ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱۸ : توسط : .

بانو ژولیت عزیزم

سارا می گوید که تقصیر من نیست و من لاجرم دارم کاری که فکر می کنم درست است را انجام می دهم. اما من خوف کرده ام. من منظوری نداشته ام... خوب چرا بقیه برای خوشان یک فکری ندارند مثلا؟ 

بانو زولیت 

اینطوری فهمیده ام که آدمها دوست دارند معتقد باشند. و اعتقادات از قضا گویا اشیا نادری هستند. یعنی انگار به تعداد آدمها نیستند. خیلی کمترند. کافی است مثلا آدم یک جوری به یک چیزی معتقد باشد و روی آن پای بفشارد!! آدمها آنوقت باور می کنند که آن اعتقاده می ارزد! 

اعتقاد یک چیز مسری است. مثل سرخک پخش می شود. مثل طاعون همه گیر می شود. از دستت خارج می شود. بعدش دیگر مال تو نیست. همینجوری می رود. می نشیند توی کله های آدم های دیگر. درگیرشان می کند. بعد خودش یک شخصیت حقوقی و حقیقی مستقل می شود. اعتقاد چیز غریبی است بانو ژولیت!


 
این یادگاری است...
ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٩ : توسط : .

من این سمت جوبم، بابای خانم باربی آن سمت جوب... داریم می خندیم و به موبایل من که توی جوب پخش و پلاست نگاه می کنیم... خانم باربی اما با نگرانی سعی می کند کمکم کند که موبایلم را نجات بدهم... من عاشق بچه هایم موقعی که سعی می کنند از بزرگترهایشان حمایت کنند... خیلی دلچسب می شوند!

موبایله حسابی خیس آب است. با سشوار خشکش می کنم. نگران موبایل خسته ام نیستم که زوارش حسابی دررفته است. بیشتر یاد شماره هایم می افتم که از دست خواهم داد. یاد پیامک هایی می افتم که یادگاری نگهشان داشته ام... دلتنگ پیغام هایی می شوم که خودم برای خودم نوشته ام... موبایلم خاموش و ساکت است... انگار که به خواب ابدی رفته و من غمگین نگاهش می کنم. فکر می کنم به چه راحتی همه چیز پاک می شود... یاد پیغام یکی از دوستانم می افتم که برایم نوشته است: "اینو برای یادگاری فرستادم"... و کلی پیام ساده اش را دوست داشته ام...

فکر می کنم کاش بعضی چیزها به همین سادگی از لوح ذهنم هم پاک می شدند...

 

 

 


 
 
ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢٦ : توسط : .

روزهای هفته انگار خیلی به هم چسبیده اند و همدیگر را هل می دهند. از امروز می توانم سه شنبه را که وزان و با شتاب به سمت من می دود احساس کنم. کاش من هم می توانستم با سرعت بیشتری بدوم و از او دور شوم ... کاش روزهای هفته چهارده روز بودند. کاش مثلا اینطور بود که یکشنبه سریع بعد از دوشنبه شروع نمیشد. بین هر دو روز یک روز وقفه داشتیم. روزهایی که اسم نداشتند. و همینطوری فقط روز بودند. روزهای خالی، محض ایستادن و ندویدن...

بعد شادمانانه می خواندیم هفته چند روزه ؟هفت روزه: شنبه اِ اِ اِ اِ اِ یکشنبه اِ اِ اِ اِ اِ دوشنبه اِ اِ اِ اِ اِ سه شنبه اِ اِ اِ اِ اِ اِ چهارشنبه اِ اِ اِ اِ اِ اِ پنج شنبه اِ اِ اِ اِ اِ جمعه اِ اِ اِ اِ اِ....


 
تلویزیون قند است...
ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۳ : توسط : .

تلویزیون مثل قند است. یک مدتی که میگذاریش کنار می فهمی که عجب چیز بد طعم مزخرفی است...

 

فکر میکنم چرا همه این چیز ناچیز را از خانه هایشان نمی اندازند بیرون؟ وقتی آدمها به جای اینکه رو به روی هم بنشینند رو به روی تلویزیون می نشینند غم انگیز می شوند. وقتی چشم هایشان میخ می شود روی صفحه تلویزیون و دهانشان نیمه باز می ماند یک جور قیافه غم انگیز مسخ شده ای پیدا می کنند. نه اینکه از سر اتفاق برنامه های  خوبی نداشته باشد. شاید یک در  هزار برنامه های خوبی هم داشته باشد. اما خر ادم که به خاطر یک برنامه  خوب نهصد و نود و نه برنامه مزخرف را نگاه نمی کند که... می رود پی یک کار بهتری...

از تلویزیون بیزارم. حتی از صدای بدون سیمایش هم. حتی وقتی صدایش از توی خانه همسایه و درسایه بیاید...


 
 
ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۳۱ : توسط : .

چند نرم افزار را به همراه بسته آموزشی آن خریده ام و مشغول یادگیری آن هستم. آقایی که نرم افزار را آموزش می دهد خیلی فان است. کل بسته آموزشی البته فان است برای خودش. من تمام صفحه دسک تاپش را می بینم. میبینم که زمانی که داشته برای من فایل اموزشی را ضبط می کرده است مشغول استفاده از چه برنامه هایی هم بوده است...

حتی یکبار صفحه جی میلش را هم وسط آموزشش دیده ام  و حتی دیده ام که به تمام ایمیل های ارسالی متنی را فروارد کرده است که " در اسرع وقت پاسخ سوال شما را خواهم داد."

یک جایی وسط آموزشش هم نیاز دارد که مثلا یک متنی کپی کند توی برنامه. لطف کرده است چند تا صفحه اینترنتی باز کرده است از "قبل" و می رود تب ها را می زند و از آنجا فرت فرت  " کپی پیست" می کند. از وبلاگ های مردم مثلا یا از صفحه های ویکی پدیا.

یک جایی هم می خواهد که مثلا یاد بدهد چطور می توان صدای ضبط شده را ویرایش کرد. می رود توی صفحه مردم یک جمله را یاد می گیرد بعد می خواهد بیاید تکرار کند... اولش جمله را می خواند و بعد می گوید که " نمی توانم همه را حفظ کنم" و بعد کمی متن چند کلمه ای که " نمی تواند " حفظ کند را تغییر می دهد تا بتواند "حفظ" کند و بعد موقع گفتن همان را هم نمی تواند و یک چیز دیگری توپ بامزه ای تحویل می دهد...

شرکتی که بسته را از آن خریده ام شرکت بدی نیست... دست کم شرکت مطرحی است در میان الباقی غیر مطرحان... منتهایش نمی توانسته آقای آموزشی از قبل متن هایش را حاضر کند؟ نمی توانسته قلمش را فارسی کند که هی وسطش نصف کلمات را انگلیسی تایپ نکند و بعد پاک کند و دوباره فارسیش کند؟ نمی توانسته موقع کار دسک تاپش را خالی کند؟ نمی توانسته متنی که قرار بوده بخواند را روی تکه کاغذ بدبخت از قبل بنویسد؟ نمی توانسته از قبل ده تا تب گشوده شده از صفحات اینترنتی به انضمام صفحه ایمیلش را ببندد؟

آقای آموزشی که خیر سرش شرکت تولید نرم افزار و ارائه پکیج نرم افزارهای کاربردی قفل شکسته و مدعی فلان و بهمان توصیه و تاییدیه از اینجا و آنجاست واقعا نمیتوانسته این کارها را بکند؟ خیلی هزینه های تولید شده اش بالا می رفته است؟ خیلی دردسر خاصی متحمل میشده است؟

کاش کمی با کلاس بودیم. کاش کمی کلاس کاری مشاغلمان را رعایت می کردیم... کاش همه چیز آنقدر در سطحی ترین تراز ممکن ارائه نمیشد...

پ.ن: کاش نفت نداشتیم... طلای سیاه نبود... بلای سیاه بود...