روی نیمکت فلزی نشسته ام تا نوبتم بشود. قیافه ام خودم می دانم که درهم است. کتابم را در می آورم و مشغول خواندن می شوم. صفحه اول را که باز می کنم چشمم به دست نوشته ی چاپی توران میرهادی می افتد. شروع به خواندن می کنم. تا نیمه می خوانم و پرده اشک چشمانم را می پوشاند و بی رخصت سرازیر می شود. کتاب را می بندم.

توی بیمارستان گریه کردن ایرادی ندارد. مثل زیر باران گریه کردن است. غریب نیست. ابایی ندارم که فکر کنند درد دارم. غصه دارم. توی این متن یک چیزی هست که دلم را می خراشاند. سوگوارم می کند... درد دارد! اشکهایم را پاک کردم و از خیر نوشته ی اول گذشتم و همینطوری قسمتی از کتاب را گشودم و مشغول خواندن شدم. 

 

بسته ی عیدانه ی سارا دیروز رسید. با جلدش و عنوانش خیره شدم. ذوق زده صفحه اول "گفتگو با زمان" را گشودم و تا نیمه خواندم - تا همین نیمه - و نه بیشتر - و چیزی توی قلبم لرزید و سر از چشمانم درآورد... و کتاب را بستم. 

یک چیزی توی این کلمات هست که قلبم را سرشار از اندوه می کند. می دانم چیست. به وصف نمی آید فقط. لابد کلمات برای این اختراع نشده اند که بتوانند احساسات را کامل منتقل کنند. کلمات خیلی ناشیانه درمورد احساسات عمل می کنند... احساسات راه چشمها را بهتر می شناسند... 


پ.ن: چقدر از مردم جرات گفتگو با زمان را دارند؟ چقدر از مردم چیزی اصلن برای گفتن به زمان دارند؟ چه کسی اصلن می تواند توی چشم های زمان نگاه کند؟ جرات گفتگو با زمان را یکی مثل توران میرهادی با آن چشم های آرام و باطمانینه اش دارد... که زمان می تواند کلاه را به احترامش از سر بردارد... که به زمان عمق و احترام می بخشد...

/ 0 نظر / 26 بازدید