من مینیمالیست هستم!
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٧ : توسط : .

بعد از دقت در احوالات و افکار و مدل هایی که شگفت زده و هیجان زده ام می کند من در می یابم که همانطور که زندگی ام مینیمال است! معماریم هم مینیمال خواهد بود! 

 

بر حسب توفیقی که خوشبختم می کند دو سه روزی خوشحالانه در خانه حبسم تا کتاب آشنایی با معماری جهان را بخوانم... و دلم پر می کشد که بروم و از نزدیک هند و چین و ژاپن را ببینم و .... و در کمال شگفتی از میان آن همه معبد و پیکره و قصر و پرستشگاه با شکوه که کلاه از سر میاندازد من از دیدن معبد ایسه کیفم کوک تر است... و من مینیمالیستم گویا...


 
 
ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱٠ : توسط : .

«طراحان چگونه می اندیشند» بالاخره تمام شد! و من لحظه شماری می کردم که تمام بشود بس که خواندنش روی اعصاب بود و البته نصفه خواندنش بیشتر روی اعصاب می رفت اگر قرار بود نخوانده - حتی به این شکل نیم بند! - برگردد توی قفسه کتاب ها! - که البته قرار نیست برگردد - کتابی نیست که دوستش داشته باشم. خوب ترجمه نشده است به گمانم!

هرکتابی را که می خرم فکر می کنم حتی اگر یک جمله جدید یادم بدهد خوب است. از این کتاب هم یادگرفته ام. یادگرفته ام که طراحان خیلی وقتها واقعن نمی دانند که چگونه می اندیشند! بقیه هم نمی دانند!

یا اینکه معماری نمی تواند "حل مساله" باشد آنجوری که فیزیک می طلبد: با یک راه حل متقن و درست... و این برای موجودی که هشت سال علوم دقیقه با راه حل های بهینه و کاربردی و «درست» خوانده است به این راحتی ها نیست که یاد بگیرد به هشت راهِ حلِ درستِ همزمان فکر کند! و آنها را به شکل موازی پیش ببرد! تا بالاخره با یکی به نتیجه برسد!

خط خطی ها و ایده های اولیه چندمعمار لا به لای کتاب ها بوده و دیدنشان یادم داده است که خط خطی هایشان خیلی با خط خطی های آماتورها فرق ندارد. انتظار انگاره های دقیق تر و شیک تر و شکیل تری را داشته ام اما اینطوری نبوده است! ایده های اولیه طرح های کلی بوده اند که هنوز روی کاغذ وضوح خاصی نداشتند! همینطوری کج و کوله و راحت و روان ترسیم شده اند!

یاد گرفته ام دقت کنم که آدمها معما حل کردن را دوست دارند! الکی لذت می برند از حل جدول های متقاطع و جورچین ها و پازل ها و این بازی های معمایی برای خودش صنعتی است اصلن! - کاملن بیربط!! 

و اینکه گفتگو با کارفرما چقدر مهم است!

و اینکه بهترین راه فهمیدن اینکه یک چیزی چطوری کار می کند این است که واقعن انجامش بدهم! و اینکه ما در تمام زندگیمان در حال طراحی هستیم!!

کلن این چیزهای بیربط به عنوان را با خواندن کتاب یادگرفته ام گواینکه تصویر درستی از اینکه کتاب درباره ی چیست ندارم اما خوشحالم که با خواندن یک کتاب 380 صفحه ای حداقل این چیزها دستگیرم شده است! 

این هم یکی دیگر از پلن های نوروزیم!:)


 
 
ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٥ : توسط : .

وقتی راجع به معماری حرف میزنم دست هایم را توی هوا تکان می دهم. چشم هایم برق می زند. ذهنم می خندد. ولی فکر نمی کنم این چیزها آدم را معمار کند.


 
چرخی چنین میانه ی میدانم آرزوست...
ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۳ : توسط : .

وقتی درباره ی کاروانسراها می خواندم شکل اصطبل ها بیشتر از نکات دیگر نظرم را جلب کرد. حتما یک نفری برای بار اول به ذهنش خطور کرد که بهتر است اصطبل در پشت اتاق های مسافران و دوراتادور آن باشد و محسنات این کار آن آنقدر بدیهی و واضح و روشن بود که تبدیل به یک الگو در ساخت کاروانسراها شد... آنقدر بدیهی که رعایت نکردنش خیلی "احمقانه" بود... انگار اصلا الگویش ازلی و ابدی بود! اصلا مگر می شد رعایتش نکرد؟! 


 
 
ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٦ : توسط : .

صدای سماور بلند است. فنجان چای تو دستم یادم می اندازد که هوا سرد است. و لذت می برم! می خندم به این روزها که می دوم تا خانه،تا خودم! تا کمی بیشتر زندگی کنم... فردا تعطیل است و من خوشبختم!

هیچانه هایم روی زمین ولو هستند. دور هیچانه هایم می چرخم. کمی از ناکجا آباد می آورمشان روی کاغذ. بعد می توانم بروم تویشان گردش کنم. هیچانه های جدیدم را دوست دارم. بار اولی است که دست به کمر به آنها نگاه می کنم و فکر می کنم چه جای هیجان انگیزی است! بروم جلوتر! گردش کنم توی خیالی که به دنیا آورده امش!


 
به دنبال هیج...
ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۳٠ : توسط : .

معماری یک چیز خاصی است. باید از هیچی یک چیزی خلق کنی. باید توی آن "هیچی" قدم بزنی. دورش بگردی. بروی از دور، دست هایت را به کمر بزنی و نگاهش کنی. همینطوری نگاهش کنی. فکر کنی نبودنش بهتر از بودنش است؟ یا بودنش خالصانه تر است؟ فکر کنی مثلن اگر این هیچی اینجا نباشد آیا چیزی از محیط کم می شود؟ که نشود نبودنش را انکار کرد؟ 

آنطوری که نمیشود انجیلی های ناهارخوران را نادیده گرفت. آنجوری که همه کله هایشان را می اورند بیرون از ماشین هایشان و از شدت شادی حزن الود و بیچارگی، با گوشی هایشان فیلم می گیرند... من آنجا به انجیلی ها نیمه مجنون خیره شدم. لعنتی هر کدامشان محیط را کامل تر می کرد. نمی شد یکی را هم کم کرد.

معمار باید این ریختی یک چیزی بسازد... که انقدر زیبا باشد آدم دلش یخواهد یک خاکی توی سرش بکند. مذبوجانه دلش بخواهد یک کاری کند. ولو کار بی معنایی مثل فیلم گرفتن...

یا حتی دلش بخواهد آنجا بمیرد. مثل من دیروز... مثل من سال ها پیش در چهل ستون! و من آنجا بیشتر از هر روز حسرتناک و غمگین اندیشیدم ذهنم خالی تر از آن است که بتواند چنان سمفونی شکوهنمندی از "هیچ" بسازد... 

 

شب از جنگل شعله ها می گذشت

حریق خزان بود و تاراج باد

من آهسته در دود شب رو نهفتم

و در گوش برگی که خاموش می سوخت گفتم

مسوز این چنین گرم در خود مسوز

مپیچ این چنین تلخ بر خود مپیچ

که گر دست بیداد تقدیر کور

ترا می دواند به دنبال باد

مرا می دواند به دنبال "هیچ"

 


 
 
ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٥ : توسط : .

می رویم آن طرف دیوار. می رویم صاف توی قصه ی زندگی آدم های آن طرف دیوار. آدم هایی که ته یک کوچه ی پیچ پیچ بی ادعا زندگی می کنند. می رویم تا نشانه هایی از یک ساختمان قدیمی را در آن بیابیم! 

چشم هایم باز باز است. چشم هایم هیجان زده است. همه ی جزئیات را می بلعد. روابط توی خانه را حدس می زند. همه چیز را برانداز می کند. آدم ها را ثبت و ضبط می کند... نه حتی خودشان را. نشانه هایشان را هم! 

توی خانه پر از زندگی است که همه جا دویده است. مثل خزه ای که روی سنگ ها را می پوشاند زندگی ساختمان قدیمی را توی خودش پنهان کرده و روی آن جوانه زده است. 

ساختمانه زنده است لعنتی هنوز، زیر دیوارهایی که هشت دست اندود شده اند. زیر تمام آن چیزهای مشرقی و مغربی ای که بانوی خانه برای زیبایی لانه اش بی محابا به همه جا آویخته. دیوارها خوشحالند. حتی دیوارهای زیر هشت دست اندود گچ و مخلفات! از همه خوشحال تر اما طاق قدیمی خانه است که می نازد به این که خرس پولیشی خوشحال یک دختر هشت ساله رویش نشسته.

زندگی ای توی خانه موج می زند که هزار سال توی خانه ی امیرلطیفی و تقوی و شیرنگی یک جویش یافت نمی شود. خانه ی بدون زندگی خانه ی ارواح و اشباحاست! اینجا اما  "خانه" است. بچه دارد. مرغ دارد. درخت دارد. مادربزرگ دارد. حیاط دارد . بوی غذا دارد. طناب رخت و لباس دارد...

آدم ها تویش زندگی میکنند. خانه را به مرام خودشان "مرمت" کرده اند. نو کرده اند. گو اینکه ساختمان قدیمی در زیر مرمت شان پنهان شده اما من نجوای رضایتش را  شنیدم...


 
 
ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٤ : توسط : .

یک وقتی یک چیزهای کوچولو می توانند حال آدم را بد کنند. مثل اینکه یک آدمی که هفت سال و اینها معماری خوانده است Lloyd را بخواند Levid و خیلی باآرامش و نرم این کار را بکند.

یک جوری که آدم دردش می گیرد. دلش می خواهد برود یک نقطه ی معلوم الحال در افق تارک دنیا بشود...

برای یک آدمی که - هفت سال - معماری تحصیل کرده است چنین اشتباهی مثل این است که یک آدمی که فیزیک خوانده است نیوتن را بگوید مثلن ناوتان! یا هایزنبرگ را بگوید آیزانباراک! خو دردتان نمی آید؟ بابت آن هفت سال؟ بابت نشستن و گوش دادن به چنین محصولات شرم آور هفت ساله ای؟ 


 
 
ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٤ : توسط : .

مامان مرد عنکبوتی می گوید شرایط آدم را عوض می کند. مثلا می گوید رفتار آدم همین الان هم از نشستن توی یک ساندویچی تا غذا خوردن توی یک هتل شیک، تومنی صنار توفیر دارد...

من این good tip را باور دارم اما راحت نیستم با آن. نگرانم می کند کمی تا اندکی. دقیقا هم نمی دانم که چی چی اش most of all ناراحتم می کند. فقط به شکل مبهمی در هفته ی اخیر فکر کرده ام باید جدی تر به طراحی داخلی نگاه کنم. قبلن ها طراحی داخلی مرا به خنده می انداخت. خنده ی بد نه ها! ازین مدل لبخندها که یعنی

...oh baby! you are good but not for me

حالا وضعیت فرق کرده است. دلم می خواهد با کارفرمایی طرف باشم که خودش استفاده کننده باشد. درک کند راجع به چی حرف میزنم. بتوان با او مذاکره کرد و به نتیجه رسید. به یک نتیجه ی خوب حالا حتی از نوع چیدمان.

کارفرمایی که استفاده کننده نیست و نیازهای استفاده کننده برایش گنگ و شعر است، معماری را فاسد می کند. انوقت دیگر معماری باعث "ارتقای کیفیت زندگی" نمی شود. باعث "گند زدن به زندگی" می شود. از همین مدل shit هایی که الان سر و روی شهرهای ما را درنوردیده است. 

مجبورم به گمانم به این بیاندیشم که نباید معماری "حرفه ام" باشد - برای خاطر روزهایی در آینده که شرایط آدم را یک چیزی جدای امروزش نکند... -. 


 
 
ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۸ : توسط : .

توالت خانه ای که رفته ایم و آن را دیده ایم شبیه به یک منت خیلی بزرگ است که معمار خانه بر سر همه گذارده است. بر سر خودش و ماو الباقی اهل محل و بلکم تمامی کائنات و ایضن دستگاه شرمنده ی گوارش!

توالت آنقدر فاصله مویینی با در ورودی خانه داشت که به نظر می آمد معماره خیلی متاسف بود که نتوانسته است ایشان را از در خانه پرت کند بیرون. در توالت را که باز می کردی بیشتر متوجه عمق تاسف معماره از در نظر گرفتن چنین فضایی می شدید. ابعاد توالت دو متر در یک متر بود با یک روشویی اندازه بشقاب که دره هنگام باز شدن تلق می خورد به آن!

خلاصه منت کش کرده بود، بلند نظری ورزیده بود برای طراحی چنان توالتی در چنان خانه نود متری که فقط : محض خاطر گل روی شما! فقط چون شمایید ها! وگرنه که ما کلن اهل مستراح و این حرفها نیستیم!

 

پ.ن 1: اگر من مثلن یک روزی در آینده ها پولدار بشوم حتمن یک جایزه "شعور در معماری" را بنیان می گذارم. اولیش را هم می دهم به معمار خانه ی هشتاد متری خانم باربی و آقای کلوچه که دستشویی و حمامش به چه عظمت است.

پ.ن2:  بلکه "جایزه کاربرد سحر و جادو در چپدمان مناسب فضاها در یک خانه هشتاد متری" را هم به او دادم بس که همه چیز آن خانه "به چه عظمت" است! 


 
 
ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱٩ : توسط : .

همیشه پرسیده ام که خوب چرا رضاشاه تجدد و مدرنیزاسیون را از وسط شهر شروع کرده است؟ چرا نرفته است یک گوشه شهر و مشغول نوسازی نشده است؟ چرا اصلاحاتش صاف از توی دل و روده ی خانه های مردم و کاخ های قجری گذر کرده است؟

فهمیده امروز به شکل الهام آمیزی که کارش عمدن بوده است! عمدن خاسته که اولتیماتوم بدهد. که مردم با گوشت و پوست و خون درگیر مدرنیزاسیون او بشوند. که مجبور بشوند با شرایط جدید زندگی کنند. حق انتخابی وجود نداشت همانطور که قانون کشف حجاب او بیان می کند. مدرنیزاسیون تنها یک راه داشت: راهی که او صلاح می دانست...


 
 
ساعت ٦:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱٥ : توسط : .

هنگامی که یک معمار از موزه ای جدید که به دست یکی از همکاران پر اوازه اش طراحی شده است بازدید می کند، معمولا برای دیدن تصاویری که به نمایش درامده اند به موزه نمی رود. اما با این حال در این مورد استثنایی نیز او در می یابد که دست اخر فراموش کرده است به موزه بنگرد و در واقع فقط نقاشی ها را دیده است.

این چه بسا یکی از شاخص ترین تعریف هایی باشد که می توان در مورد اثر معماری ارائه کرد. ولی بدین معنا نیست که اثر معماری همواره باید چنین باشد و معماری ای که به درستی و به خوبی طراحی شده محکوم به محو شدن در پس محتوای ان است. موارد بسیاری وجود دارند که در انها معماری قرار است که نقشی فعال و قدرتمند بر عهده داشته باشد ولی برای نمایش اثار هنری بهتر است که معماری در جایگاهی فرعی قرار گیرد.

 

نگاهی به مبانی معماری

از فرم تا مکان

پی یر فون مایس

ترجمه: دکتر سیمون ایوازیان

انتشارات دانشگاه تهران


 
 
ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٥ : توسط : .

بانو ژولیت عزیزم

رفته ام سرچ کرده ام تا چندتا کار و ماکت از کار دانشجویان دیگر ببینم. از کیوسک ها و گل فورشی ها و این قسم مسخره بازی ها. یک چیزهایی دیدم که نگو نپرس. یک عالمه طرح های با قر و اوطوار و "خوب" دیده ام که هیچ جای دیگری ندیده ام... منظورم یک جایی روی این سیاره خاکی در قمست کشور ایرانش یعنی!

آیا به نظر شما نباید در دانشکده های معماری یک مقداری اردنگی به دانشجویانشان و بعضا اساتیدشان بزنند که دست بردارند؟ که بیدار بشوند؟ آیا به نظر شما خوب نیست که چند واحد شرایط اقتصادی جامعه و شرایط فرهنگی پیمانکار و وضع و حال نظام مهندسی و انجمن های صنفی و غیره هم به دانشجویان تدریس بشود؟ که یک مقداری برای آدم های سیاره های دیگر طراحی نکنند؟ یک مقداری نمی شود "شرایط" موجود بخانند؟ که یاد بگیرند بهترین طراحی در شرایط موجود چی می تواند باشد نه  در شرایط فانتزی؟ ما الان فانتزی هستیم؟ شوخی داریم با کسی الان؟ منظورم این این نیست که نباید چیزهای فراتر از زمان هم یاد بگیریم. یاد بگیریم خوب! اما بلد بشویم که چطور شرایط موجود را بفهمیم و بعد فکری برای ارتفایش انجام بدهیم! 

نه اینکه فکر کنید خودم با این نوشته ام موافق هستم ها! نه! نیستم! اما مخالف مخالف هم نیستم. الان من لجم درآمده است! فقط همین!


 
 
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٢ : توسط : .

هفت و سی دقیقه صبح است. همکارم می گوید رنگتان پریده است. می گویم چیزی نیست. از کم خوابی است. می خندد. مجبورید سه تا لیسانس و چهارتا فوق لیسانس بگیرید؟ اینجا جهان سوم است ها!... می خندم...

*****

بله من مجبورم! من خیلی مجبورم! مثل دوستم که می گوید اگر توی دریا کوسه دنبالش می کند می رود بالای درخت و هی همه می گویند بابا دریاست! درخت نیست آنجا که! و دوستم جواب می دهد "مجبورم بابا، مجبورم! می فهمید؟!"، من هم مجبورم! من هم کوسه دنبالم کرده است. آن درختی که دوستم نشانِ همه می دهد و کسی نمیبیند را من دیده ام. من اصلا الان بالای آن درخت نشسته ام...

اجباره یک مدلی است که تا کسی کوسه دنبالش نکرده باشد نمی فهمد راجع به چی حرف میزنم. برای همین من حرف نمیزنم. می خندم درباره اش... من عاشق نیستم. عاشق ها کورند. من چشم هایم باز است. آنقدر که می توانم درخت توی دریا را هم ببینم... من چشم هایم باز است. آنقدر که کوسه ها را هم می توانم ببینم.

معماری برای من عشق نیست. هوس نیست. فرار نیست. عقده ی دوران جوانی نیست. به شکل ساده ای یک شغل قرار است باشد. شغلی که شبیه من است. شغلی که قرار است دوستم باشد. شغلی که به من اجازه می دهد صبح ها تا نه بخابم و شب ها تا صبح بیدار باشم... شغلی که به من اجازه می دهد "خودم" باشم... نمی دانم آینده چه شکلی است. اما می دانم که می خواهم چه شکلی نباشد... 


 
 
ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۳٠ : توسط : .

توی محوطه دانشگاه از سلف به سمت ساختمان فیزیک میرفتم. دوتا پسر سال چهارمی پشت کنکور ارشد، داشتند ساعت های درس خواندشان را با هم مقایسه می کردند. یکی گفت کم می خوانی، باید بیشتر بخوانی! آن یکی گفت: ببین! بسم است! من که نمیخاهم دکتر فلانی بشوم، میخواهم دکتر بهمانی بشوم!

دکتر فلانی استاد دانشکده ما بود. خلی پرانرژی، خیلی بلند پرواز، خیلی پرکار و خیلی هم باسواد! آن موقع ها او برای ما اسطوره بود! دکتر بهمانی هم استاد دانشگاه ما بود. هر ترم دو تا عنوان ثابت را تدریس می کرد. هیچکسی پایان نامه ای چیزی با او بر نمی داشت و در حد مشاور نقش ایفا می کردند. راضی بودند اما. زندگی آرام و اهورایی داشت برای خودش! 

رفته ام چند وقت پیش سایت مدرسه معماری A&A  رادیده ام. همینطوری الکی! چمیدانم چرا. فقط دیده ام. هیچ مطلب خاصی نخوانده ام از توی سایتش. همان فقط دیدن سایتش کافی بود تا جواب سوالم را پیدا کنم: بله! خلاقیت قابل آموزش است! بله! البته! چرا که نه! فکر کردن هم قابل آموزش است.

بعد تمرین های نصفه و نیمه ی خودم را دیدم. کلاس های نصفه ای که نصفش را هم نمی رسم بروم. تمرین های نصفه بی سر و تهی که نصف آنها را هم به ضرب و زور چسباندن شب ها و روزها به هم، میرسم انجام بدهم. فکر میکنم نمیتوانم اینطوری ادامه بدهم... باید بعضی چیزها از نو چیده بشود. اما نمیدانم چطوری! فقط میدانم که اینطوری نمیشود!

امروز وقتی از کلاس برمیگشتم یکهویی یاد آن مکالمه توی محوطه دانشگاه افتادم. نیمه وجودم به آن یکی نیمه دیگر دگرگون حال، گفت حالا قرار نبود که فاستر بشوی! دیدم راست می گوید. نه اینکه بخواهم بنای فاخری بسازم. فقط امیدوارم چیزی که میسازم "خوب" باشد. اشکال نداشته باشد... یک چیز ساده ی محترمانه باشد...و ... این را هم مشکوکم... فکر میکنم چیزی یاد نخاهم گرفت که بتوانم چیزی ارائه کنم...


 
 
ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٠ : توسط : .

 در راستای انجام کارهای مهم تر که اهمیت چیزهای مهم را کاهش دهد به تماشای فیلم های ایرانی بازگشته ام!  هر دوهفته یکبار به فروشگاه محصولات فرهنگی سر می زنم و یک فیلم انتخاب می کنم!

فیلم "تردید" را دیده ام. لپتی پقانس می پرسد چقدر به نظرت چرند بود؟ به نظرم خیلی!

 گرچه بازی ها خوب و جالب است و کشمکش های فیلم جذاب است و ریتم فیلمه تند است  اما اصلا نمی فهمم که گره زدن این داستان به نمایشنامه هملت چجور ایده ای می تواند باشد؟ از خودم می پرسم چرا فیلم سازهای ایرانی فیلم درست و حسابی نمی سازند؟ پاسخ این است که اگر بلد بودند حتما این کار را می کردند!

 

این مدل جواب دادن صریح را هفته پیش آموخته ام. در یک مکالمه چند دقیقه ای که با یک معمار داشته ام فهمیده ام دلیل اینکه اینقدر اشتباهات بدیهی و غریبی در ساخت و سازها داریم این است که : بیسوادن دیگه! بلد نیستد بسازند خوب!

و من همینطور ساکت و مبهوت برجای ماندم! و یک عالمه پیاده راه رفتم و این جواب را هی از جهات مختلف توی ذهنم چرخاندم! و به نظرم توضیح کاملی است! از آن موقع دارم فکر می کنم که چرا خودم به این جواب نرسیده بودم؟!!

فکر کردم چرا بلد نیستند خوب؟  اصول خیلی واضح است و که تا جایی که من توی کتاب ها می خوانم خیلی قشنگ و برجسته هی همه جا تکرار شده است! و بعد خودم به جواب سرراست بعدی می رسم. حتما کسی این کتاب ها را نمی خواند!!!! یا می خواند و فکر می کند خودش بهترش را بلد است؟! جیسز کرایز!!!! 


 
 
ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٥ : توسط : .

لوین معتد بود قدر یک شیی به وسیله نیازها و ارزش های مردم به شیی داده می شود. بنابراین قدر یک شیی با تغییر نیاز دریافت کننده تغییر می کند. با وجود آنکه قابلیت ها یک شیی عوض نمی شود، سودمندی آن با نیازهای فردی تغییر می کند.

آفرینش نظریه معماری

جان لنگ

ترجمه دکتر علیرضا عینی فر

انتشارات دانشگاه تهران

 

پ.ن: کتاب را تازه شروع به خواندن کرده ام. بعضی جاها را نمیفهمم. اما نمیدانم چرا به سماجت می خوانمش. پیدا کردن قسمت هایی که می فهمم شادم می کند... بسان یافتن واحه هایی سبز در بیابان... :)

پ.ن2: این قسمت را خیلی می فهمم. فکر می کنم از برای آدم ها هم صدق می کند. قدر آدم ها ربطی به قابلیتشان ندارد... به نیاز آدمهای دیگر به آنها که خیلی خیلی ربط دارد... حالا هر نوع نیازی... آنوقت آن آدمه شکل ابزار و وسیله می شود. قدرش مساوی می شود با میزان سودمندی و منفعتش از برای بقیه اطرافیان و مایستمسکان!


 
 
ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٢ : توسط : .

با تعجب به دست های لالم نگاه کرده ام... قرار است این دست ها مترجم ذهن من باشند. این دستها قرار است نقش یک واسطه را ایفا کنند. واسطه ای بین ذهنم و بیرون ذهنم.

ترسیدم وقتی دیروز فهمیدم که باید بتوانم مدل هایی که در ذهنم دارم، بی نقص و کاستی روی کاغذ بکشم تا بقیه بفهمند توی ذهنم اجسام ممکن است چه شکلی باشند...

دیروز ترسیدم وقتی فهمیدم طراحی فضاهای بزرگ با یک عالمه عملکردهای مختلف و هماهنگی که از آنها  انتظار می رود داشته باشند، چقدر کار چالش برانگیزی است...

دیروز فهمیدم یکهو که چقدر معماری می تواند پیچیده و ترسناک باشد...

وقتی دیروز همه اینها با تمرینی که قصد انجامش را داشتم، به من الهام شد، شک کردم... به خودم شک کردم... واقعا از من چنین کاری ساخته است؟ جواب بیشتر شبیه به خیر بود تا بله...

بشتر جواب شبیه به جمله ی معروف خانم همسایه بود: " چه غلطااااا..."


 
 
ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٩ : توسط : .

فوم های رنگی پخش زمین بوده اند... کتاب برنامه دهی معماری هم همینطور...

ایده اولیه ماکت خانه ام را تمام کرده ام. حالا که تمام شده است به نظرم عجیب می آید. انگار که خانه ام شبیه به خودم شده است. خانه ام به شدت حریم و خلوت دارد. فضای قسمت خصوصی اش با قسمت عمومی اش هم زمین تا آسمان فرق دارد... متعجب شده ام از این فضا پردازی... انگار که دو تا دنیای متفاوتند. مثل من که شاید دو دنیای متفاوتم!

خانه هم توی ذهنم مثل آدمها سلسله داردانگار... باید کسی که توی خانه می آید "محرم" باشد تا به سمت حریم های خصوصی تر خانه هدایت شود... باید "لایق" باشد...

 

گفت که دیوانه نه​ای لایق این خانه نه​ای

 رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

 


 
 
ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٢ : توسط : .

یک کار کوچک در آفتاب بیستم دارم. مطابق معمول کنار قفسه کتاب های معماری متوقف می شوم. فکر می کنم قاعدتا این باید آخرین خرید سال 92 باشد... از مهرماه فرصت خواندن هایم بسیار محدود شده است. کتاب هایی که  امروز خریده ام را دوست دارم.

ماهیت معماری را خریده ام و کتاب شهرهای پایدار و کتاب برنامه دهی معماری.

برنامه دهی معماری کتاب مفید و جذابی به نظر می رسد. معماری مثل شعرهای سعدی سهل و ممتنع است. اولش اسان است. به قول بچه ها خط خطی کردن کاغذهاست انگار. اما آرام آرام می فهمم که دید جامع یک معمار یعنی چه. درک می کنم که معماری بیش از آنکه به ساختمان مربوط باشد به تفکر مربوط است و این البته چیزی نیست که به آسانی قابل آموزش باشد.

مشتاق زمان های خالی ای هستم که بتوانم کتاب برنامه دهی معماری را با تمرکز مطالعه کنم. به نظرم کتابی در راستای تفکر راهبردی در معماری است... فکر می کنم ذهنم را تمیز کند و چشم انداز مناسبی از یک طرح معماری از ایده تا اجرا به دست دهد.

 

پ.ن: موقعی که کتاب ها را با خودم به خانه می آورم تمام راه ذهنم درگیر این است که خوب که چی؟ می گویم هیچی! فوقش یک روزی من و کتاب هایم و ذهنم می رویم یک جایی که ذهنم موقع حمل کردن کتاب ها از من نپرسد خوب که چی...

پ.ن2: کپی کردن از روی ساختمان ها اولش کار عجیبی به نظر می رسید که وقتی کامپیوتر هست و طراحی می کند، دست قوی به چه دردی می خورد... الان با کپی کردن از روی ساختمان هایی که هنوز به بیست تا هم نرسیده می فهمم که چقدر کار لازمی است... چقدر ذهن آدم را با جزییات و اثر خطوط در نمای ساختمان ها آشنا و به آنها حساس می کند... حالا بیشتر می فهمم که چرا بافت تاریخی را اینقدر دوست دارم... این ساختمان ها پر از جزئیات ساده هستند... پر از زیبایی های کوچکی که تا زمانیکه  ازروی آنها طرح نزده بودم، متوجه شان نبودم...


 
پاییز بهانه است...
ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٥ : توسط : .

پشت کامیونه نوشته است:برگ از درخت خسته شده، پاییز بهانه است!

امروز خیلی پاییز بود. لذت بردم.

اقای معلم ما گفته است که یک مقبره طراحی کنید برای خودتان. من اما نمیفهمم. گفته است یک جایی که دوست دارید در ان بمیرید میخواهید چه شکلی باشد؟ من دوست دارم در کوه چال بشوم. بعد دوست دارم هیچ نشانه پشانه ای روی آن نباشد. هیچی نباشد. سنگ نداشته باشد. نشان نداشته باشد. بعد بروم بگویم چی؟ یک تپه ماهوری با یک تک درخت بلوط رویش را ببرم بگویم من جایی همین دور و برم؟ همین روی دامنه جنوبی البرزم؟ که رویم را چمن گرفته است؟ بعد صدای باد را با چی نشانش بدهم که لای علف ها می پیچد؟ سکوت آنجا را چی؟ یا مثلا صدای زنگوله ها در دور دست را؟

رویم نمیشود این چیزها را بگویم. که چنین چیز ساده ای ببرم جوری که فکر کند لابد از برای سادگیش اینطوری پسندیده ام... اصلا دوست ندارم به همین زودی بفهمد من دیوانه ام... بالاخره که می فهمد البته...


 
 
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٦ : توسط : .

یک روزی توی مرداد ماه تصمیم گرفتم سری به کتابفروشی بزنم ببینم چه کتابی در حوزه معماری می تواند آنقدر قدر باشد که تصمیم "عدم خرید کتاب معماری" را تبدیل به تصمیم برای خرید کتاب معماری کند. 

 بعد من رفتم توی فروشگاه و قفسه ها را گشتم. چند تا کتاب خیلی نایس! بودند اما مرا تمپت! نکردند که خریدشان کنم. یکی از این کتابهای really really tempting یک کتابی با عنوان با عنوان معماری طبیعی بود. اما باز هم enough  نبود. ایستاده تمام صفحاتش را ورق زدم و بعد برش گرداندم سرجایش. تا اینکه بالاخره یک کتابی  stoped me!

اسم کتابه "حس وحدت" است. اسمش را قبلا در یک کتاب معماری دیگر دیده بودم اما فکر نمیکردم که ترجمه به فارسی شده باشد. از دیدن کتابش بسیار ذوق زده شدم. و آن را بی معطلی برداشتم و سر راهم هم تالاپ ان کتاب "معماری طبیعی" را ضمیمه به خریدم کردم. روی هم شدند 17000 تومان به گمانم!

تا حالا یک ده باری کل عکس های کتاب معماری طبیعی را ورق زده ام. اما هیچوقت متنش را نخوانده بودم تا اینکه جمعه مصمم شدم که متنش را بخوانم و بگذارمش در قفسه کتابهای خوانده شده. 

ترجمه از نظرم بسیار مزخرف و افتضاح بود. گرچه من همه اش را خواندم. و باز هم گرچه با نخواندنش فرقی نمیکرد اینقدر که مسخره و بی سر و ته نگاشته شده بود. اما معماری طبیعی قلبم را ربوده است. دلم می خواهد اگر یک روزی قرار شد یک بنای طبیعی بسازم، بنایم یک لانه با استفاده خارهای گل سرخ پیچکی باشد. شبیه به همانی که خرگوش توی کارتون "موش کوهستان" هروقت روباه دنبالش می کرد می رفت آنجا قایم میشد. خیلی دلم یکی از این پناهگاه ها میخواست آن موقع. هنوز هم خارهای در هم پیچیده بوته ها را میبینم حس خوبی قلبم را فرا میگیرد!!

عکس های معماری طبیعی مرا به دوران کودکیم برمی گرداند. جایی که همه من و همبازی هایم آثار مهم و قابل سکونتی از این گونه بناها ساخته ایم و در آن زیسته ایم. خانه های درختی و کلبه های کوچک و سدهای سنگی و پل های چوبی و آب بندهای توی رودخانه و ... یادش بخیر! هنوز هم فکر کردن درباره خانه های درختی و کلبه های کوچکمان توی باغ و اوقات خوشی که آنجا گذراندم، هیجان زده ام می کند!

کتاب حس وحدت را اما کاری به کارش ندارم. احساس می کنم احتمالا اگر هم بخوانمش چیزی از آن نخواهم فهمید. فعلا گذاشته امش روی طاقچه به عنوان تزیین اتاقم! هر وقت میبینمش خوشحال میشوم. خیلی دوستش دارم، الکی، نخوانده هنوز!


 
آدم های سنجاقکی زندگی من!
ساعت ٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٦ : توسط : .

سنجاقکه دور اتاق با بی حالی می چرخد. دستم را دراز می کنم. سنجاقک زیبای آبی رنگ آرام روی انگشت اشاره ام می نشیند. نگاهش می کنم. با لذت. می برمش کنار پنجره. دستم را بیرون می برم و تا هوای آزاد به صورتش بخود. همچنان نشسته است. مرد عنکبوتی نزدیک می شود و می خندد. می پرسد چرا پرواز نمی کند؟ می گویم خسته است حتما. می پرسم بگذارم روی انگشتت؟ می خندد و می گوید نه! نگران سنجاقک آبی رنگ می شوم. تکان نمی خورد. مرد عنکبوتی منتظر پر زدن سنجاقک است. حرکتی به انگشتم می دهم. می پرد. می جهد به سمت باغ. با سمت صنوبرهایی که برگهایشان در در میان نسیم خنک پاییزی مواجند. رو به مرد عنکبوتی می کنم: دیدی رفت؟!

اما سنجاقک های طلایی رنگی که در گوش های من تاب می خورند جایی نمی روند. هربار که توی آینه خودم را میبینم از دیدنشان غافلگیر میشوم. هربار "غافلگیر"می شوم. دیدنشان که آنطور آزاد و رها تاب می خورند خوشحالم می کند! فکر می کنم آنها جزئی از وجود من هستند. نمیتوانم فکر کنم که از من دور باشند.

روزی که سنجاقک ها را پشت ویترین دیدم عاشقشان شدم. بار دومی بود که عاشق یک "چیز" میشدم. بار اولش یک اُپل کورسای سبز آبی بود! و حالا این سنجاقک ها بودند. به بقیه گفتم که پولم بی استفاده بود. برای همین پولم را دادم و جایش یک جفت سنجاقک گرفتم! دروغ بود. برشان داشتم چون یک هفته توی ذهنم بالا و پایین می پریدند و می چرخیدند! رفتم و چسباندمشان به گوشهایم. حالا با هم می پریم و می چرخیم!

 

امسال سال غریبی می شود. خودم می دانم. به همه گفته ام که چیزی نیست. نگران نباشند. ماجراجویی دوران سی سالگی من است. گفتم که روی آن حسابی هم باز نکنند. شاید بعد از یکسال از انجامش هم پشیمان بشوم!

قول داده ام که آخرین جفتک پرانی ام باشد. می دانم که این بار آخر است. بانوی آن سوی آبها اصرار می کند که کمی کمک مالی کند. نمی توانم قبول کنم. سارا مبلغ کوچکی که باید به حسابش بریزم را منع می کند. می گوید باشد لازمت می شود! از همه باحال تر خانم پرنده است! طلب های  هرودیمان که کلی منتظرش بوده ایم به حسابمان امروز واریز شده است. می گوید بیا مال من را هم بردار. همه اش را بردار. می گویم نه. نمیتوانم قبول کنم. بازی جنون خودم به تنهایی است. نمیتوانم کسی را شریک کنم. حساب کتاب هایم را کرده ام. فوق فوقش سنجاقک هایم بعلاوه چیزهای دیگر را می گذارم که بروند. باکی نیست. ملالی نیست وقتی دوستانی دارم که حضورشان در هر لحظه شادی حضور صدها سنجاقک در کنار من است!

از یک عالمه آدم باید تشکر کنم بابت همراهیشان در کاری که خودم هم در آن به دیده تردید می نگرم. از خانواده ام که هم به من خندیدند و هم برایم متاسف شدند و در نهایت چاره ای جز همراهی با من ندیدند ممنونم. از تمام علاقه ی قلبی آنها به خودم در اصرار به منصرف کردنم از یک کار احمقانه و ارشادم به ادامه تحصیل در رشته خودم و تلاش برای حیف نشدن و پشیمان نشدنم، سپاسگزارم و متاسفم و شرمسارم که کاری از دستم برای رفع نگرانی هایشان برنیامد.

 از لپتی پقانس و خانم ادل که در طول یکسال گذشته همراهان دوست داشتنی من بوده اند و همینطور شاهد اشک های سیلابی ام در روز انتخاب رشته بودند و به کسی چیزی نگفتند به طور ویژه و خاص تشکر می کنم. همینطور از حمایت های دلچسب "ت" ها که موجب تقویت روحیه بوده اند خیلی خیلی ممنونم.

 از دوستانم که شب قبل از کنکور به شکلی غافلگیر کننده به من زنگ زدند و آرزوی موفقیت برایم کردند کلی خندیدیم به وضعیت من و ... بینهایت ممنونم.

 

نمیدانم که آیا روزی در آینده از کاری که کرده ام عین داگ پشیمان می شوم یا نه.  نمی دانم که آیا اصلا توانایی ذهنی انجام این کار را دارم یا نه. نمی دانم چقدر کاری که می خواهم انجام بدهم مطابق خواسته ها و انتظارات ذهنی من خواهد بود. یک عالمه آدم به من هشدار داده اند. اما من نتوانسته ام جلوی این اتفاق در ذهنم را بگیرم. از من ساخته نبود!

با این که خودم هم به شدت در مورد کاری که انجام میدهم و انتظاراتی که در دیگران شکل می دهم نگرانم اما می دانم که زندگی یک قرارداد با جواب های مشخص نیست. کسی نمی داند که اگر کاری غیر از چیزی که مشغول انجام آن است را انجام میداد به چه نتایجی میرسید. زندگی قابل پیش بینی نیست! فکر می کنم تنها چیزی در زندگی که ارزش تلاش کردن را دارد رسیدن به رضایت قلبی است.

 انتظار خاصی از آینده کاری که می کنم ندارم. هیچ بلندپروازی هم برای آن ندارم. این کار را انجام دادم تنها به یک دلیل:می خواستم به شکلی خودخواهانه، کاملن خودخواهانه، خودم را بیشتر دوست بدارم! همین!


 
 
ساعت ٦:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٥ : توسط : .

امروز به ساختمان موزه گرگان خیره شده بودم. به این فکر می کردم که قوس های جالبی دارد. از خودم پرسیدم چرا این همه ساختمان ها سعی می کنند نمادی از گذشته را در خود حفظ کنند. مثلا چرا همه مسجد سازها فکر میکنند که مسجد هنوز هم باید مناره داشته باشد؟ یا مسجد بدون مناره عملا مسجد نیست!در حالیکه مناره کارکردش را به شکل سنتی خود از دست داده است. یا چرا بعضی ساختمان ها برای کسب هویت اصرار می کنند که نمادی از معماری ایرانی را یدک بکشند مثلا سعی می کنند از فرم بادگیر یا اشکال پرسپولیس یا برج قابوس یا عناصر درشت اندازه دیگر معماری گذشته ایران استفاده کنند؟

به نظرم شاید دیگر کسی جرات و جسارت خلق یک اثر جسورانه را ندارد و هنوز پس سال های طولانی تنها کاری که معماران ایرانی انجام می دهند تقلیدی بی معنا و بی ربط از آثار جسورانه گذشتگان است.

جسارت امروز معماران ما قطعا در راستای به حد اعلا رساندن زشتی و بی قاعدگی و بی سلیقگی در خلق آثارشان است. گاهی وقتها نمای بعضی ساختمان ها تنها کلمه "ماجراجویی" را به ذهنم متبادر می کند...

نمیدانم ساختمان های جدید باید چه ویژگی داشته باشند. اما هرچه که هست باید اصالتشان را از تفکر طراح بگیرند نه از چسباندن یک المان معماری سنتی ایران به خود. سنت بر حسب نیازها شکل گرفته است. شاید باید دقیق تر به نیازهای امروز نگاه کنیم. شایداگر همچنان به ویژگی های اقلیمی یک سرزمین نگاه کنیم و از طبیعت آن الهام بگیریم و نگاهی درست به انسان امروز و نیازهایش بیاندازیم دوباره بتوانیم خلاقانه ساختمان و بنا بسازیم و در توالی درست و پیوسته ای از معماری سرزمین خود قرار بگیریم... شاید!

 


 
تهران گردی 2
ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٠ : توسط : .

چند سال پیش یادم هست که جایی در شرق میدان انقلاب - یعنی یک جایی در یک خیابانی که چند خیابان آن طرف تر بود و اسمش را نمیدانم و فقط میدانم که باید شرق میدان انقلاب بوده باشد- یک بنای خیلی زشت دیدم که مبهوتم کرد. اینکه ابهتش مبهوتم کرد و نگاهم روی آن برای چندین و چند دقیقه ثابت ماند به من فهماند که باید ساختمان خاصی باشد اما انی وی،از نظر من چندشناک بود:یک ساختمانی بتنی با نمای لانه زنبوری! تماما لانه زنبوری!

همینطوری با دهان باز نگاهش میکردم و در عجب بودم که کارمندانش چطور تحمل میکنند در همچون ساختمانی کار کنند. بعدن ها از هرکسی پرسیدم که این چه چیزی بود یا کجا بود کسی نمیدانست که دقیقن من چی چی دیده ام و از چه چیزی سخن به میان می آورم...

کتاب میراث معماری مدرن ایران جزو جالب ترین کتابهایی است که خوانده ام و البته انتظار ندارم که برای باقی دوستان جانانم قابل درک باشد که چی می شود که من می توانم در همه پوریشن ها ساعتها حتی در اتوبوس چنین کتابی را مطالعه کنم اما یکی از دلایلی که این کتاب را برایم دوست داشتنی می کند این است که بالاخره من همانطور که انتظارش را داشتم با تصویر این ساختمان در آن کتاب ملاقات کردم و فهمیدم که چی است این ساختمان و کی آن را ساخته است... بهش می گویند ساختمان پست مکانیزه که البته نمیدانم در ان چه کاری انجام می دهند. سازنده اش هم آقای فرمانفرماییان است. به گمانم همانی که چند وقت پیش از دنیا رفت...

خواندن این کتاب باعث شد دلم بخواهد چند تا ساختمان دیگر را هم از نزدیک ببینم.

یکی از این ساختمان ها البته موزه ایران باستان بود. دلم می خواست زیر طاق و سردرش بایستم و بفهمم که چقدر بلند است و این کار را هم کردم. موزه ایران باستان برایم بسیار دیدنی بود. تقریبا از دیدن بعضی از ظرفهای سفالیش و خلاقیتی که در این آثار بود و قدمتشان خل شدم... همه چیزش برایم جالب بود. بخصوص بعضی چیزهایی که در کتابهای تاریخمان یا هنرمان هم دیده بودم...مثلا آن آقای اشکانی یک دست هم آنجاست... و همینطور مرد نمکی! البته مرد نمکی در کتاب تاریخ نبوده است... کلی ایستادم و تماشایش کردم و عاشق چکمه باحال پوستی خوش دوختش شدم که استخوان ساق پایش از آن بیرون زده بود... و همینطور خیلی چیزهای باحال دیگر که باعث میشد هی پشت هم پلک بزنیم...

حداقل در ساعتی که ما آنجا بودیم تقریبا جوان ترین گروه بازدید کننده به شمار می آمدیم و تنها گروه بدون هیچ عضو خارجی... الباقی همگی با اعضای خارجی همراهی می کردند...

ما فقط یک از یک سالن بزرگ دیدن کردیم.  قاعدتا ساختمان به این بزرگی باید سالن های دیگری هم داشته باشد اما ما که چیزی ندیدیم. قسمت موزه آثار اسلامی اش هم بسته بود. در دست تعمیر و از این حرفها بود. ساختمانی کنار موزه ایران باستان با بنای سنگ مرمر... به همه چیزی شباهت داشت غیر از موزه آثار اسلامی...

من انجا با آقای اندره گدار خدانگهداری کردم و گفتم باز هم برای دیدن ساختمانش می آیم. این مهر آندره گدار بدجوری توی دلم نشسته است از وقتی فهمیده ام که آرامگاه حافظ کار اوست... عجب آدم مشتی بوده است... این مقبره حافظ را هرجوری نگاه می کنم احساس می کنم از دوران ماقبل تاریخ لابد اینجا به همین شکل و به همین استیل حضور داشته است... حتی قبل از اینکه خود حافظ به دنیا بیاید...

 


 
 
ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۳۱ : توسط : .

فکر میکنم چه عجیب که آدم از "هیچ" چیزی خلق کند... وقتی به آن فکر می کنم وحشت میکنم. اولین چیزی که به نظرم میرسد این است که هرگز نمی توانم... امکان ندارد بتوانم...

 برایم عجیب است که کلمات و تصویرها در ذهنم جولان می دهند و من گاهی، انگونه که مگسی را بپرانم دست هایم را در هوا تکان می دهم تا دورشان کنم... من همچنان می ترسم و وحشت می کنم... برایم غریب است که چگونه دوباره آرام آرام در ذهنم ته نشین می شوند و من با سرخوشی، در زمانی که سرخوشی ترسم را زایل می کند و حواسم را پرت می کند، مشغول فرم دادن به آنها می شوم و وقتی تمام می شود باورم نمی شود که چطور چیزی از "هیچ" خلق شده است... باورم نمی شود و بعد دوباره می ترسم! ... منتهایش من می دانم که همیشه در ذهنم عشق ها و امیدها جلوتر از ترس هایم می تازند و من را به دنبال خود می کشانند... آنقدر که گویا گاهی... بسیار بیشتر از گاهی... غریب و غافل به نظر می آیم...

- الان - الان ها - که خیره به ساختمان ها نگاه می کنم، فکر میکنم حتما شوخیم گرفته است که به نظرم می توانم روزی ساختمانی بسازم! خوف برم می دارد یکهو...