ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢۸ : توسط : .

باد ملایمى مى وزد. روى اولین پلکان نردبان توى باغ نشسته ام و به شبدرهاى زیرپایم چشم دوخته ام و گوش به اواز درختان تبریزى ها سپرده ام... مردعنکبوتى پیدایش مى شود و مى پرسد چکار مى کنم؟ مى گویم دارم فکر مى کنم. مى رود سه تا پله بالاتر از من مینشیند و مى گوید که تنها نشستن و فکر کردن اصلن خوب نیست. حالا مى توانیم دوتایى بنشینیم و فکر کنیم و بعد شروع مى کند. هى فکرهایش را بلند بلند برایم تشریح مى کند... فکرهایش بند نمى اید. پشت هم و بى وقفه ادامه دارد. مکث مى کند و مى گوید که همه فکرهایش به اینده مربوط است! درمورد گذشته فکرخاصى ندارد... 

فکرهاى من قابلیت اعلام شدن ندارند. بیشترشان به گذشته مربوطند... به اشتباهات... به تاسف ها و تالم ها... چیزهایى ازاردهنده که مرده اند اما من همچنان تکانشان مى دهم که شاید صدایى از انها برخیزد.... مذبوحانه!

فکرمیکنم فرق بچه ها و بزرگترها توى فکرکردنشان به همین زمان گذشته و اینده مربوط است...


 
به همین سادگی...
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٤ : توسط : .

یک جور خاصی است این روزها. شبیه روزهایی است که در غارها بوده ایم.  آفتاب که سر می زند آدم ها گرز و نیزه به دست برای شکار از خانه هایشان می زنند بیرون... و "همه چیز" مجاز است و کسی شکایتی ندارد... همه متفق القول اند و می گویند نوش جانش! ناز شصتش!

بزغاله هایم در کمال ناباوری وقتی خواسته اند با "زیرکانه" جمله بسازند جملات شرم آوری ساخته اند آنقدر که یقینا می توان زیرکی را از نو معنا کرد که معنای سخیفی است البته! مبارک فرهنگستان فارسی باشد چنین لایی خوردن هایی...

در کمال سادگی زیست می کنیم و اینجا کشور "ساده زیستی" است و کشور "ساده ترین راه حل های ممکن!" 


 
 
ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٤ : توسط : .

وقتی مرد عنکبوتی درباره چیزی می پرسد یکجوری می پرسد که آدم می فهمد چقدر چیزی نمی داند! او این بار درباره ی بیابان ها پرسید و هی پرسید و هی پرسید و هی پرسید. تخصصی ترین سوالش این بود که از این سر بیابان تا سر دیگرش چند روز راه است و چند بطری آب لازم است تا آدم تلف نشود و اگر عقرب آدم را نیش بزند می شود بعدش دوید؟ 

تمام مدتی که او مشغول شخم زدن مخم بود داشتم به یک فیلمی فکر می کردم که درباره ی چند تا آدم بود که توی بیابان گیر کرده بودند و بعد یکی یکی کور شده بودند و آب رادیاتور ماشینشان را سرکشیده بودند و  آخرش هم همه مرده بودند.

 تمام این ماجرای زجر کشیدن این آدمها را از اول تا آخر دیده بودم و از آن فیلم هایی هست که خیلی صحنه هایش توی ذهنم زنده است... و دستشان درد نکند... 


 
 
ساعت ٦:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۳٠ : توسط : .

بحث سرما و اینها و عصر یخبندان تو نیست اخوان عزیز! شبیه پارک ژوراسیک شده است سرزمینی که در آن زندگی می کنم. خشونت می ورزند مخلوقاتش. نه این که عمدی باشد. آنها مجبورند که خشونت بورزند. اقتضای طبع شده است لامروت...


 
به دنبال هیج...
ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۳٠ : توسط : .

معماری یک چیز خاصی است. باید از هیچی یک چیزی خلق کنی. باید توی آن "هیچی" قدم بزنی. دورش بگردی. بروی از دور، دست هایت را به کمر بزنی و نگاهش کنی. همینطوری نگاهش کنی. فکر کنی نبودنش بهتر از بودنش است؟ یا بودنش خالصانه تر است؟ فکر کنی مثلن اگر این هیچی اینجا نباشد آیا چیزی از محیط کم می شود؟ که نشود نبودنش را انکار کرد؟ 

آنطوری که نمیشود انجیلی های ناهارخوران را نادیده گرفت. آنجوری که همه کله هایشان را می اورند بیرون از ماشین هایشان و از شدت شادی حزن الود و بیچارگی، با گوشی هایشان فیلم می گیرند... من آنجا به انجیلی ها نیمه مجنون خیره شدم. لعنتی هر کدامشان محیط را کامل تر می کرد. نمی شد یکی را هم کم کرد.

معمار باید این ریختی یک چیزی بسازد... که انقدر زیبا باشد آدم دلش یخواهد یک خاکی توی سرش بکند. مذبوجانه دلش بخواهد یک کاری کند. ولو کار بی معنایی مثل فیلم گرفتن...

یا حتی دلش بخواهد آنجا بمیرد. مثل من دیروز... مثل من سال ها پیش در چهل ستون! و من آنجا بیشتر از هر روز حسرتناک و غمگین اندیشیدم ذهنم خالی تر از آن است که بتواند چنان سمفونی شکوهنمندی از "هیچ" بسازد... 

 

شب از جنگل شعله ها می گذشت

حریق خزان بود و تاراج باد

من آهسته در دود شب رو نهفتم

و در گوش برگی که خاموش می سوخت گفتم

مسوز این چنین گرم در خود مسوز

مپیچ این چنین تلخ بر خود مپیچ

که گر دست بیداد تقدیر کور

ترا می دواند به دنبال باد

مرا می دواند به دنبال "هیچ"

 


 
 
ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٩ : توسط : .

با خودم فکر می کنم حالم بد می شود از خانه ای که صدای تلویزیون تویش باشد. رسمن حالم بد می شود. خانه باید صداهای بهتری تویش بپیچد... مثل صدای بادی که برگها را روی زمین می کشد. مثل صدای پرنده. مثل صدای ادمهایی که با هم حرف می زنند. می خندند. حتی دعوای مختصری می کنند. این "زل" زدن دسته جمعی حالم را بد می کند! کهیر می زنم اصلن! 

یادم هست قبلن ها - که تلویزیون حالم را بد کند - و قبل از این که تلویزیون رو به سریال های کره ای و اینها بیاورد - ما یک عالمه فیلم سینمایی می دیدیم و ایضا سریال، درباره جنگ جهانی دوم. 

باری به هرجهت از میان تمام صحنه ها و موسیقی هایی که توی ذهنم از آن سالها ماندگار شده یکی اش خیلی ماندگارتر است. توی یک فیلمی که از اول و اخرش چیزی به خاطر نمی آورم مرد سریال رو به آن یکی مرد بازجو یا افسر یا مامور نازی می کند و می گوید: "من حالم از شما ها به هم می خورد" و بعد واقعا حالش به هم می خورد و بالا می آورد...

فکر می کنم احساس بد من به تلویزیون شاید یک روزی به آنجا هم برسد... 


 
 
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۸ : توسط : .

بانو  ژلیت عزیزم

حتمنه که ما داریم فیلم بازی می کنیم. یا داریم خواب می بینیم. چون بعضی جاهایش فکر می کنیم الانه کارگردانه کات بدهد. ولمان کند. چند دقیقه لا اقل! 

اینطوری که ما مدوام فیلم بازی می کنیم- توی تک تک ثانیه هایمان - و حتی توی خواب هم - خوب نیست. این فیلمه - که بی وقفه - جریان دارد- خر است اصلن. 

یک جاهایی - به قول کلوچه عسلی- واقعنی باید بگویند کات! مهلت بدهند برای برداشت بعدی. که کمی بیاساییم. کمی ببینیم چه خبر است. چه کار کرده ایم. که اصلن برویم خرابکاری های برداشت قبلی را راست و ریست کنیم. کاش اینطوری بود فیلمه. کمی می ایستاد. مکث می کرد. کمی رهایمان می کرد. کمی فرصتمان می داد.  

کاش کمی نقش هایمان ولمان می کردند تا یک فنجای چای با هم بنوشیم و جرعه ی جام براین تخت روان افشانیم...