلافه ام نمی کند. اشکم را در نمی آورد. دیوانه ام نمی کند. کمی می رود از پنجره بیرون را تماشا می کند. کمی کتاب می خواند، کمی روزها قدم می زند  و گاهی، گاه گداری دفترچه ام را می آورد تا چند صفحه اش را با هم بخوانیم...

دلتنگی لوس است. ناز دارد. باید نازش را خرید... چاره دیگری ندارد...


 
 
ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٢ : توسط : .

 نگاهت رنج عظیمی است، وقتی به یادم می آورد که چه چیزهای فراوانی را هنوز به تو نگفته ام ...

" آنتوان سنت اگزوپری"

 

پ.ن: بانوی آن سوی آبها! می دانی خیلی سخت است که آدم تکلیفش را با خودش بداند... که گفتنش بهتر است یا نگفتنش... تردیدش آدم را می کشد...اما می دانی! بعضی حرفها آخرش سرریز می شوند... بعضی حرفها را بعضی وقتها دیگر نمی شود پنهان کرد... وقتش که برسد جاری می شوند و راهشان را در پیش می گیرند... بعضی حرفها به وقتش خودشان را تحمیل می کنند و چاره ای جز بندگی نمی ماند...

گفت که شیخی و سری، پیشرو و راهبری

شیخ نیم، پیش نیم، امر تو را بنده شدم



 
 
ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٠ : توسط : .

آخر دنیا را فهمیده ام... فهمیده ام آخر دنیا جایی است که تو نباشی...


 
چون دوست دشمن است...
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٩ : توسط : .

اقاهه میگوید - خیلی با تعجب - وقتی آدم کسی را دوست بدارد اذیتش میکند؟ می رود چنین آزاری برساند؟ نمی رود که!

فکر میکنم چرا اینقدر تعجب میکند؟ از یک سیاره دیگر آمده است؟ آدمها آنجا بلد نیستند عوضی بازی دربیاورند؟ بلد نیستند وقتی کسی را دوست دارند به او آسیب هم بزنند؟

خانمه اما مال همین سیاره است. همینجا هاست انگار. خیلی نزدیک. انقدر نزدیک که شاید اصلا همسایه ام باشد... خونسرد می گوید: اصلا ادم کسانی را که دوست دارد اذیت میکند... "اصلا" را با یک آرامش و طمانینه عجیبی میگوید... یکجور اصل مبرهن و بدیهی است انگار که یک لحظه همه را به فکر میبرد و لبها را به لبخندهای کمرنگ و غمگینی میهمان میکند... لبخندهایی که ریشه هایی در گذشته دارند... از رنج هایی که داده اند و رنج هایی که تحویل گرفته اند...

من خیلی این را میفهمم. درکش میکنم. هردوتایش را میفهمم. هم اینکه آدم کسی را که "دوست" دارد، اذیت میکند هم اینکه آدم کسی را که دوست دارد "اذیت" میکند... هر دو تایش البته مزخرف و  گاهی اجتناب ناپذیر است... مخصوصا وقت هایی که هیچ راهی برای ابراز دوست داشتن جز آزار باقی نمی ماند... به تعلیق در آسمان می ماند... در میانه لذت اوج و بیم سقوط...