پراکنده نگاری های یازده گانه

صفر. این متن زیادی و بی دلیل اینقدر طولانی است. شاید که نخواندنش بهتر باشد. 

یک. من دلم موسیقی می خواهد. بعد حوصله ی موسیقی ندارم شاید! چون هیچ چیزی دلم نمی خواهد گوش کنم. هیچی پلی نمی کنم. شاید یکم با خودم بخوانم " تا تو پیدا آمدی پنهان شدم.. " یا بخوانم " گفتا که نه تو مُردی؟.. " اما باز هم چیزی پلی نمی کنم. موسیقی ای که دلم می خواهد بشنوم را شاید نساخته باشند اصلن.

دو. یک اندوهی هست. ملموس. مثل مه اتاق را پوشانده. در بر گرفته. ریز ریز پخش است توی هوا. هزار تا دلیل دارد. از این دلیل های ریز ریز. که بیشتر به بهانه می ماند تا دلیل! 

سه. جون جون یک باری می گفت آنقدر سر ادم شلوغ می شود نمی رسد ماهی که نه، سالی یک کتاب بخواند و یک جوری گفت انگار که ادم باید خودش را برای همچون روزهایی اماده کند مثل پیری و مثل مردن و من ته دلم لرزید! یک ماه است سمت کتاب خانه ام نرفته ام حسرتناک و هر روز یاد حرف او می افتم و دلداری می دهم خودم را که نه. اینطوری نمی ماند و اخر اذر است و تمام می شود! تمام می شود! 

چهار. لپتی پقانس می گوید شاید که قانع شدن باشد این مدل آرامش تو! من می گویم نه! پذیرفتن است که کاری ازم برنیامده است. می گویم که طلبکار نیستم. طلبی از دنیا ندارم. بعد همه این چند روز فکر کرده ام که اصلن زود قانع شدن بد است؟ خوب است؟ کجا بد است؟ کجا خوب است؟

پنج. ازاده می گوید لجبازی تو. لج می کنی. قانع نمی شوی! من لج نمی کنم. من صبر می کنم! من صبورم! مثل ماهیگیر کنار رودخانه. من منتظرم تا ماهیه خودش را به قلابم بیاویزد و من هیچ کاری از دستم بر نمی آید...

شش. با سارا که خداحافظی می کردم یک کوله پشتی بزرگ به دوش داشتم و سه تا کیف دیگر از من آویزان بود. پرسید می توانی؟ گفتم من با ذهنم حرکت می کنم نه با بدنم! حالم بد شد از حرفم. از این مدل حرف ها حالم بد می شود. گرچه خندیدیم. اما هربار یادم می افتد فکر می کنم این جمله دقیقا چطوری انقدر با سرعت تولید شد و انقدر با سرعت پرید بیرون که نتوانستم یقه اش را بقاپم و بنشانمش سر جایش! این روزها کلمات زیادی سر می خورند از توی دهانم!

هفت. به لپتی پقانس گفته ام به نظرم هیچ مسیر ارجحی توی زندگی وجود ندارد. همه ی مسیرها شبیه هم است. کشتن و تکه پاره کردن ندارد! به لپنی پقانس گفته ام عاشق سی و سه سالگی ام هستم. عاشق این همه بی تفاوتی ام. بی جهتی ام. عاشق این روزهایمم که دنبال هیچ چیزی نمی گردم و نمی گردم و همه چیز شبیه هم است. گفته ام چرا آدم ها خفه نمی شوند و چشم های کورشان را باز نمی کنند و دهان های گشادشان را نمی بندند؟ شاید آنوقت خنده شان هم بگیرد حتی! دارم شاید خواب می بینم این روزها را... 

هشت. توی شعره خانمه می خواند من قهرمان این داستانم. لازم نیست مرا نجات دهید. بزغاله هایم به این شعره می خندند. نمی خندند. لطیف و عمیق و برقدار لبخند می زنند. تا تهش را می خوانند. من عاشق این لبخندهای سکوتناکشان هستم.

نه. گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را... 

ده. ها جستیم و واجستیم. تو حوض نقره جستیم...  

/ 0 نظر / 24 بازدید