شاهزاده قورباغه

برای بزغاله هایم موسیقی گذاشته بودم. موسیقیه آرام بود. لطیف بود. یکجوری آدم را می کشید توی خودش. بفهمی نفهمی غمناک هم بود. قرار بود بزغاله هایم همراه با موسیقی به این فکر کنند که چطور یک «نوا» می تواند فضای یک محیط را عوض کند. فضای همه ی ما عوض شده بود... توی سکوت عمیق بزغاله ای که دقیقا مقابل من نشسته بود نجواکنان پرسید:« به شخص خاصی دارید فکر می کنید؟» من توی چشمهایم بزغاله ام خوفناک نگریستم و قاطعانه انکار کردم. اما همان وقت هم احساس کردم انکارم بی فایده بود. شاید صدایم لرزیده بود. شاید چشمانم گشادی محسوسی یافته بود. فکر کردم شاید انکارم خیلی مذبوحانه بود. شاید که او توانسته بود توی چشم هایم یک جفت قورباغه که تاجی شاهانه بر سر داشت را ببیند...

بزغاله ام با لبخندی ادامه داد:« اما من دارم به یک نفر فکر می کنم.» نفری که بزغاله ام داشت به او فکر می کرد دیگر وجود خارجی نداشت. روی سیاره زمین زندگی نمی کرد. خاطره ای مبهم در فضا بود که موسیقی به کلاس ما کشانده بودش...خاطرات سبکند. شناورند توی فضا. به کمترین بهانه ای ظاهر می شوند. خودنمایی می کنند.

شاهزاده!

به این فکر کردم چقدر زنده تر از خاطره بزغاله ام هستی؟ نیستی اما... موسیقی مردگان را احضار می کند...

/ 0 نظر / 14 بازدید