آدم توی آموزش دانشگاه دارد بلند بلند با یک استادی تلفنی صحبت می کند. من توی اتاق هستم بعلاوه چند دانشجوی دیگر. با صدای بلند می گوید: «یک کاریش بکنید دیگر. رییس گفته اند نمره بدهید. اشکالی ندارد میان ترم غایب بوده اند. شش بدهید. اشکالی ندارد برگه اش سفید است. نمره بدهید. آقاجان فامیل من که نیست. رییس گفته اند نمره بدهید. گفته اند امسال ریزشی نداشته باشیم. »

تلفن تمام می شود. یکی از دانشجوها می گوید:«خدا بیامرزد پدر رییس را. آقا به استاد من هم بگویید اگر میان ترم من را شش بدهد من هم پاس می شوم. »

آقای آموزش می گوید:«اوووف! چکار کنیم از دست این استادها!» برگه های پایان ترم دوستم را می دهد به دستم.

«ببخشید معطل شدید. خانم به مدرس ما بگویید کسی را رد نکند. ما را اینطوری به زحمت نیندازند. از صبح تا حالا به شصت تا استاد زنگ زده ایم به خدا.»

بوی تعفن می آید. بوی تعفن از همه جا می آید. خیالم جمع شده است. درخواست تدریس را این ترم دیگر با اطمینان کامل پر نمیکنم. در این کمپین ریدن به سیستم آموزشی کشور مشارکت نخواهم داشت. از همان دری که آمدم بی صدا خارج می شوم. 

شاید آن روز خیلی دور نباشد. روزی که لازم باشد برای مشارکت نکردن در ریدن به الباقی ارکان این کشور چاله ای کند و مشت مشت خاک بر سر خود ریخت. 

 

/ 0 نظر / 16 بازدید