ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢۱ : توسط : .

یکم. یک هفته از پایان تعطیلات گذشته است و به نظر می آید ذهنم دوباره حالت عادی خودش را به دست می آورد و از حالت گیجی و منگی خارج می شود. سلام زندگی واقعی!

 

دوم. توی مغزم یک چیزی دارد پخته می شود. یک جور آشی است انگار که خودم هم نمیدانم که چیست. فقط می دانم یک چیزی دارد طبخ می شود. منتظرم ببینم آشی که دارد پخته می شود آخر سر چه طعمی پیدا می کند. فعلن فقط دارم هی چیز میز توی آن قابلمه میریزم!

 

سوم. بالاخره موبایل خریده ام. درواقع بقیه آن را برایم خریده اند و به یک وضعیت فلسفی پایان داده اند. دیگر نمیتوانم ادعا کنم که موبایل فقط برای کال کردن لازمم است. حال در ندارد که ندارد. حالا دوربینش از کار افتاده که افتاده. حالا دگمه هایش شکسته که شکسته. حالا بلوتوث ندارد که ندارد. حالا تمام سیستم تاریخ و مسیج آن به هم ریخته که ریخته. اصلن هم که ربطی به آراستگی آدم ندارد. حالا همه ی اینها با خرید یک گوشی کوچک ال.جی به پایان رسیده. دست کم فقط به این وفادارم که گوشی صفحه گنده نمیخاهم و گوشی باید کوچک و سبک باشد و به این که گوشی فول امکانات خریدن بیخود است چون آدم از امکاناتش که استفاده نمی کند!

یک وضعیت مسخره ای است الان که دیگر نمی توانم تمایز شخصی خودم را در باب موبایل های لمسی و نپیوستن بی دلیل به جرگه طرفداران آنها حفظ کنم! حالا در سیل خروشان مویل بازان - که نمی فهممشان - من فقط یک گوشی سفید ال جی کوچک دارم که به معنای آن است که نقدینگی آن را نداشته ام که یک گوشی مدل سیب گاز زده در اندازه یککف دست بخرم! 

 

چهارم. اگر من می خواستم نمای دادگستری را سنگکاری کنم یا هرچیزی، آن را به رنگ سفید خالص درمی آوردم.

 

پنجم. وقتی جوراب تورتوریم به سگک کفشم گیر می کند و نمی توانم با یک حرکت آزادش کنم عصبانی می شوم. در حد نمی دانم چی. بوندوس لیگا؟ و فکر می کنم حال آدمی که مدام برای چیزهای مسخره ی این شکلی صورتش قرمز می شود چقدر ممکن است بد باشد؟ میس دراگون به عصبانیت های این تیپی یک هفته ی اخیرم با چشمانی گشاده خیره شده است. راه حلی ندارد این بار. 

 

ششم. یک جور عجیبی است که آدمها می میرند و عجیب تر اینکه تا یک دقیقه قبل از مردن نمی دانند مردن چیست و عجیب تر اینکه جوری زندگی می کنند که انگار مرگی هیچ وقت در کار نیست و عجیب تر اینکه نبودن را نمی فهمند... من نبودن را نمی فهمم. درک نمی کنم آن آدمی که هست چطور یک دفعه نیست... چطور دیگر حرف نمی زند. نمیخندد. خاموش می شود. خنگم. نمیفهمم. 


 
 
ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٥ : توسط : .

وقتی یکی می گوید مثلا «حالا نمیخواهم بحث فلسفی کنم» من با خودم فکر میکنم چی به فلسفه مربوط نیست؟! زندگی همه اش فلسفه است. آدم ها هم همه فیلسوفند! شاید بلد نباشند قواعد زندگیشان را توضیح بدهند و بیان کنند اما هرکسی طبق قواعد خودش زندگی می کند.


 
 
ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٦ : توسط : .

من و میس دراگون لمیده ایم روی کاناپه ی چرمی مشکی رنگ توی کتابفروشی و زل زده ایم به قفسه ی کتاب های رو به رویمان.

- آخ! چقدر فرصت لازم است تا همه ی اینها را خواند؟ 

- آن وقت کی این کتاب ها را زندگی کنی؟


 
 
ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱۳ : توسط : .

خیلی اتفاقی متوجه شده ام  سنجاقکی که توی گوشم تاب می خورد دیگر سرجایش نیست!

بیست و چند روز پیش آقای رادیولوژیست موقع رد شدن خیلی بی اعتنا می گوید اگر گوشواره گردنبند دارید درش بیاورید. بعد من چند ثانیه هنگ میکنم. یادم نمی آید که سنجاقک ها گوشواره هستند یا قسمتی از گوشم. که اصلن مگر می شود آنها را از گوشم دربیاورم؟

سنجاقک ها را که درمی آورم فراموششان می کنم! یکجوری که اصلن به خاطر هم نمی آورم چنین چیزی وجود هم داشته است! فکر می کنم چه راحت فراموش می کنم اشیا را!  و بعضن بعضی آدم ها را! 

پ.ن: آدم هایی که به راحتی فراموش می شوند در زمره اشیا دسته بندی می شوند. 

 


 
 
ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۳ : توسط : .

خانم چنارانه به یک نقطه کور فلسفی رسیده است... مثل سوال اول مرغ بوده است یا تخم مرغ؟ توی همان مایه ها!

سوال فلسفی بدین قرار است که: کاری لازم را برای کسی که دوستش داری انجام ندهی و فرصت فوت شود و بی بازگشت، بدتر است یا مایه گذاشتن - زیادی - برای کسی که بعدن بفهمی ارزشش را اصلا نداشته؟

حس دومیه خیلی لعنتی است... حس اولیه اما طفلکی است. حالا البته اصلا چه مقایسه است اصن؟ آدم کف دستش را بو که نکرده است بداند آدمه ارزشش را نداشته. کرده؟ و هی اهنگه می خواند:

cheating, cheating, cheating

خانم اژدها دماغش را می خاراند. بعد خانم چنارانه را می فرستد دوش بگیرد. بعد روی موهایش یک گیره ی قرمز می زند. بعد یک لیوان چای گیلان و یک خرما می دهد به دستش. می گوید: گرخیده ای! نفس عمیق بکش! خوف نکن!

و آهنگه می خواند:

I'm the hero of the story, don't need to be saved


 
 
ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٢ : توسط : .

خانم چنارانه در حالیکه یک طرف صورتش ورم کرده است و توی این دو روز دو لیتر بستنی خورده است از خودش می پرسد که آیا زور است؟ زورکی است؟

 بعد در مقام وکیل مى پرسد: زورکی می شود آدم ها را عوض کرد؟ با این بهانه که ان ادمه قبلنه حرفی زده است و باید پای حرفش بایستد؟ خو شاید آدمه دیگر مثل قبل فکر نکند. شاید آدمه آن موقع نفهمیده است چه عسلی خورده است. بعدن فهمیده و پشیمان شده. شاید شرایط آن روز با شرایط امروزی تومنی صنار فرقش است.  افکار که سند نیستند. افکار که ثبت نمى شوند. بلکم ثبت بشوند. افکار ثبت شده تاریخ اعتبارش همان فقط روز ثبتشان است!

خانم چنارانه بعدش در مقام دادستان مى پرسد اگر کسی آن وقت روی این حرفها برج بلندی ساخته باشد چی؟ خانم چنارانه در مقام وکیل پاسخ مى دهد تقصیر کسى نیست که! ادمى که برجش را روى حرف دیگران بنا مى کند باید احتمالش را بدهد ممکن است زمین زیرپایش خالى بشود. دادستان مى پرسد پس تکلیف اعتماد چى مى شود؟ وکیل پاسخ مى دهد تکلیف اعتماد که معلوم است. قمار است. شاید ببازى شاید هم ببرى... قمار اجتناب ناپذیرى است البته... 

خانم چنارانه ملتمسانه با خود مى اندیشد هوا را از من بگیر اعتماد را نه!

خانم اژدها که شاهد این مکالمه است مى پرسد چطور توانستى ساعت داروهایت را اشتباه کنى حقیقتا و چپه انها را بخورى؟ و این هم البته بدعتى است در سن سى و چند سال؛ نوبرانه!

پ.ن1:  دومین کار سخت دنیا براى خانم چنارانه تنظیم خوردن یک داروى شش ساعت یکبار به طور همزمان با یک داروى هشت ساعت یکبار است.

پ.ن 2: اولین کار سخت دنیا خود دارو خوردن است.


 
 
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۸ : توسط : .

بانو  ژلیت عزیزم

حتمنه که ما داریم فیلم بازی می کنیم. یا داریم خواب می بینیم. چون بعضی جاهایش فکر می کنیم الانه کارگردانه کات بدهد. ولمان کند. چند دقیقه لا اقل! 

اینطوری که ما مدوام فیلم بازی می کنیم- توی تک تک ثانیه هایمان - و حتی توی خواب هم - خوب نیست. این فیلمه - که بی وقفه - جریان دارد- خر است اصلن. 

یک جاهایی - به قول کلوچه عسلی- واقعنی باید بگویند کات! مهلت بدهند برای برداشت بعدی. که کمی بیاساییم. کمی ببینیم چه خبر است. چه کار کرده ایم. که اصلن برویم خرابکاری های برداشت قبلی را راست و ریست کنیم. کاش اینطوری بود فیلمه. کمی می ایستاد. مکث می کرد. کمی رهایمان می کرد. کمی فرصتمان می داد.  

کاش کمی نقش هایمان ولمان می کردند تا یک فنجای چای با هم بنوشیم و جرعه ی جام براین تخت روان افشانیم... 


 
 
ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٩ : توسط : .

ادم هاى خوشبخت چه نادرند، از الماس ها نایاب تر، خوشى پرنده است، از سیمرغ هم افسانه تر، که مى رود توى قلب ادم مى نشیند، اواز مى خواند،  چه چه مى زند، مى  گوید گور باباى دنیا ، هى خیام مى خواند، هى اوازش قطره قطره مى رود توى رگ ها، توى سلول ها لانه مى کند... رویین تن مى شود ادم!

خوشبختى موهبت است، کسب نمى شود، عطا مى شود، باید که لایقش باشى...


 
 
ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۸ : توسط : .

زندگى بدون عشق عظمتش را از دست مى دهد. .. چه فقیریم و تنگدست بى عشق... جرات عاشقى روزیمان باد...

 

پ.ن: همواره بشر ستوده است معدود انسان هایى را که به زندگى کردن مطابق معیارهاى اکثریت اهمیتى نداده اند... و چه مدیونند ان جمع کثیر حضور شجاعانه ى این جمع قلیل را...


 
 
ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٥ : توسط : .

بی نیازی خصلت است به نظرم... از خلقیات محسوب می شود مثل صبور بودن مثل خودشیفته بودن مثل چاخان بودن...  ازینا!